گفتگو با مهدی غبرائی - فرهیختگان

با مهدی غبرایی به بهانه انتشار آخرین ترجمه‌ها
نشر ما بیمار است 26 مهر 1388 - 21:22 نشر ما بیمار است

محسن بوالحسنی:مهدی غبرایی متولد ١٣٢۴ لنگرود است. غبرایی به گفته خود تا امروز ٧٠ اثر را ترجمه کرده و از این میان تنها ٢٠ اثر منتشر شده است. غبرایی را با ترجمه‌های سلیس و روانش می‌شناسیم که امروز او را به‌عنوان یکی از پویاترین مترجمان در حوزه ترجمه قرار داده است. گفت‌وگوی امروز من با وی به بهانه آثار جدیدی است که از «هاروکی موراکامی»، «یاسمینا خضرا» و «پل استر» منتشر کرده است. چشم‌های غبرایی حسرت و اندوه خود را نمی‌تواند پنهان کند. در آه‌کشیدنش چیزی نهفته است که مدام به یاد می‌آورد؛ غم از دست دادن دو برادر. فرهاد و هادی. این گفت‌وگو به میزبانی «کافه‌سینما» در محیطی دنج و آرام صورت گرفت.

 

اغلب مقوله‌های ترجمه بارها مورد بحث و گفت‌وگو قرار گرفته و مورد نظر همه مترجمان و صاحب‌نظران بوده که این امر موجب کلیشه‌ای شدن بسیاری از پرسش‌ها می‌شود، با توجه به مساله فوق، جنابعالی در مورد رعایت امانت در ترجمه به ویژه ترجمه‌های ادبی چه نظری دارید؟
در وهله اول عرض کنم من زیاد اهل نظر نیستم و بیشتر کارم بر پایه حس است و مدعی هستم که همیشه شیفته‌وار کار می‌کنم و کار برای من کار نیست و صرفا یک عشق است؛ اگر به مشی کارم نگاه کنید می‌بینید اغلب کارهایم بر پایه عشق و علاقه شخصی‌ام بوده است و به ندرت پیش آمده که کاری را به صورت سفارشی انجام بدهم اما به هر صورت اگر بخواهم جواب سوال شما را بدهم باید بگویم من شروطی را برای ترجمه قائل هستم. معتقدم که مترجم باید تا خرخره خوانده باشد. از هرچه که به دستش برسد. نه‌تنها رمان بلکه تاریخ، تئاتر، علوم اجتماعی و هرچه که توانسته باشد بخواند. این اساس کار است. متاسفانه می‌بینم خیلی اوقات دوستانی دست به قلم می‌برند که حجم و کیفیت خوانده‌هایشان خیلی کم است. از طرفی دیگر هم به هر صورت تحصیل در رشته‌های ادبی نمی‌تواند در این زمینه بی‌تاثیر باشد. چون آشنایی با تاریخ‌ادبیات، شعر، ادبیات، عروض و... همه اینها می‌تواند در بارور کردن و رشد یک مترجم به‌عنوان شروط و الزامات به حساب بیاید اما در مورد وفاداری به متن بسته به ذوق و سلیقه شخصی و بعد پشتکار و تجربه، همه و همه در کنار هم نگاه و قلم یک مترجم را می‌سازند. چون به هر دلیل هر کسی در ترجمه سلیقه و باوری دارد. یادم می‌آید روزی با دوست بسیار عزیزم و مترجم توانا احمد ‌پوری گفت‌وگو می‌کردیم. با ایشان هم‌نظر بودم که می‌گفتند گاهی وقت‌ها بی‌وفایی به متن (در ترجمه) بهترین وفاداری به متن است اما به شرطی که با اشراف و احاطه به متن بتواند از عهده ظرایف کار بربیاید. البته هر کاری برای خود مختصاتی دارد. من این موضوع را هم اضافه کنم که مترجم (در حوزه ادبیات) باید ترجمه‌ای کند که دوست داشته باشد و اگر دوست نداشته باشد جان مطلب ادا نمی‌شود. خیلی وقت‌ها پیش می‌آید که ما کلمه یا جمله‌ای را باید دگرگون کنیم تا معنی‌اش در فارسی رساتر و جان‌دارتر باشد. می‌دانید که بعضی‌ها اساس کار را جمله و بعضی‌ها پاراگراف و حتی بعضی‌ها فصل می‌دانند. به نظر من اساس کار (برای خود من) کل اثر است و شناخت نویسنده، زندگی‌اش و فضای کارش هرچه بیشتر حاصل شود مطمئنا کار بهتر و عالی‌تر از آب در خواهد آمد. این را هم باید بگویم که ما نباید متن ترجمه را به خاطر زیبا کردنش دچار دگرگونی و تغییرات کلی کنیم. به هر صورت ترجمه هر ژانر و نوع ادبی نیز مختصات و ویژگی‌های خودش را باید داشته باشد و از طرفی متن نویسنده اصلی نیز باشد و آنچه او مطرح کرده است.
