گفتگو با بهاره رهنما- فرهیختگان

مردها آدمهای بهتری هستند

 

گفتگو با بهاره رهنما

به بهانه انتشار مجموعه داستان «چهار چهارشنبه و یک کلاه گیس»

 

بهاره رهنما متولد 1353 اراک لیسانس زبان و ادبیات فارسی لیسانس حقوق قضایی و فوق­لیسانس ادبیات نمایشی . رهنما داستان­نویسی را به صورت جدی از دوره های آموزشی کارگاه حسین مرتضائیان آبکنار شروع کرد. داستان­های او تا­کنون در روزنامه­ها و مجله­هایی مانند شرق، سلام، هفت منتشر شده است. داستان «شمس العماره» از مجموعه چهار چهارشنبه و یک کلاه­گیس در ژورنال «گالریا» در کشور هندوستان به زبان انگلیسی ترجمه و منتشر شده است. رهنما همچنین به­عنوان یک روزنامه­نگار با روزنامه ها و مجلاتی مانند اعتماد ملی، شرق، کارگزاران ، شهروند امروز و...همکاری مستمر داشته است.

رهنما سینما را با فیلم "افعی" آغاز کرد و تا به امروز در عرصه سینما تئاتر و تلویزیون توانسته است حضور موفق و قابل تاملی داشته باشد. رهنما حضور در جشنواره کن را (به عنوان اولین بازیگر زن ایرانی) را در کارنامه خود دارد و در جشنواره های متعدد برنده و کاندیدای جوایز متعددی بوده است.  از آثار او در سینما می توان به " نان، عشق، موتور هزار" و در تئاتر نیز به بازی متفاوت او در نمایش " خدای کشتار" به نویسندگی "یاسمینا رضا" اشاره کرد...او این روزها در حال تمرین تئاتری از اکبر رادی با عنوان" هاملت با سالاد فصل" به کارگردانی "هادی مرزبان" است... بهانه این گفتگوی صمیمانه انتشار اولین مجموعه داستان بهاره رهنما با عنوان "چهار چهارشنبه و یک کلاه گیس" است که توسط نشر چشمه منتشر گردیده... وبلاگ شخصی بهاره رهنما " ماه هقت شب" یکی از قدیمی های جهان مجازی ست .

بهاره رهنما علاوه بر تمام این ها اهل ژست های رایج نیست و صداقت و مهربانی­اش همیشه مهم­ترین عامل دوستی بوده است ..زمانی که فرصتی دست بدهد تا خارج از هیاهوی سینما به کتابت و کتاب فکر کنیم... بهاره رهنما ستونی در اعتماد ملی داشت با عنوان فیلم دیدن که هر شماره با یکی از چهره ها به تماشای یک فیلم می نشست ... این بار من با او به تماشای کتاب " چهار چهارشنبه و یک کلاه گیس " نشستم

.

محسن بوالحسنی 

 

-        شما به عنوان یک بازیگر، حضوری جدی در عرصه سینما و تئاتر داشته اید. این کتاب اولین تجربه جدی شما در عرصه داستان­نویسی ست. به عنوان سئوال آغازین می خواستم بدانم برای بهاره رهنما داستان نویسی و بازیگری چه حوزه های مشترک و یا حتا چه وجوه افتراقی با هم دارند؟ چه مسئله ای شما را به سمت نوشتن سوق داده یا می دهد. میل نوشتن در شما تغذیه شده از چه چیز یا کجاست؟

 

