يک مقدمه! يک شعر سپيد! يک ترانه و سه داستان جديد

۱-مقدمه

من اين روزهاچطور بگويم درحال پوست اندازی ام...درست مثل يک اسب! اسب پوست نمی اندازد؟ چه ميدانم ! من دارم به شدت از خواب بيدار می شوم...دارم دوباره دست هايم را جمع می کنم .موفق شدم چند گره عصبی را باز کنم و از جمع آوری سطل های زباله که توی آن همه چيز پيدا می شود مشعوف باشم...دارم نقش يک رحم باردار را بازی می کنم ...اين نقش را دوست دارم! يکی از نقش هايی بود که از روزی که به من داده شد ديگر نتوانستم برگردم متن اصلی اش را بخوانم ...من اينجايم! بعداز آنهمه داغ باز اينجايم! اينجايم که خدای کوچکی باشم! شلوغی نکنم ! کميته ی انظباطی نروم! و می نويسم! خدايا ! اين دستهای نويسنده را حفظ کن! به مقام معظم شاعری رحمت واسعه عطا فرما ...اين دستها را بگذار بنويسند...و داغ های مرا روز به روز داغ تر کن! چه می سوزم! اين روزها پرکارم ...باز نويسنده ام! بوده ام!من جز نويسنده نبوده ام! اين دستها را من از جايی پيدا کردم که به هيچ کس نمی گويم!  از اين چاه ويل بالا آمدم !يادم می آيد رضا قاسمی نامی رمانی دارد به اسم (چاه بابل) که من از آن دارم بالا می آيم! مندو!دستهامو بگير! دارم بالا می آم هاروت! آروم باش آروم باش ! روی دهان اين اژدها!

 

۲- چند شعر سپيد نوشتم يکی يکی آنها را می خوانيم:

 

---

منطقی نيست

يکی از همين روزهای  به اسفند

ازقطارهای روبه جنوب

کسی سراغ بگيرد از کسی

و بعد

از ريل ها ريل ها و لابد

همه ی مامورها

برای پرسيدن وجه شبه

به شيی گزنده استخبار کتد.

همينطور منطقی نيست

برهنه شدن دربرابر يکی

روبه روی چشم درشت کرده ها.

{ برای دعوت به محله ناموسی

سراغ شاعر جماعت کس نمی‌آيد!}

بگو به آن زن رياضی

که اسب ها بالا نمی روند

موش ها پايين تر

و لاجرم اين قطارهای تا جنوب!

لکن تو صبور باش

و کمی از مداومت های من نترس

که البته لولوی پشت شيشه

و همان ايستگاه

و حتما کسی سراغ کسی و...

گيرم از استجابات باران است

به وقت دوش

وگرنه

برای دعوت به محله ی ناموسی

سراغ شاعر جماعت کسی نمی آيد!

 

---------------

خودت باش!<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

اگه کارون کارونم تو بادی

اگه در بند بندم تو آزادی

اگه پنهون پنهونم تو پیدایی

اگه خاموش خاموشم توغوغایی

اگه نفرینیِ بارون و برگ و آدمیزادم

نفس از تو گرفتم، دل به تو دادم

 

نمی خوام شونه باشی یا خیال و حسرت و ای کاش

خودت باش و خودت باش و خودت باش

 

اگه گریون گریونم تو می خندی

پریشونم پریشونم تو می خندی

تو و سرمستی رفتن نپوسیدن

من و میل غریب زخم بوسیدن

منم کارون کارون و تو باد باد

رفیقت بی نفسهات از نفس افتاد

 

نمی خوام شونه باشی یا خیال و حسرت و ای کاش

خودت باش و خودت باش و خودت باش

---------------

اينجا  سه داستان روايت می کنم

بخوان به نام من!

www.bolhasaniidastan.persianblog.ir

/ 3 نظر / 6 بازدید
بهاره

وبلاگ جالب وزیبائی دارید و حتما در آینده موفق میشوید اگر ميخواهيد آمار سايت شما بالاي 2000 بازديد کننده در رو زشود به سايت ما لينک بدهيد وبا اين کار خود سايت خود را به صورت خودکار در 3522 موتور جستجو دنيا به صورت حرفه اي ثبت کنيد و بعد از لینک دادن به سایت کد باکس ما را در سایت خود قرار دهید

سیاسی

من قاط زدم من که به وبتون سر زدم این مقدمه رو ندیدم در هر حال ترانه قشنگی بود امیدوارم تا میتونید بنویسید

سیاسی

منطقی نیست بعد از دو روز بیام در مورد کار نظر بدم اون هم نقد ذوقی که کمکی بهتون نمیکنه این کار مثل کارهای زهرا روم اثر گذاشت هی در ذهنم نا خود آگاه میگذره هنوز با بعضی قسمتها مشکل دارم اما کل شعر درم حلول کرده شعر از ابتدا با صلابت شروع میشه انگار تا آخرش نمیتونی نفس بکشی و یک دفعه ... قسمت اسبها وموشها ووجهه شبه خیلی روم تاثیر گذاشت کمی ا مداومتهای من نترس باز همان صلابت وبعد ... به نام گذاری بادها مشغولم مشغولم کرده این چیزها توی مغزم سنگینی میکرد حالا بهتر میتونم درس بخوانم خداحافظ