گفتگو با هادی مرزبان - روزنامه فرهیختگان

ضمن تشکر از اینکه در این روزهای شلوغ و پرکار وقت خود را به من دادید به عنوان اولین سوال با توجه به اینکه شما تاکنون ١٠ بار کارهای مختلفی از اکبر رادی را روی صحنه برده‌اید می‌خواستم بپرسم چه ویژگی‌ها و مولفه‌هایی در کار رادی از دید ‌هادی مرزبان قابل توجه بوده است؟ تجربه و زیست شما با کارهای اکبر رادی چگونه بوده است؟


ببینید من زمانی دانشجو بودم و مثل همه بچه‌های جوان جویای نام. آن زمان رادی را از دور به عنوان یکی از پرچمداران تئاتر نوین ایران می‌شناختم. چون خیلی هم نبودند؛ رادی و بیضایی و ساعدی. آن زمان دو سه نمایش داشت که ما هم خب بالطبع آنها را می‌شناختیم و همانطور که عرض کردم دانشجو بودیم و این متن‌ها را مطالعه می‌کردیم و این نمایش‌ها را می‌دیدیم. به هر روی زمان گذشت، تحصیلاتم تمام شد و به انگلیس رفتم. زمانی که به ایران برگشتم دیگر حرفی برای گفتن داشتم. دو مساله همیشه جزو دغدغه‌های فردی من بوده است؛ فقر و بی‌عدالتی. با هنر عقیم هرگز میانه‌ای نداشته‌ام و اعتقاد دارم هنر باید همیشه پیشرو باشد و شعارهایی مثل هنر برای هنر و دیگر شعارهای شبه‌روشنفکری را اصلا قبول ندارم و شاید بهتر بگویم از این نوع شعارها و پزها سر در نمی‌آورم. اعتقاد دارم یک مجسمه‌ساز وقتی شروع به ساخت مجسمه‌اش می‌کند یک فکر دارد. یک نقاش یک فکر دارد. آرشه‌ای که روی سیم ویولن کشیده می‌شود اگر هنرمند از سر باری به هر جهت بزند خیلی متفاوت است تا وقتی که از سر دردی آن آرشه را به سیم می‌کشد. در تئاتر هم همینطور است. این فقر و بی‌عدالتی همیشه در کارهای من بوده است و بالطبع خیلی دلم می‌خواست همیشه یک محملی داشته باشم که خیلی هم قرص و محکم باشد. آثار رادی بهترین محملی بود که من توانستم پیدا کنم. آشنایی و نزدیکی من و رادی یکی از بزرگ‌ترین شانس‌های دوران کاری من بود. وقتی وارد شدم دیدم چه محملی بهتر از اینکه من با این آثار بتوانم حرفم را بزنم. چون در تمام آثار رادی شما این دو مقوله را می‌بینید، بنابراین ما به هم نزدیک شدیم و همکاری ما شروع شد.

 

درام‌های رادی اصولای سویه‌های اجتماعی دارند که اکثرا بر مسائل و موضوعات اجتماعی تکیه دارند و اغلب با یک نگاه سمبلیستی پیش می‌روند بی‌اینکه در ورطه شعار و شعارزدگی قرار بگیرند.

 

دقیقا. مخصوصا امروز که من در خدمت شما هستم به قول خیلی دوستان که به شوخی می‌گویند مرزبان متخصص رادی شده است من افتخار می‌کنم که این مدت طولانی با رادی کار کرده‌ام. امروز من دیگر رادی را خوب می‌فهمم. همانطور که شما گفتید به عنوان مثال رادی می‌آید خانواده را موضوع قرار می‌دهد و آن را به کل جامعه تعمیم می‌دهد و این یکی از شاهکارهای رادی است. اگر بخواهم جواب شما را به‌طور کلی بدهم باید بگویم که به نظر من علت علاقه من به رادی در مجموع توجه به این مسائل بوده و هست.

برای من نکته‌ای که در کارهای رادی قابل تامل است این است که رادی در تکنیک‌های شخصی خودش ادبیت و شاعرانگی را در اکثر کارهایش وارد کرده است....


آفرین. دقیقا نظر شما درست است. نثر رادی خیلی به شعر نزدیک است. من همیشه می‌گویم آثار رادی را باید موبه‌مو اجرا کرد. تغییر یک کلمه در یک دیالوگ کل کار را به خطر می‌اندازد. شما ببینید کاشی‌کاری زیبا است. همه کاشی‌کاری‌های اصفهان زیبا هستند ولی کاشی‌کاری مسجدشاه چیز دیگری است؛ یک شاهکار منحصر به فرد و علیحده نسبت به تمام کاشی‌کارهای دیگر. درام‌های رادی مثل مینیاتور هستند. من همیشه حساسیت داشته‌ام که عین آنچه رادی نوشته است بازیگر بگوید. چون اعتقادم اینگونه است. کارهای رادی در عین نثر بودن نظم است.

