ای جنوب و ای جنوب چهار حرفی!

خداوندا ! یادت باشد

 تو موسای مرا بی عصا

در کوچه های حلبچه رها کردی

بهمن ساکی

...

پشت پنجره باد حرف اول را می زند و می دانی که من اگر ننویسم می میرم...البته شاید هم این از انواع زرهای روشنفکری باشد که چه بسا بسیاری دنبال قوُت یومیه می روند و نه می میرند نه کشته می شوند...اما من تا این حد بلدم که گاهی وقتها فرمانده ی مطلق این سطرها باشم و وقتی می نویسم احساس خدایی می کنم...احساس وحی مُنزل.... حالا تو ساکتی ...من صبورم...من که کارونم صبورم....خیلی ها آمدند دست انداختند دور گردنم... با من عکس گرفتند روی شانه هایم ایستادند ...حتا بعضی ها در من خودکشی کردند....بعضی ها هم برایشان مهم نبود..از روی پل فلزی گذشتند و از کنارها به بانک ها و معابر کاملا ادار ی رفتند...من صبور بودم و چراغ هایی که روی عرشه ام دراز کشیده بودند را قرمز می کردم و آبی و تکانشان می دادم تا بخوابند...بلد نبودم گردن کج کنم...بلد نبودم گردن کج کنم و چه شرط هایی که نباختم...حالا تو ساکتی و من که کارونم راه درازی آمده ام تا اینجا...که نمی دانم دستم کجاست و شانه ام کجا...باد دارد ساختمانهای شهری را تکان می دهد ...دلم را تکان می دهد...من دارم موج برمی دارم...حرامزاده است هر که بخواهد شاعرانه بنویسد...این را من در این نامه به تو می گویم تو به هر که خواستی....بگو حرامزاده بود اگر سعی به نوشتن داشت...یا سعی بر قشنگ نوشتن....من حتا سعی بر نوشتن هم ندارم چه برسد به همه ی اینها...فقط دیگر نمی توانم روی چهارستون بدنم بایستم و بیشتر ازاین خودم را لو بدهم...بگویم که تو می دانی که حال من که این طوریست مهم نیست .. که خیلی هم خوبم...که چطور بگویم ...باید مثل من زندگی کردی باشی تا بدانی چه می گویم باید مثل تو زندگی کرده باشم تا بدانم چه می گویی...

حالا توجنوبی...جنوب...جنوب با گیس های بافته و کفش های دم کرده....شاعر اگر نبودم پیش تو چه مرگم بود...نه؟ کم نیست25سال جنوب...25سال کارون....25سال پل...زندگی پلی...هوای شبی...شرجی...شرجی پوست آدم را کلفت بار می آورد...قبول داری...یا وقتی از زیر کولرهای اُجنرال به دم کرده گی کوچه می زنی و شب های جنوب...عرقِ آرام...ما پسرها فوتبال ...شماها رویا بافی یا چه می دانم ....من هم رویا بافی می کردم.... هنوز به قول هیوز رویاهایم را دارم...همه را...تمام دیشب نشستم و برای بازی های عجیبم اسم گذاشتم...حتا برای این خطاب های کوچک ات...حتا شاید برای شبه ترحم های نمی دانم چرایت...حتا برای کم شدنت...برای زیاد شدنت...برای عروسک هایـت...برای بادبادک هایم..برای سرزمین کوچک سه حرفی من...برای اسم تک نقطه ای ما...ما اسم های تک نقطه ای بهتر از اسم های سه نقطه ای هستیم....نه؟اسم من نقطه های زیادی داشته...مادرم می گوید...من همه را خورده ام....من نقطه خورَم...می خواستم همه اسمم را بخورم...

اگر می بینی حوصله اش را نداری پرتش کن ....بکوبش به دیوار...من کامپیوتر خودم است وکیبورد خودم و دست خودم و انگشتهایی که دارم و همین طور می نویسم...گفتم که من حالا کاتب کلمه ام نه بر جوهر که بر کلیدهای کوچک لعابی ...و من هر چه سعی می کنم نمی توانم مردی باشم مثل مردهای عالم امکان...من آدمم و دلم تنگ می شود... از کارون آب نوشیده ام... سرشت من توی چشم هام گیر کرده...اهل بازی نیستم اما اگر قرار به بازی باشد خودم را هم از خودم تشخیص نمی دهم...دلم به خودم خوش است که هنوز اینقدر بزرگ نشده ام که وقت نداشته باشم...من حتا بعضی وقت ها که واقعا وقت ندارم دلم می گیرد....مرده شور زندگی مرا ببرد اگر چیزهایی که امروز می بینم را فردا نبینم...مرده شور من اگر دست های من فردا مزه ی خاکهای دیروز را ندهد....

 

10:35صبح

27/8/86

 

/ 3 نظر / 6 بازدید
پرتو نوری علا

سلام دوست و نویسنده گرامی از خواندن نوشته تان بسیار لذت بردم. شفاف و پر تاثیر بود. پایدار باشید.

یاری

سلام و ارادتمند. به امید ایرانی آباد و آزاد و اخلاقی.