<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 قزل آلا به کسرِقاف!

این نوشتارِ نزدیک به حاشیه با متن، به نوعی نه سرگیجه، که سر راستیِ من با متن این کتاب است . متن این کتاب یعنی "صیدقزل آلا در آمریکا"، حاشیه هایی که در تکه هایی از هویت خود به متن تبدیل می شوند یا نمی دانم شاید این فقط یک توهم از نوع شرقی ست .به هر صورت این کتاب را برای نخستین بار در خرداد 85خواندم و به خاطر درگیری های آن زمان خاصم خیلی نتوانستم رویش مانور بدم! مانور؟؟؟ تا همین چند روز پیش که دیدم من، یک نویسنده ای هست که حماقتش را و خیلی چیزهای دیگرش را هم دوست دارم و هم فکر می کنم شبیه خودم است!! دائم در حال رَحِم بوده گی ست! خلق می کند اما تبحر او در خلق های دیگر گونه است...مثلا گاهی خر می زاید گاهی فرشته گاهی یک خرس پاندا و هیچ کدام از این ها هم شبیه محصولات قبلی شان نبوده اند...گاهی هم آدم می سازد! قصد به طولانی کردن این متن را ندارم، می خواهم سریع به حاشیه! برسم. در هر حال از زمانی که برای بار دوم تا ساعت 4.30صبح نشستم و خواندم این را، از اولین برگه شروع کردم با مداد توی کتاب نوشتن... تا اینجا--------------------- حتا اسم هم برایش انتخاب کردم: قزل آلا به فتح قال! احمقانه است نه! نکته دیگری که هست اینکه من یک براتیگان ایرانی هستم چون وقتی داستان و نامه می نویسم براتیگانی می نویسم اینکه می گویم تازه خودم احمقانه متوجه شده ام که من همیشه اینطور می نوشتم و حتا حالا که خودم برچسب زدم که براتیگانی! بگذریم! من این را به ترجمه ی این کتاب تقدیم می کنم اگر چه می بینید که این متن تقدیم نامچه هم دارد و به هوشیار انصاری فر ...که بارها تحسینم را در ترجمه این کتاب برانگیخت...با سپاس...حالا اصل موضوع:

 

قسمت اول

(قسمتهایی که زیر آنها خط دارد قسمت هایی ست که در کتاب زیر آنها خط دارد)

عاقبت خودم شدم قزل آلای خودم و تکه نان را خوردم!

 

*- * ضربه به چوب : "یادم می آید در ورمونت یک پیرزن را به جای یک چشمه قزل آلا گرفتم، و ناچار شدم ازش معذرت خواهی کنم.

گفتم : عذر می خواهم . « خیال کردم شما یک چشمه قزل آلا هستید.»

گفت:« نه خیر، نیستم.»

 ... این جالب ترین جای خالیست (ص 25) که می توان بعد از یک بارخواندن این براتیگان و دوباره آمدنش، تا اینجا بنویسم . یکی اینکه عجب حرامزاده ایست! وقتی کلمه هایش را می خوانم می بینم اصلا برایش مهم نیست و حتا یادش نمی آید که معمولا در گذشته های محتمل هر واژه ای بعد یا قبل از چه واژه ای می آمده ...اصلا اینها یادش نیست و موافقم با اول کتاب که او فقط براتیگانی می نویسد. مثلا : « نهر درست عمل نمی کرد» اصلا عمل کردن چه ربطی دارد به نهر؟ همین اعجازی که توی به کارگیری غیرمتعارف و هوشربا دارد. من توی نامه ها و توی داستان هام اغلب اینجوری ام ... ادامه می دهم ...من یک رمان نمی خوانم در حالی که یک رمان می خوانم ---------  ادامه. ها! یادم آمد آشنایی زدایی ...آشنایی زدایی اما این همه ش نیست ...

 

*- * لب قرمز: نکته دیگه که به ذهنم می رسه مجبورم می کنه بنویسم اینه که انگار تنها چیزی که مهم نیست قزل آلاست و چیزی شبیه این...انگار این مردک دیوانه نوشتنه و درسته که می نویسه اما می نویسه . اون بلده بهترین متن رو بنویسه ...طوری که 10هزار بارتا آخر کار و بخونی و بدونی که آخرش بهت می گه: بیلاخ!!!

خورشید عینهو یک پنجاه سنتی خیلی گنده بود که کسی نفت ریخته باشد رویش، کبریت کشیده باشد و روشنش کرده باشد و گفته باشد:« بیا، این را نگه دار من بروم روزنامه بخرم.» سکه را گذاشته باشد کف دست من و رفته باشد و دیگر هم برنگشته باشد. ( لعنت به این مخ هجوت!!!)- طنز دیوانه کننده ! بی شرف آدم را می خنداندیک ترفندی ست!