با توجه به اینکه شما یکی از مترجمان پرکار و البته خوب ما در حوزه ادبیات هستید اگر ممکن است بفرمایید به نظر شما وضعیت متون ترجمه ما در چه جایگاهی است. آنچه شما بسیار بهتر از من می‌دانید این است که چند سالی است ترجمه در ایران رونق بسیاری گرفته و ما در سطوح مختلف کتاب‌های بسیاری از مترجمانی بسیار شاهد هستیم. این مساله به نظر شما رویکردی مثبت بوده است یا منفی؟
من به آن درجه‌ای که باید، روی این موضوع اشراف ندارم چون به هر صورت شناخت کافی و وافی روی تمام کتاب‌های منتشر شده ندارم اما در جواب این سوالی که شما می‌پرسید باید بگویم این فراوانی بسیار طبیعی است. در چندین سال اخیر مسلما درهای جدیدی به روی ما گشوده شده است، مانند اینترنت، ماهواره و... یا امکان سفر به کشورهای دیگر بیشتر شده است و عده‌ای رفتند کشورهای مقصد، زبان خواندند و حرف زدند و خب خیلی‌ها هم فکر می‌کنند که چون یک زبان می‌دانند می‌توانند ترجمه کنند. این در حالی است که روی فارسی‌نویسی آنقدرها که باید کار نشده است. حتی بسیاری از ترجمه‌های جدید به خوبی ترجمه‌هایی که در گذشته منتشر شده‌اند در نمی‌آید اما در یک جمع‌بندی من می‌خواهم بگویم حتما ترجمه رو به پیشرفت بوده است. در گذشته ما شاید بیش از سه، چهار مترجم شاخص نداشته‌ایم اما امروزه درواقع مترجمان شاخص ما بسیار بیشتر از این حد هستند. راه‌هایی را نسل قبلی ما هموار کرده‌اند تا راه امروز برای ما صاف‌تر شده است. از طرفی همان‌طور که گفتم وسایل و امکاناتی که امروز در اختیار ما هست واقعا اطلاعات بسیار خوبی به ما می‌دهد. به‌عنوان مثال زمان ترجمه کار «نایپل» هنوز اینترنت مثل امروز رواج پیدا نکرده بود و بسیاری از واژه‌ها را نمی‌توانستم پیدا کنم تا خود ایشان به ایران آمدند و من از خودشان کمک گرفتم. نسل گذشته خیلی درگیر منتقل کردن سبک و لحن نویسنده نبودند اما امروز می‌بینیم که بسیار این موضوعات برای مترجمان مهم است و این خودش جای امیدواری دارد. در نگاهی دیگر اعتقاد دارم که ما خواننده‌های هوشیاری داریم که به‌عنوان مثال بین ترجمه چند مترجم از یک کتاب، یکی را انتخاب می‌کنند که با آن زبان ترجمه آشنایی بیشتری دارند.
