شعر جديد...

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

در شرحِ‌آن" نشد"...

 

خدا خواست فرار کنم

مثل ذوزنقه از لبی که ترم کرد؛

احتمال دادم به جهات عشق

به سر زدنم از پیاپی

و شبی که خواست ماتیکش را ببرد

دادم زدم که آی...

مراقبم باش!

در حال عبور از آلپ

مراقبم باش!

در پرسه از شبْ خوابی‌که دید

در دایره

     در دور

در تخم گذاریِ سلول‌های گیج

                           عبدالحلیم!

من بامی شده‌ام

و فکر می‌کنم اینجا

از سه کودک شهیدم نام ببرم

پدر، پسر

بیمارستان صحرایی

□□□

من می‌ترسم

و دست برده‌ام به گوشه‌ی دنیا

که پری بود

      پرنده بود

       خودش نبود

و آن‌قدر این حضورِ عربی را کش داد

که شکل‌ها به هم ریخت

لب از بام افتاد

و دنیا زنم نشد!    

 

محسن بوالحسنی

29/7/86

/ 10 نظر / 9 بازدید
سياسی

دلم برای شعر هاتون تنگ شده بود

محبوبه آب برين

سلام چه فضاي غريبي دارد شعرهايتان نگو از صيد ماهي غزل آلا تا اينجا يان ها را با خود آورده ايد . خيلي بايد خواند اين شعر را خيلي شايد من بايد خيلي بخوانم ... اما يک چيز ، يک چيز کوچک اين ماتيک خيلي به اين شعر نمي آيد يا شايد خيلي به خيال من نمي آيد يا شايد خيلي به من نمي آيد .....

زهراملوکی

سلام سطرهای درخشان داشت به نظرم اما يه جاهايی بريدم ...مثل ماتيک که انگار من و جدا می کرد از شعر ولی لب و ذوزنقه و اون سطر آخر رو خيلی خوندم لذت بردم

علی رضا نوری

با سلام و خسته نباشيد وبلاگ من با نام سنگ های جهنم راه اندازی شد

مهرداد فلاح

يک جور هايی تغزل تازه و قشنگی دارد اين شعرت ... .. .. .. مهرداد البته که از زمره ی دوستان نيست ها!

مرتضی احمدوند

سلام/با شما قبلن آشنا شده بودم ولی اولين بار بود که از شما کار می خوندم/لذت بردم/ممنون

مرتضی احمدوند

سلام/با چند مقاله از دوستان پیرامون هنر به روز هستم/خوشحال می شم شما هم بخونید