 

*- * دائم الخمر شربت آماده: با صدای پر از سیم و ماسه!

کاشکی یکی بود که از این باهاش حرف می زدم! گفتم این، منظورم یقه بود ... یک جوری دلم می خواهد جرش بدهم. نتیجه اخلاقی: 1- او آزاد ترین نویسنده است ! یعنی کلمه ها را خلق نمی کند اما جوری استفاده می کند که انگار تازه خلق شده اند ...آدم رامهیج می کند. می نویسد همان طور که فکر میکند شاید هم قبل از اینکه فکر کند ...این بهتره بهتره آره...

 

*- * یک روش دیگر برای تهیه سس گردو: لطفا یک کمیته ای چیزی تشکیل بدهید بیایید ببینیم این ننه سگ چطور...اصلا اینها چیه که این می نویسه؟ چرا انگار مجبورم مث آدمی که می دونه لذت و حالش فقط مهمه و بقیه هیچ. حالا برمی گردم ببینم غذا یا دسری که میگه چیه...به من چه که این عمو خواسته برینه به کدوم نهاد سیاسی یا بشری!! صداتو ببر دارم براتیگان می خونم!!

 

*- * من یک بار در یک بازی کامپیوتری سالها پیش به این کار پرداختم ، یعنی کشتن موشها ...با تفنگ وینچستری بنا کردم به ترکوندن مغز موش ها. آیا من هم یک براتیگان بودم  یا آدمی که توی اتاق سرگرمی اش موش کشی بود؟

* من می فهمم که این کتاب سری داستان های کوتاه است همچنین یک رمان نیست البته اگر داستان کوتاه نیست پس یک رمان است یا جلل الخالق!!

 

*- * یک برکه والدن برای شراب خورها: آه بله آسایشگاه روانی آینده داشت . زمستان های آن جا هیچ کدام بدتر ار هیچ نبود  --- آفرین هوشیار انصاری فر یا فرد یا هرچه ، که می شناسمت.این زبان آرام اما پیچیده در بطن و شیطنت...آره این شیطنت رو خوب تونستی تُو قند پارسی پیاده کنی... مثلا اولین آفرین من به این تکه: هیچ کدام بدتر از هیچ نبود! البته شاید خیلی هم معمولی ست و الان بگویی هرمنوتیک ! عجب ننه مرده ای ست چه کرده  با این پسر ... خودت هم پسری ...راستی چه خبر...دیگه اهواز نیامدی؟!!

 

*- * نهر تام مارتین: هیچ خط محسوسی به غیرِ این همین شبه جمله یا جمله تمام ِ« صید قزل آلا در آمریکا»  این تیترها و نوشته هارا به هم مربوط نمی کند .آن چیزی که هست همان چیز نامحسوس است .. من نمی دانم آن چیست ...کشفش میکنم... قول نمی دهم! البته مهم این است که من ص 45 قزل آلام برای بار دوم و معلوم نیست کارم به کجا بکشد...

 

*- * دریا، دریا سوار: ( یک زن جوان داشت، یک حمله ی قبی ، یک فولکس و یک خانه در مرین کانتی ------ در شانزده سالگی با زندگی آشنا شده بود،  )... وای این کار... یا این کار وای... چرا من نمی توانم نقدی از این مجموعه پیدا کنم ؟ اعجاب آیند و پر راز و رمز است. در جایی که هیچ چیزی هم نیست و در عین حال هیچ چیزی شبیه هیچ چیز دیگری. اصلا ببین این داستان از کجا شروع می شود! چطور خودش سوژه تراشی می کند و بعد هم چه می گوید. این ها شعر نیست من حتما می دانم که اینها شعرنیست یعنی پدیدارشناسی اینها با شعر فرق دارد یا بهتر بگویم که هستی شعر ندارند اما مثل هیچ چیز دیگری هم که قبلا می دانسته ام نیستند البته این را بگویم که مقدمه مترجم را کاملا خواندم.

* (ص55) من تنها کسی هستم که خیلی چیزها را می دانم . بله منِ محسن بوالحسنی. اما صدایش را در نمی آورم این بهترین راه است . چیزی که دنبالش می گشته ام. فقط باید اجازه بدهی مثل قزل آلا در اعما و احشایت کمی ول بگردم و احتمالا هر غلطی دلم خواست بکنم ...ممنونم آقای براتیگانِ علیه الرحمه! 

* یاد سطر شاملو می افتم که در فراسوهای مرزهای تنت تو را چی چی.... این دقیقا دارد برعکس تلاوت می کند ... مرد وقتی خواب بوده و در خواب هزار نوع شعبده بازی کرده و وقتی با گوشت آسوده از خواب بلند می شود یک نفر برایش تعریف می کند که چه خوابی دیدی پر از اوه ! و اگر که میل داری باید سری به حمام بزنی ...رجوع شود به حکایت کن از بمبهایی که من خواب بودم و افتاد....اگر این سوژه است پس خانه خالی می کنم از حضور اشباح!