تـاثیرم شاید ناخودآگاه بوده است. کسی که بیست سال کار تصویر انجام می دهد و برای این کار زمان  می گذارد طبیعی است  قدمت این ماجرا باعث شود که ناخودآگاه هر چیزی را بخواهی تعریف کنی در واقع به صورت تصویری تعریف کنی. بعد ها همانطور که قبل از گفتگو با شما در میان گذاشتم، امروز وقتی با کار خودم با فاصله رو به رو می شوم و با آن به عنوان یک مخاطب برخورد می کنم خیلی ها به من می خندند. در این چند روز بارها سر تمرین یا درخانه این اتفاق برایم افتاده است. خیلی ها به من می گویند مگر این کتاب را خودت ننوشتی پس چرا آن را این قدر می خوانی؟ این تجربه جدا شدن از خود برایم جالب است. شاید هم به نوعی به دلیل این است که این کتاب اولین تجربه من در عرصه داستان نویسی آن هم به صورت جدی است. اما این که موضوع نوشتن من از کجا شروع شده است باید بگویم مسئله نویسندگی زودتر از بازیگری برای من اتفاق افتاده است. البته اولین کار جدی که با آن برخورد کردم بازیگری بود. شاید در ده سالگی اما همزمان به نویسندگی هم فکر می کردم. اما دنیایی نداشتم در مورد نویسندگی. بازیگری مسلما برای یک بچه  ده ساله قابل لمس تر است. دنیایی که آغازش شاید به نوعی به فیلم "نازنین" انجامید. اما مسئله مهمی که وجود داشت این بود که همه سالهای راهنمایی و دبیرستان خیلی شاگرد فعالی در زمینه ی نوشتن بودم و همیشه نوشتن را دوست داشتم. بهترین زنگ های مدرسه برای من زنگ های انشا بود. به هر حال من پدری دارم که اهل مطالعه است و به شدت دلبسته ادبیات و هم چنین دایی های من که در همین کتاب هم اشاره ای به آنها کرده ام و مجموعه این آدم ها یکی از دلایل سوق یافتن من به سمت ادبیات بود، اما مسلما ادبیات مسئله ایست که بیشتر شامل مرور زمان می شود و کمی دیرتر به نتیجه می رسد اما خب به هر حال این که آدم کار دیگری هم به عنوان مشغله داشته باشد کمی آدم را دور می کند و به عنوان مثال من اگر روی مسئله نوشتن متمرکزتر می شدم به طبع این کتاب می بایست خیلی زودتر از امروز بیرون می آمد ولی به هر حال من به تقدیر اعتقاد دارم و فکر می کنم همین امروز باید این کتاب منتشر می شد و زمانش دقیقا همین امروز می بود با تمام اتفاقاتی که افتاده است. ولی من از سال هفتاد تقریبا جدی به داستان نویسی روی آوردم. پیش تر از سال هفتاد بود که عباس معروفی مجله گردون را داشت و اولین شعله های نویسندگی در من شاید آن جا شکل گرفت. ایشان به عنوان نویسنده همیشه برای من شخصیت قابل احترامی بودند. از طرفی ایشان دوست نزدیک پدر من بودند و پدرم تابستان مرا می برد دفتر گردون و آقای معروفی هم مطالب کوتاهی را در اختیار من قرار می داد تا من نقطه­گذاری کنم و یا که به هر حال این مسئله من را در یک فضای جدی قرار می داد و از طرفی خود آقای معروفی هم خیلی انسان مهربان و جذابی برای یک دختر ده ساله بود که میتوانست  عطش دانستن اش را تا حدود زیادی مرتفع کند و او را در مسیری قرار دهد که باید. اما تلنگر اصلی نوشتن در من به همان سال هفتاد و آشنایی من با آقای جعفر مدرس­صادقی برمی­گردد. آقای مدرس صادقی به من گفتند که به صورت جدی شروع به نوشتن کن. موضوع از این قرار بود که من در حال تعریف ماجرایی بودم که بعد از این تعریف­ها به من گفتند: داستان می نویسی؟ گفتم خیلی آماتور و ... ایشان روی روایت جزیی من از آن ماجرا به عنوان شم روایت اشاره کردند و به من گفتند بنویس. برای این که مرا تشویق به نوشتن کنند ( آن روزها فرهنگسرای نیاوران می رفتم) و فکر می کنم حدودا سال هشتاد بود که قرار شد من داستان هایم را ببرم برای ایشان و داستان هایم را بخوانند و نظر بدهند. اما تصمیم به انتشار برای مجموعه ی این داستانها به هفت هشت سال پیش برمی­گردد. آقای مدرس صادقی ناخودآگاه مدرس من بودند در نوشتن. شاید یک لطف شخصی بود. اما بعد از این ماجراها کارگاه داستان نویسی آقای آبکنار رفتم و چند جای دیگر.

اما در مورد اشتراکات و افتراقات باید بگویم من همیشه فکر می کرده و می کنم که ادبیات بسیار غنی تر از سینماست. ادبیات به عقیده  من هنر قابل احترامیاست. سینما خیلی تکنیکال است. خیلی مدرن و خیلی امروزی. شاید فاصله اش مثل قهرمان های مانند گرگوری پگ ( که من خیلی دوستش دارم) با کسی مانند براد پیت است . تفاوتش این است که آدمی مثل من هنوز گرگوری پگ را ترجیح می دهم. البته خب براد پیت هم طرفداران خودش را دارد. از دید من مقایسه اش این گونه است. به هر صورت ادبیات کهنه تر و عمیق تر است . مشترکات این دو هم به طبع همان هسته اصلی یا درام است . اما نوشتن داستان برای من جذاب تر است تا فیلم نامه نویسی . نمی­دانم چرا اما شاید به دلیل این است که وقتی بعد تصویری و سکانسی و .. را پیدا می کند و من هم ریاضی ام خوب نیست قاطی می کنم!

