برای تو که می گویی دست های من اما مُرده نیست

دست های این مرد مرده را

اگر به من

پیوند نمی زدند

می توانستم صورتت را

تمام آسمانت را

و گنجشک های توی پیرهنت را

به دست ببوسم.

اگر این آرنج ها

این مفاصل بیهوده

بارهایم را از زمین برمی داشت

می توانستم خستگی ات را بگیرم

و جایی دور

در سینه ی زنده ام خاک کنم.

 

 

کاش

تکان می دادم این انگشت ها را

کاش

دست های این مرد مرده

در من جان می گرفت

اما عزیزم!

با دست های عاریه

خجالت می کشم

به تو چای تعارف کنم

پنجره را باز کنم

و با همین مسئله های فرضی

خودم را

تا آغوشِ یک ستاره ی قطعی

بالا بکشم

 

حالا دیگر بخواب

و پتو را

خودت روی خودت بکش

و اصلا فکر نکن

که من چطور با این عصب ها

تا صبح

توی خانه

شعر می نوشتم.

/ 4 نظر / 36 بازدید
سارا شکری

بسیار زیبا و پرطمطراق بود ای اهل دل. برومند باشید. هو121

فاطمه

واژه‌های این شعر عجیب و غافلگیرانه بود... هر چی بود دوسش داشتم...

الف

سلام

رهام بختیاری

یاس و امید واری انچنان زیر پوستی در این شعر به هم گره خورده که نمیتوان حدس زد که دستان ان مرد مرده از کدام استین خارج شده اند شعر شما از ایجاز کلام برخوردار است من در کارهای خودم که هنوز در پشت هیچ کتابفروشی یافت نمی شود! بیشتر حرف مزنم و گاه قطعیت لحظه را با امتداد کلام ضایع می کنم .به هر تقدیر دوستتان دارم