 

*-* آخرین سالی که قزل آلا به نهر هیمن آمد: یکسری امکانات هست که دیگر امکان بودن خودشان را از دست داده اند . یعنی اگر حتا از دست نداده باشند برابری می کنند با یکسری بیل و کلنگ آنهم از نوع زهوار در رفته . منظورم این است که در ادبیات و اصولا هر هنری ( به تعصبم به ادبیات فکر کنید) تنها چیزی که خوشحالم می کند این است که چیزی بخوانم که تئوری ساز باشد! یعنی کاملا قیافه ام را عوض کند خودم را    عوضی و اصلا بهم بفهماند تا حال دنبال نخود سیاه بوده ام .   

* با این سطر(رفته دیگر چسونه ی پیر) شروع کردن یعنی کاری که از هر چسونه پیری بر نمی آید... آفرین هوشیار... آفرین! ادامه می دهیم!   

 

*-* ورسویک:   بعد رسیدم و در یک آن ازش عبور کردم مثل هواپیما توی فیلم، که از شیرجه در می آید و  پرواز می کند از روی پشت بام مدرسه  .  

در حاشیه های قبلی هم گفتم که محض رضای خدا یکی بیاید این کتاب را بردارد ببرد بگذارد توی ترازوی عناصر داستان و هر چه ترازو شبیه این. آن وقت است که این آدمی که می گویم یکی ، دچار گه گیجه ی مضمن می شود و دوحالت پیش می آید: یکی اینکه از وضعیتی به نام پست مدرن به اندازه سس مایونز و عناصر ترکیب کننده اش  سر در نمی آورد و فقط روی شیشه را می خواند که سس مایونز  ! و دوم اینکه طعمش برایش عجیب است و کلا از عجیب خوشش می آید. دوم حالت: درباره پست مدرن خیلی چیزها می داند، بلکه یقه جر داده و جاهای دیگر ِ دیگران را که بگوید مفتخرم به اینکه مدت ها در یک شیشه سس مایونز زندگی کردم و خیلی پست مدرن را فهمیدم آنقدر که اگر زنم را طلاق ندهم می میرم. البته این ها هم از سس مایونز لذت می برند. در هر صورت شاید دسته و حالت های دیگری هم وجود دارد که فعلا مهم نیستند... اما من را لطفا جز دسته اولی ها قرار بدهید که فقط از چیزهای عجیب خوشم می آید تا وقتی کهنه نشوند. حال اینکه ندانم فرمولش H2O یا شیر و سفیپده ی تخم مرغ است و کمی کلمه...

 

*- * شهردار قرن بیستم: به یک نوع شوخی اشاره می کنم شاید. با شوخی راحت ترم. شوخی با همه چیز و همه کس . چه با شهردار که نمادی از هر چه باشد یا نه. که می دونم این نوشتن ها اهل مهمل بافی و نماد سازی و این لعنتی ها نیست. شوخی هایی که نمی خواهد اصلا خودش را در رده گروتسک ها یا نوع های دیگر قرار دهد اما در  عین حال هم نمی خواهد از آن شوخی های جدی کند.یعنی در شوخیش چیزی ست که او مدام خود را می خنداند . مثلا نوع زبان فاخرانه شاعرانه ی این شهردار قرن بیستم در کنار لحن مسخره گرش خود یک شوخی ست یاد آن شعر کوتاه هایکو مسخره کنش می افتم: که چی!؟ (گوییا من نیز تحت تاثیر شهردار به جد و جدی نوشتم!)

 

 *-* اتاق کار دکتر کالیگاری: ذهن این براتیگان نه خطی ست نه غیرخطی. لازم می بینم در مورد یک ذهن غیر ریاضی چیزهایی بنویسم .اول اینکه: او اصلا اهل خطی بودن و غیر خطی بودن نیست . دقیقا فقط مثل" ذره های  معلق در هوا" شاید مثل گرد و خاک در هنگام فرود آمدن از هوا بر زمین، روی همه چیز می تواند بنشیند برای        این می گویم چون شما اصلا نمی توانید ذهن او را به چیزی شبیه کنید. یعنی مثلا هیچ مشکلی پیش نمی آید که    شما در مثال بالا به جای شبیه کردن ذهن به ذرات معلق در هوا یا گرد و خاک ذهن او را به همان « همه چیز» شبیه کنید . همان « همه چیز» ی که ممکن است گرد و خاک روی آن بنشیند. او متخصص به هم ریختن همه چیز است . جمله ها در یک به هم پاشیدگی مطلق و تابع یک جهان زیباشناسانه ی خاص در کنار هم هستند و فقط وظیفه آفرینش های غیر معمول دارند. به نقلی! "به ذهن های پراکنده و ذرات معلق در هوا چطور می شود اعتماد کرد؟!"    اما واقعا در این قسمت من سعی دارم تنفر خود را از ذهن های ریاضی اعلام کنم ، آقای براتیگان!