 

-        موضوعی که برای من جالب است و در اکثر گفتگوهایی که جای بحثش بوده مطرح کرده ام این بوده که با وجود این که مسلما سینما از حوزه مخاطبان وسیع تری برخوردار است و ادبیات همان طور که می دانید در کشور ما چنان مخاطبی نسبت به سینما ندارد. شما مخاطب خودتان را در سینما و تئاتر دارید. این میل به نوشتن داستان (خارج از دلایل مادی که از آنها نام بردید) کجا و به واسطه  چه نگرش و ایده ای شکل می گیرد؟

 

به نظر من بخش عمده  این خواست به درون انسان برمی­گردد. یعنی شما درون خودتان را که روی کاغذ می آورید خیلی بهتر می توانید توضیح بدهید تا زمانی که بازی می کنید. در این حالت شما محدودی و انتخاب شده، از طرفی به نظر من شغل بازیگری در ایران شغل فاعلی نیست اما نویسندگی در تمام دنیا به عنوان یک شغل فاعل محسوب می شود. به نوعی نویسنده خدای ماجرایی ست که خلق می کند. اما در بازیگری حتا در شکل مولفش که من به شدت به این موضوع "بازیگر مولف" اعتقاد دارم باز هم شما خالق اتفاقی که در بازی می افتد نیستی و اصولا در کنارش چیزهای دیگری هم هست. ادبیات به نظر من هنر فردی تری ست . قائم به فرد است. شاید برای آدم های خودخواه جالب تر باشد.

 

-        همه آن چیزهایی که ما در صنعتی به نام سینما با آن رو به رو هستیم به عنوان ابزار در نهایت در شکل نوشتار یک داستان به موضوع و موضعی به نام کلمه تبدیل می شود می خواهم کمی درباره همین موضوع آغازین حرف بزنیم. از " کلمه". شما از چه زاویه ای به کلمه نگاه می کنید و اصولا برخورد شما با کلمه چگونه است؟

 

اتفاقا موضوع جالبی ست این سئوال. من چند وقت پیش داشتم یک داستان می نوشتم. دقت کردم که کلمه به تنهایی برای من مهم است. یعنی فراتر از این که یک کلمه در نهایت به یک ساختار و یا یک فرم می رسد. انتخاب یک کلمه برای یک داستان به نظرم مسئله مهمی است. رنگ و بو و آهنگ این کلمات برای من مهم است. مثلا یک جمله ای داشتم که: "جلوی تلویزیون نشستم و کانال ها را مرتب می چرخانم بدون این که هیچ تصویر یا صدایی متمرکزم کند " وقتی داشتم این جمله را می خواندم به این موضوع فکر کردم که می شود نوشت: "....توجه ام را جلب کند " با این جمله هم شاید هیچ اتفاقی در ظاهر مسئله رخ ندهد اما "متمرکزم کند" برای من خیلی درست تر بود. این است که امروز به اینجا رسیده ام که کلمه ها باید هویت خودشان را داشته باشند . یعنی کلمه ای که باید نوشته شود برای آن چیزی که باید نوشته شود وانتخاب این کلمه ها باید بگویم که تقریبا آگاهانه است. حتا بعضی اوقات وسواس می گیرم برای انتخاب یک کلمه....

 

-        داستان های شما اصولا داستان هایی ساده با طرح و پیرنگ هایی ساده هستند...  چیزی که بیشتر در داستان های شما مورد توجه قرار گرفته است به نوعی رساندن پیام داستان از طریق رسانه ای کردن زبان است. اگرچه خود من با این موضوع شاید کنار نیایم و به زبان به این دید کاملا رسانه ای خوش بین نباشم ولی به هر صورت فکر می کنم ما حق نداریم خواست و سلیقه خود را به متنی که می خوانیم تحمیل کنیم. پس، از بازکردن این موضوع می گذرم.. با توجه به شناختی که من از شما دارم فکر می کنم این داستان ها دور از شخصیت شما نبودند، خیلی پیچیده نیستند، ساده هستند و با یک مرور و کمی گوش دادن می شود به حرف شما و داستان هایتان رسید...