نقبی به «موراکامی» بزنیم. چه شد که با موراکامی آشنا شدید و فکر می‌کنید موراکامی از دید یک مترجم چه ویژگی‌هایی دارد؟
همان‌طور که می‌دانید من دو برادر داشتم که هر دو هم در کار ترجمه بودند و هر دو را هم متاسفانه به فاصله کمی بر اثر سانحه تصادف از دست دادم و چه جانسوز بود. فرهاد و هادی عزیز. فرهاد چهار پنج سال قبل از مرگش سفری داشت به ژاپن، از این سفر دو کتاب از «کوبو آبه» برای من آورد و این نویسنده البته سخت نظر من را جلب کرد. بعدها در کتاب‌های فرهاد که می‌گشتم کتاب «زن در ریگ روان» را پیدا کردم و ترجمه کردم. آشنایی من با نویسندگان ژاپنی در حد نام‌هایی بود که پیش‌تر از طریق ترجمه‌های آقای شاملو و دیگران شنیده و شناخته بودم و با ادبیات ژاپن کما بیش آشنایی داشتم. در جست‌وجوی نویسنده‌های معاصر ژاپنی «ایشی گورو» را از طریق ترجمه بسیار عالی و نازنین استاد نجف دریابندری شناختم و فیلمش را هم دیدم و در جست‌وجوی دیگران هم به موراکامی برخوردم. موراکامی هم یکی دو کارش را ترجمه کردم و متاسفانه دیدم قابل ترجمه نیست و نمی‌شود کار کرد. از طریق اینترنت باخبر شدم که موراکامی «کافکا در کرانه» را منتشر کرده است که من هم با یک ناشر قرار همکاری گذاشتم و البته نشد کار کنیم. به هر صورت این کتاب را خریدم و در این میانه یک‌سالی فاصله افتاد. با خواندن این کتاب شیفته‌اش شدم و دیدم یک شباهت‌هایی به «مرشد و مارگایتا» ی بولگاکف دارد. همان طور که می‌دانید من یک کتاب کوچک هم از بولگاکف ترجمه کردم به اسم دل سگ که با استقبال خوبی هم روبه‌رو شد. این کتاب کافکا در کرانه را که خواندم شاید بتوانم بگویم دنیای غریب موراکامی را کشف کردم. چون با ترجمه، کشف تازه‌ای برای مترجم اتفاق می‌افتد. به هر صورت قرار این کتاب در نهایت با نیلوفر بسته شد و...
رمان بعد از تاریکی هاروکی موراکامی هم که چند ماهی است وارد بازار شده... به ویژگی‌های کارهای موراکامی برگردیم.
بله. همانطور که گفتم بعضی از نویسنده‌های ژاپنی هستند مانند «میشی ما» و... که خیلی بومی می‌نویسند؛ در نتیجه کارشان در ایران با استقبال آنچنانی روبه‌رو نمی‌شود ولی «موراکامی» و «کوبو آبه» از عناصر فرهنگ غرب استفاده می‌کنند و تاثیرپذیریشان از فرهنگ غرب است. می‌دانید کتاب‌های موراکامی سرشار از موسیقی است و خودش هم می‌گوید من با ریتم جاز می‌نویسم. ایشان خودش اصلا کلوپ جاز داشته است، کارهای غربی را شدیدا مطالعه می‌کرده و مدتی هم به آمریکا می‌رود و آنجا زندگی می‌کند. آثار کارور و سالینجر را به زبان ژاپنی ترجمه کرده است. تاثیری که از فرهنگ غرب به‌خصوص جنبه بسیار غلیظ موسیقی در کارهای موراکامی موج می‌زند به نظر من باعث شده است که استقبال از موراکامی بیشتر از دیگر نویسندگان ژاپنی باشد.
در میان آثاری که تاکنون ترجمه کرده‌اید با کدام نویسنده یا ترجمه بیشتر احساس نزدیکی می‌کنید؟
بی‌هیچ تردیدی بگویم کارهایی که یک مترجم ترجمه می‌کند مثل هر اثر هنری دیگری مانند بچه‌هایش هستند و همه را قاعدتا دوست دارد. به نظر من مترجمی که شیفته‌وار کار می‌کند همه کارهایش را دوست دارد. من با «نایپل» همانقدر احساس نزدیکی می‌کنم که با «رومن گاری» و با اینها نیز همانقدر احساس نزدیکی می‌کنم که با «کوبو آبه» و دیگران اما همه اینها یک طرف و در طرف دیگر دو کار هست که برای من چیز دیگری هستند. یکی از اینها که نوشته «ریلکه» شاعر آلمانی است و کتابی است منثور که در رمان بودن و نبودنش اختلاف هست به نام «دفترهای مالده لائوریس بریگه.» همین کتاب بود که به من جرات داد بروم سراغ کارهای ویرجینیاولف که سال‌ها شیفته‌اش بودم و حریفش نمی‌شدم تا اینکه همه نیرویم را جمع کردم و به سراغ موج‌های ویرجینیاولف رفتم. من فکر می‌کنم شیفته‌وار این دو کتاب را دوست دارم.
بعد از کتاب «بعد از تاریکی» کتاب دیگری از شما منتشر شد که ترجمه‌ای بود از یک نویسنده الجزایری...
