این احوالات یومیه

  گاهی حس می کنم همه ش زیر سر این قرصاست که می خورم...گاهی ام می گم نه! به قول فرناندو پسوا  طبیعیه که آدم گاهی خسته بشه گاهی کم بیاره...اما واقعا نمی دونم اینعزلت لاکردار که هیچ ربطی به آدها و حواشی شون من جمله تنهایی و پریدن چند پشه یاروشن بودن و قار قار کردن تلویزیون نداره چطوری دست می ندازه که گاهی آدم و خفهکنه......مث نامه ای می مونه که تو به عنوان آخرین نامه ی زندگی ت نوشتی که یه روزیکسی بخونه ش...هر کسی...بعد نامه نابود بشه گم بشه پاک بشه یا همچی چیزایی...اونوقتکه آدم حیروون می شه چه باید بکنه..دوباره نامه بنویسه یا دوباره زندگی کنه تا نامهی جدید دست بده....مث همین وضعیت های خنده داره این زندگی..یا نمی دونم کی بود وکجا بود که از هرمز علیپور شنیدم که به مویه های بی پایان شبیه تر است این زندگی.. شرح یومیه به متن آدم و گاهی به بدترین شکل بار می آره.. حالا دیگه مث پیرمردا شایدپاهام و دراز کنم بی اونکه نوه ای داشته باشم و یا پارچ آبی بالای سرم که در عینتابستان بنوشم یا مثلا ...نمی دونم...نوشتن بعضی وقتا خوبه بعضی وقتا نه...خوندنبعضی وقتا خوبه بعضی وقتا نه...بعضی وقتا آدم نوشتن و خوندن  و حروم می کنه و یادمنمی آید تا الان برای گرم شدن و خوابیدن چشمام چیزی خونده باشم...اما بارها شده ازفرط تنهایی با کلمه های توی ذهنم بازی کردم و باهاشون شکل کشیدم....رویایی توی نامهآخری که برام نوشت، نوشت : اگر آن سالها به اینجایی که امروز رسیده ام می رسیدمشاید امروز دیگر شعر نمی نوشتم...حرفش حجم داشت و عمق و من هم بلد نیستم حجم و عمقرو تعریف کنم ، اما خیلی راحت می تونم توش غرق بشم....حالا همین وزن رو دارم ... وزنسکوت ته یک چاه ویل....وزن نامه ای که یک دفه نابود بشه...وزن محسن بوالحسنی وقتیبی وزن محسن بوالحسنی گوشه نشسته و دست گذاشته روی شقیقه هاش و می گه : امروز آرامتر بودی عزیز دلم...بعد شروع می کنم یک ریز با خودم حرف می زنم و تعجب می کنم از شارحیومیه نویسی که هستم و تصمیم دارم اگر خدا بخواد یه روز عریضه نویس بشم جلوی دادگستری...تا ظهر یه پارچ آب بالای سرم باشه و لااقل صدای تلویزیون و پشه و خیابانتوی گوشم وزوز نکنه...اما این طور وقت ها من این قدر ها هم انتزاعی نیستم!

/ 4 نظر / 11 بازدید
زهرا ملوکی

شب را اگر می توانستم از خانه بزنم بیرون حالم بهتر می شداما من هم آمدم کلمه خوانی...عریضه ی مرا هم می نویسید؟ بلند/بلند/ بلند...

سمفونی تاریک

میزی برای کار کاری برای تخت تختی برای خواب خوابی برای جان . . . این بود زندگی.......

محبوبه آب برین

نخاعم را بریدی بریدی نخاعم را ... برین نخاع بریده شدن و حس کردن کشش بی و قفه ای که در پشت گردن تیر می کشد ... خداحافظ ارنستو !

قبادی

اینها همه طبیعی است.