 

من در این لحظه که دارم با شما صحبت می کنم هنوز درگیر مسئله فرم به عنوان یک مسئله ی اصلی و اساسی نیستم. به عبارتی هرگز سعی نداشتم که حتا به خاطر اداهای رایج و موجود نویسنده فرم گرایی باشم. شاید خیلی تابع این مد نباشم. مثلا در همین پنج شش سال پیش در سینمای ما مد شده بود که همه ی بازیگرها یخ بازی می کردند. منتقدان هم شروع کردند به تحسین کردن. اما کمی که گذشت همه فهمیدند که کدام نقش ها را می شود باور کرد و کدام نقش ها را نه. به نظر من این رویکردها به فرم و ...باید از شکل ادا و مد خارج شود و آن وقت است که مخاطب می تواند با آن ارتباط برقرار کند. اشاره شما به سادگی کارهای من و نزدیکی اش با شخصیت من ، کاملا اشاره درستی بود. روایت های من از پیرامونم روایت های ساده ایست. مثل همه انسان های دیگر پیچیدگی های انسانی مربوط به خودم را دارم اما نمی خواهم آدمها را گول بزنم. ساده برخورد می کنم، ساده روایت می کنم، ساده و روراست و مستقیم حرفم را می زنم. این شکل خودم است که بی تردید در نوشتن من هم تاثیر داشته و من هرگز نتوانستم از این نوع نگاه عقب نشینی کنم. به هر صورت همه  این چیزها بهاره رهنما را تشکیل می دهد. شاید من هنوز غیر از این روش روشی بلد نیستم برای روایت زندگی.

 

-        به کتاب شما برمی­گردم. اولین چیزی که در برخورد با کتاب شما من را به خودش جلب می کند طرح روی جلدی است که آقای رستمی زده است. تصویر یک فنجان چای یا قهوه داغ صورتی با قلب هایی روی فنجان و گوشی با ته رنگ قرمز. برایم جالب بود. حتا این طرح هم به بهاره رهنما شبیه بود. طرح زنانه ای بود. انگار می خواست بگوید که زن ها چیز زیادی نمی خواهند. فقط کمی فرصت شنیده شدن...

 

درست است. خودم واقعا این طرح را دوست داشتم و از ابتدا هم خیلی برایم مهم بود که بدانم سرنوشت طرح کتاب به کجا خواهد انجامید. خب به هر حال من آقای رستمی را می شناسم و با هم آشنایی داریم. از طرفی چون این اولین کتابم بود و اصولا من به ناشر معرفی شدم و هیچ امتیازی به خاطر بهاره رهنما بودنم نه دریافت کردم و نه از دید خودم هم می بایست دریافت می کردم. قطعا بهاره رهنما بودن من در فروش این کتاب موثر است . اما درباره چاپ کتابم و حتا در مراحل مختلف چاپ من هم مانند بسیاری از کسانی بودم که کتابشان را برای اولین بار به نظر بزرگی مثل چشمه می دهند. من هم طبعا خیلی تابع و حرف گوش کن بودم. برخورد من با ناشر خیلی دانشجویی بود و خارج از هویت دیگر من در سینما و .. و به نظر من درستش هم همین است. ولی طرح جلد تنها چیزی بود که دلم می خواست درباره اش حرف بزنم یا همان طور که گفتم بدانم در چه مرحله ایست و از مدتی پیش از آقای رستمی تقاضا کرده بودم که داستان ها را بخوانند. از طریق نشر مجموعه را برایشان فرستادیم. موضوع جالبش این جا بود که همزمان شد با موضوع انتخابات و من و آقای رستمی چند جا با هم برنامه داشتیم . چون به هر صورت شما می دانید و من را هم از نزدیک و هم به عنوان همکار می شناسید من اصولا (بر خلاف تصور همه) با تصویری که روی پرده سینما یا سالن تئاتر از من دیده می شود خیلی متفاوت هستم. از لحاظ شخصیتی و کاری. من اصلا شبیه نقش هایم نیستم. ارتباطی که در آن برنامه های انتخابات بین من و آقای رستمی پیش آمد خیلی خوب ، مفید و به نظرم موثر بود و اتفاق جالب این بود که اولین باری که این طرح جلد را به من نشان دادند گفتم این طرح شبیه خودم است! رنگ و لعاب و شلوغی و... همه این ها مثل خودم بود. اصلا این که یک کتاب داستان با جلد بنفش چاپ می شود برای من جالب است. به هر صورت مخاطب من می داند که این کتاب کتاب یک بازیگر است. یعنی از من تصویری در ذهن مخاطب وجود دارد. از نویسنده  دیگر مخاطب تصویری در ذهن ندارد. به همین دلیل به نظر من اجرای طرح جلد این کتاب خیلی سخت تر از کتابی بود که نویسنده اش ناشناس است