 

*-*کیت های نهر سالت: یه آدم که فقط هی پشت سر هم داره خطوط مغناطیس ذهنش و می نویسه .البته اگر داشته باشه. یادم می آد در اغلب اوقات وقتی سعی می کند که روایت داستانی را رعایت کنه توی همون مغناطیس ها صدای قه قهش می آد که: آی ریدم به این نوع روایت های داستانی ! چرا؟ - خب حتما بلدم چیزهای دیگه ای جاش بزارم که بوی گندش خفه تون نکنه! من فکر می کنم پس دیگه هیچی وجود نداره . من فقط وظیفه دارم ذهن یه مخاطب عام و حرفه ای و نیمه حرفه ای و حتا اونایی که دزدن و برای دزدی این کتاب و گوشه یه خونه طلا   و جواهری پیدا کردن می خوان بدزدن سرگرم کنم تا صاحب خونه برسه و کشیده ی نهایی و بزنه تا همه این دزدا و قاتلا و روشن فکرا و مردم عادی ، فوتبالیست ها و کلیه آدمهای دو پا و سه پا  بدونن به ذرات معلق در هوا نباید اعتماد کرد. امضا. ریچارد براتیگان.

 

پایان قسمت اول

 

/ 10 نظر / 10 بازدید
مهرداد فلاح

براتيگان ؟ چه نام قشنگی! وقتی يکی که اين جايی نيست باب می شه ، چه آسون می شه هی تعریف شو کرد. البته اين يکی واقعن حق شه . من هم خيلی باهاش حال کردم.

ایوان

سلام داداش خیلی تو حسی تو کجا و ریچارد کجا ؟اگه کمتر ادای روشن فکرهارو دربیاری میشه از کارهات لذت برد

بوالحسنی

خيلی جالبه که اين چهرهای بی هويت هميشه با منن! فقط اسمی که هيچ منتهايی نداره.ممنون دوست من!

مهرداد فلاح

حافظه ی مرا نوش کرده اند! ببخش ! نشانی بده ببينم کی هستی رفيق قديم !

داوودشبانکاره

سلام سال خوبی رو پیش رو داشته باش بهتر از همیشه و زخم گلادیاتور با کاری به نام تهوع 2 (سرباز ) به روز شد بیا وبگو نظرتو

ایوان

سلام رفیق من بی هویت هم نیستم ولی دوست دارم اون جوری که می خوام بشنلسمن فکر کن ایوان مخوف شاه روسم سال خوبی رو برات آرزو میکنم حرف نیست از ته دل میگم از آدم هایی هستی که افکارشون رو دوست دارم تو سال جدید باز میام شاید دلم خواست اصلا محسن بولحسنی شم موفق باشی

از مهر به رفيق قديم!

دوست عزيز! کتاب که معلوم است چرا چاپ نمی شود ! البته ؛بريم هواخوری ؛ به زودی در سايت مجله ی شعر چاپ الکترونيکی می شود. حرف که خواهيم زد !

دوقلوها

بعضی وقتها تحول خوبه. عيدتون مبارک. صد سال به از اين سالها.

توحيد

سلام هميشه همين طور! آفرين

سید مهدی موسوی

«تحویل» می دهد جسدم را به سال نو... می خواستم بنویسم: «وبلاگ غزل پست مدرن آغاز یک سال مسخره ی دیگر را... که وقتی هیچ چیز تغییری نمی کند این روزها و ماهها و سالها و نشانه ها چه چیزی را... که اینجا مسیر دایره ای شکل و بسته است پایان راه طی شده اما نمی رسیم... که با همه ی اینها تبریک و امیدوارم...» اما یاد پارسال افتادم که مثل این حرف ها را نوشتم و دوستان استاد و شاعر برایم ناسزا نوشتند: «تو غلط می کنی که که مثل ما نوروز را دوست نداری چندصدایی خوب است اما به شرطی که فقط صدای ما باشد! تو داری به فرهنگ باستانی ما توهین می کنی حکومتی اطلاعاتی! برو گمشو نهیلیست پوچ گرای بی مذهب!!...» پس تصمیم می گیرم که عین یک آدم 30 ساله که در ابتدای مرحله پختگی است و نمی خواهد زیر بار نظر جمع له شود بنویسم: «این نوروز باستانی را خدمت شما و خانواده عزیز تبریک و تهنیت می گویم» و بعد بروم کنار سفره هفت سینی که نچیده ام و زل بزنم به روزهای خوبی که نمی آید...