شعر

آن طور که گندمزار را

در مشت گرفته

و با لهجه ای قدیمی حرف می زند

شما هیچ وقت نمی فهمید

که زن چه می گوید.

 

نه از چین ابرو

نه از ابرهای مخدوش روی پیراهنش

نه از آبخوردگی های عکس های کاملا زنانه اش

 

زن به عبری مسلط است

و در روز

به مشاهداتش از گذشته

پاسخ مناسبی می دهد

 

" ای روزهای بی موضعِ سردرگم

در حین این دشواری های مرسوم

من فقط به خودم پناه می برم

نه به آن گلدان

نه به آن عکس

نه به آن خانه ی کنارِ مرز؛

چرا که «ش» در زبان عبری

یک حرف بی ربط است

و من حق دارم

در روزهای آینده

اسمی از روز نیاورم»

 

و همینطور گندمزار را پیش می برد

و اتفاقاً موهایش

تربیت خودشان را دارند

و مجبور است ضمن همه ی این مناسبات

به معاش فکر کند

و حقوقِ پایان ماه

و مشتش را باز کند

پول قهوه را بدهد

و از هیچ چیز راضی نباشد

حتا از این شعر.

 

محسن بوالحسنی

9 مهر 92

/ 0 نظر / 68 بازدید