 

-        از این گوش های داغ حرفی نزدید...این نیاز به شنیده شدن در روح اکثر داستان های شما وجود دارد.... حتا می توانم با مصداق به شما بگویم که در اکثر داستان های شما "من" یا " او"ی داستان شما با کلی حرف برای زدن تنها می ماند و در نهایت اکثر داستان های مجموعه شخصیت اصلی داستان به عنوان مثال با "لاک قرمز"، "یک کیف زنانه"، " اجاره خانه عقب افتاده" و... تنها می ماند...

 

 

 واقعا این نگاه شما برای من جذاب است. اشاره بسیار خوبی کردید. من به این عمیقی به این مسئله فکر نکرده بودم . اما صادقانه باید بگویم بله! این میل به شنیده شدن خواست من است . اصلا شاید یکی از دلایلی که این مجموعه را به مادربزرگم تقدیم کردم همین بود. او اولین کسی بود که مرا به گفتن تشویق کرد. یعنی برای من داستان می گفت و گاهی اوقات هم به من می گفت که این داستان را حالا تو تعریف کن یا تو ادامه بده. به هر صورت این حس وجود دارد و آن هم به صورت یک حس همیشگی. من به علت پستی و بلندی هایی که در چند سال اخیر مثل هر آدم دیگری داشته ام نیازمند به این گوش شنوا بوده ام که البته خیلی هم این گوش ها زیاد نیستند. واقعا بازیگری به عقیده  من شغل تراژیکی ست. آن قدر تصویر من و همکاران من در سطح شهر وجود دارد که ما حتا گاهی واقعا با دکتر روانکاومان هم نمی توانیم به راحتی حرف بزنیم.

 

- تنها داستانی که من فکر می کنم کمی نسبت به بقیه از حال و هوای متفاوتی برخوردار بود داستان " تصمیم" بود.. درست است؟

 

کاملا درست است. ببنید داستان "تصمیم" یکی از داستان های قدیمی این مجموعه است. همان طور که دیدید همه  داستان های من تاریخ دارند به جز یکی دو مورد که تاریخ آن ها را نمی دانم و در دفتر من هم تاریخ نداشتند و دلم نمی خواست تاریخ احتمالی داشته باشند. فکر می کنم تاریخ داشتن یک داستان برای یک مخاطب حرفه ای می تواند کمک خوبی باشد برای درک بهتر از داستان. داستان "تصمیم" مربوط می شود به بیست و دو سالگی من. خب آن زمان فکر می کردم یک جهان پر زرق و برق و زیبایی منتظر من است که تشریف فرما بشوم و با قدم هایم رو فرش قرمز وارد جهان بشوم. این جهان پر از شور و شوق و انرژی تمام دنیای من بود. اتفاقا بازنویسی این داستان هم در یکی از روزهای خوب من شکل گرفت چون واقعا می خواستم آن انرژی و رها بودن را از این داستان نگیرم. شاید تفاوتش با داستان های دیگر این مجموعه همین باشد. چون دیگر مثل آن روزها آدم خوشحالی نیستم. واقعا دقت شما در درک داستان ها برایم جذاب است چون واقعا همین طور است. در این داستان فقط انرژی و شادی وجود دارد و در باقی داستان ها آنچه هست خستگی ست.

 

-        شما اکثر داستان های مجموعه تان من راوی است. چرا؟

 

 

من این راوی من را دوست دارم. در رمانی که در حال نوشتن اش هستم هم واقعا مرا خیلی اذیت کرد و همیشه برایم جذاب است . یک نوع روایت دیگر هم که من خیلی دوست دارم و در ایران خیلی مهجور است راوی دوم شخص است که در اولین داستانم به کار رفته است . نمی دانم واقعا دلیلش چیست. اما شاید ناخودآگاه به همان میل شنیده شدن یا درد دل برگردد.

 

-

/ 0 نظر / 7 بازدید