بله. «پرستوهای کابل» بعد از سه سال توقف در ارشاد منتشر شد. همانطور که شما گفتید نویسنده این کتاب یک الجزایری‌تبار مقیم فرانسه است. نامش محمد مولی‌السهول بوده است که نامش را به‌صورت مستعار یاسمینا خضرا گذاشته است. به نظر من این کتاب چند سر و گردن بالاتر از کارهای خالد حسینی است اما چون این کتاب جاذبه‌های توریستی خالد حسینی را ندارد نمی‌دانم چقدر در ایران با استقبال روبه‌رو شود. دلیل اینکه می‌گویم چند سر و گردن بالاتر از خالد حسینی است این مساله است که یاسمینا خضرا زوال فیزیکی رژیم طالبانی را از درون نشان داده است. همینطور شروع بسیار شاعرانه‌ کتاب که سعی کردم تا آنجا که ممکن است آن را به خواننده فارسی‌زبان انتقال بدهم.
بعد از آن هم که کاری از «پل استر» را ترجمه کردید...
هنوز با بازتاب «پل استر» روبه‌رو نشده‌ام. متاسفانه قبل از اینکه این ترجمه منتشر شود خیلی معطل شد و در این فاصله ترجمه دیگری از این کتاب به بازار آمد. من این کتاب را در سفری که حدود دو سال پیش به کشورهای اروپایی داشتم تهیه کردم. هم شکل کتاب به دلم نشست و از طرفی هم «استر» را کما بیش از طریق ترجمه‌هایش در ایران می‌شناختم. شاید این حرف به مذاق عده‌ای خوش نیاید اما بقیه کتاب‌های استر به من نچسبید اما این کتاب را به محضی که در دست گرفتم حس کردم خودم در این کتاب حضور دارم. این بود که بعد از برگشتن در ترجمه‌اش درنگ نکردم. دلیل اینکه می‌گویم خودم را در این کتاب دیدم این است که در قسمت آخر وقتی قهرمان داستان دراز می‌کشد سقف را یک کاغذ سفید می‌بیند. به این دلیل (که من یک نمونه‌اش را مثال زدم) دیدم من در این کتاب حضور دارم و دوستش دارم.
وضعیت نشر و از طرفی رابطه ناشران با مترجمان را چگونه ارزیابی می‌کنید؟
من وقتی درباره این موضوع حرف می‌زنم باز هم از جایگاه فردی حرف می‌زنم که به این موضوع علاقه‌مند است  و با این مساله سر و کار دارد و نه از دیدگاه یک متخصص. من همیشه می‌گویم نشر ما پدیده بیمارگونه‌ای است و به عبارت ساده‌تر نشر ما بیمار است. ببینید مثلا من وقتی کتابی را ترجمه می‌کنم از بندرعباس دوستی زنگ می‌زند و می‌گوید کتاب آنجا وجود ندارد. خب چرا وجود ندارد؟ این مساله مربوطه می‌شود به توزیع، به ناشر و... این را محض نمونه گفتم تا برسیم به اصل قضیه. ببینید وقتی در یک جامعه روابط اجتماعی سلامت نباشد آدم سالمی هم که در این رابطه قرار می‌گیرد، حداقل می‌لنگد. همانطور که من مترجم از این جامعه برآمده‌ام طبعا همه خصوصیات جامعه را در خودم دارم؛ از محاسن تا معایب؛ در مورد ناشر هم همینگونه است. ناشران مختلف خوب، بد و.... اگر بازار نشر ما، مثل بازار نشر کشورهای نزدیک خودمان مانند پاکستان، تاجیکستان، هند و مصر روابط سالم‌تری داشته باشد و اقتصاد نشر ما نیز اقتصاد درستی باشد خب بالطبع رابطه نشر با مولف و مترجم حتما رابطه بهتری خواهد بود اما می‌بینید مثلا فلان نشر حساب می‌کند که اگر سرمایه‌اش را در ساختمان‌سازی قرار بدهد چقدر سود بیشتری عایدش خواهد شد. این موضوع باعث می‌شود که خیلی وسواس در نشر به کار نبرد و سعی می‌کند که کار به پول نزدیک‌تر را انجام بدهد. ضعیف‌ترین قشر در این میان قشر مولف و مترجم است. من همین امروز هم مشکلی با یکی از ناشران دارم اما فکر می‌کنم اگر به اتحادیه ناشران بروم آنها می‌خواهند در نهایت با ریش‌سفیدی این موضوع را حل کنند که این کار از خود ما هم برمی‌آید.

 

/ 0 نظر / 8 بازدید