از به برای تولدم

شاید مادرم گریسته بود آنشب...

 سلام محسن بوالحسنی. امیدوارم حالت خوب باشد و همینطور که داری توی اتاقت قدم می زنی مواظب خودت هم باشی که می دانم هوا دارد دوباره سرد می شود و تابستان لعنتی که تو دوستش داشتی دیگر رسمی و غیر رسمی تمام شده است. فردا روز دیگری خواهد بود و حتما اینطور که نشان می دهد از خواب که بلند بشوی اولین چیزی که یادت می‌آید این است که باید تا آخر هفته ویرایش های نهایی جلد دوم براتیگان را انجام بدهی و بفرستی برای مستور ...زنگ بزنی به چشمه برای آن سکستون و فکر کنی مثل آدمهایی هستی که همیشه کمبود خواب دارند و همیشه خسته اند و از این مضخرفات دیگر.

به هر صورت هر آدمی یک روزی تشریف نحسش را می آورد توی این دنیا. یک روز هم بی شک ریق رحمت را سر می کشد و دعوت الهی را لبیک می گوید و عزت زیاد. اما حالا که دارم این نامه را برایت می نویسم نمی دانم واقعا تو کدام یک از این ها را انجام داده ای چون می دانم بی تعارف، نبودنت برای این سرزمین سه در چهار و خیلی چیزهای دیگر مثمرثمرتر و پرفایده تر بود. اما به هر صورت تو هم از نحوست این روزها خودت را انداختی توی بغل مهر و در یک بیمارستان کوچک زیر حملات سنگین موشک و خمپاره گفتی سلام اهل الدنیا و یک بچه چشم ریز شدی با موی سیخ سیخ ...که مدام ونگ می زد و همینطور هر چه بزرگ تر شد از چیزهای کوچک ترسید.   نمی دانم آن خانه را در اهواز یادت هست که حتما هست. نمی دانم جای ترس های کودکی ات را هنوز بلدی یا نه. یا هنوز یادت هست که دوچرخه سبزت که همرنگ قمقه ی سبزت بود را کجای اهواز جا گذاشتی؟

من این نامه را برایت نوشتم که یادت بیاید فردا کمی فکر کنی که هنوز هم دیر نشده و نزدیک سی سال زندگی هم خوب است. بس است. اصلا مگر آدم همیشه باید با بانگ جرس فریاد بردارد که فاتحه. خب خودش هم یکبار می تواند فریاد برآرد که زکی به دنیا! غرض همین بود. این نامه صاحب ندارد. هی نشستم گفتم ببینم آدمی که برای هیچ روزش یادداشتی ندارد می تواند برای روز سیزده مهر 1359 یادداشت داشته باشد. دیدم نه نمی تواند. گفتم این نامه را بنویسم و پست کنم برایت. خودت که می دانی غریبی بد چیزی ست. پیشنهاد می کنم امشب چند شعر بخوان و می دانم حتما لنگت را هوا می کنی و رو به روی کتابخانه ی فکسنی ات زل می زنی به کتاب ها و یکی یکی صفحه های اولشان را نگاه می کنی و از روی نوشته اولشان و امضای خودت بعضی چیزها یادت می افتد.

 

دیگر چیز مهمی برای نوشتن ندارم

فردا صبح می بینمت...

 

محسن بوالحسنی

13مهر 1359

من و مهدی برادرم

و این هم برای جشن تک نفره ی من

بیوگرافی

 

 

دنیا که آمدم

زمین روی دو پایش سکوت کرد

افتادم به کافه‌ای در اهواز

زیرِ حدوداً نیم مترِ آب

دست‌هایم را برده بودم به چرا

زیر درختی که دست‌هایش

چقدر دلم می‌خواست امشب

شالِ ِگردنم بشود

وبال گردنم بشود

بشود دوست خوب من.

دوست خوب من!

 

سه بار به جهنم رفته‌ام

یک بار فینال جام ملت‌های اروپا را دیده‌ام

و هیچ‌وقت ندیدم بیمارستان

بچه‌ها را بریده باشد

علی‌الخصوص که زمین

می‌خواهد بنشیند.

 

/ 22 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خوابگرد

سلام دوست عزیز تولدتان مبارک باشه[گل]

آزاده کاظمی

[تایید] راستی هرمز کی میآد؟ بها برنامه را بهت گفت دیگه ! [تایید]

رحمان خرامان

با سلام وبلاگ ترانه ی شبخون با یک ترانه به روز شد.منتظر حظو ونظرتان هستم سربلند باشید

اشتباهي خيلي اشتباهي

سلام اقاي بوالحسني نميدونم چي رو با چه حجمي داريد تحمل مي كنيد اما من هميشه " مي پنداشتم مردي دليري اما حالا مي بينم آستين قباي نازكت از اشك نمناك است" [خجالت]

کوروش همه خانی

محسن گرامی ! چیزی که در این شعر مرا مجذوب کرد فرمی ست که در لایه ها ی زبانی تاویل ها ی گوناگون دارد. محسن از اطناب و کشش جمله بی زار است نشانه ای به شما می دهد در هر گزاره تا خواننده (مرا) در متن یکی کند و ادمه ا ش را بگیرد یا بنویسد .این نوع نگاه در شعر امروز اتفاقی بزرگ است سه بار به جهنم رفته‌ام یک بار فینال جام ملت‌های اروپا را دیده‌ام دو بار دیگر !خواننده را در تعلیق معنا و آوردن در متن شر یک می کند.دیر شما را کشف کردم اما عاشقانه . و سر بلند با شما و متن ها یت شر یک و هم زبانم.با احترام

محدثه

سلام من محدثه هستم 10 ساله طعم درد و طعم همدلی رو خوب میفهمم بازم به دیدنم بیا . mohadese.persianblog.ir

نجمه گودرزی

الهی..... چه ماه قشنگی به دنیا امدی با 6 میلیون رنگ قشنگ تو نحوست را از 13 طفلکی گرفتی اتفاقا من عدد 13 را دوست دارم.... پاییز رو دوست دارم مخصوصا وقتی توی خیابون ولی عصر قدم می زنی و ی برگ می افته روی سرت 10 قدم بعد ی برگ می افته توی اغوشت ....... 10 قدم بعد .... 10 قدم بعد