در آثار رادی (برخلاف بسیاری از درام‌نویسان) نام شخصیت‌ها غیرواقعی و کنایی است. مثل همین «هاملت با سالاد فصل. انگار این اسم‌ها با کنایه‌ای خاص آورده شده‌اند و در کنار ظاهری طنزگونه یک ساختار به تراژدی نزدیک را می‌سازند، حتی نمی‌توان گفت طنز تلخ. گویا رادی واقعیت‌های خنده‌دار را در قالب تفکر و اندیشه به مخاطب خود تحویل می‌دهد.


رادی با وسواس بسیار زیادی می‌نوشت و می‌گفت من از آن دسته‌ای نیستم که شب شروع و تا صبح یک نمایشنامه آماده می‌کنند. من گاهی شش ماه برای یک کار جان می‌کنم و تازه هر بار که چاپ مجدد می‌شد تغییراتی می‌کرد و می‌گفت من همیشه در حال تغییر هستم و غیر از این نمی‌توانم باشم و به قول شما این اسامی که انتخاب می‌کرد موشکافانه و دقیق انتخاب شده‌اند. مثلا در نمایش «ملودی شهر بارانی» - که من سال ٨۴ آن را روی صحنه بردم
شما می‌بینید دختری حضور دارد به نام «گیلان». آقایی از اروپا به ایران آمده و تمام کارهایش در اروپا نیمه‌کاره رها شده است. گیلان را می‌بیند و عاشق گیلان می‌شود. در این نمایش وقتی که ما مونولوگ‌ها را می‌بینیم این آقای جوان در ظاهر به دختر سخن‌های عاشقانه می‌گوید اما در واقع این عاشقانه‌ها درباره جغرافیایی به نام گیلان است و نه یک دختر اما همانطور که شما اشاره کردید آنقدر این اتفاق زیرپوستی می‌افتد که شما در یک جهان زیباشناسی قرار می‌گیرید و این را بازهم می‌گویم که اینها جزو شاهکارهای رادی است و نه کس دیگری. همین جا لازم است بگویم «هاملت با سالاد فصل» یک بار دیگر در سال ۶۶ بازنویسی شد و اسامی تغییر کردند. مثلا پری‌بلنده به سروناز تبدیل شد و... اما شما می‌بینید که نام‌ها فقط نام نیستند که با تغییرشان اساس کار تغییر کند. امروز متاسفانه رادی در بین ما نیست؛ این کار در سال ۵٧-۵۶ نوشته شده و سال ۶۶ هم یک بار بازنویسی شده است، با این حال گویا رادی این متن را همین دیروز نوشته برای امروز. این شاید جوابی باشد به آنها که می‌گویند آثار رادی تاریخ مصرف‌دار است.

من فکر می‌کنم موضوع اصلا اسم‌ها نیستند بلکه مهم این است که هرکدام از این نام‌ها نماینده یک جریان فکری و اجتماعی و... هستند. مسلما با تغییر نام هیچ شخصیتی تغییر نمی‌کند.

دقیقا حق با شما است. بگذارید یک خاطره جالبی در همین جای کار برای شما بگویم. پیش از آنکه من بخواهم «هاملت با سالاد فصل» را کار کنم زنده‌یاد خانم دکتر مژده قرار بود این کار را روی صحنه ببرند که بعد از یک ماه تمرین کار را رها کردند. خب نوع کار خانم دکتر مژده مدرن بود و کارش سمت و سوی خودش را داشت. من اواخر سال ۶٨ یک شب میهمان رادی بودم که به من گفت فلانی «هاملت با سالاد فصل» را خواندی. گفتم بله قبلا. گفت نه این بازنویسی جدیدش را. گفتم نه! همانجا متن را به من داد و من همان شب خواندم و حقیقتش را بگویم خیلی خوشم نیامد. در دیدار بعدی که آقای رادی نظرم را خواست، خجالت کشیدم بگویم خوب نبود. گفتم این متن برای من معمولی بود آقای رادی. رادی گفت اگر برایت ممکن است یک بار دیگر این کتاب را بخوان. من هم گفتم چشم و همان شب شروع کردم به خواندن و جالب اینجا است که تا صبح یک‌بار دیگر هم آن را خواندم. یعنی در عرض یک شب دو بار من‌ هاملت را خواندم. تا همین امروز هم این کار هر وقت روی صحنه می‌رود من یک چیز جدید از آن یاد می‌گیرم و هر بار انگار یک چیز جدید را می‌خواهد به من بگوید. ادعا نیست. من معتقدم رادی در «هاملت با سالاد فصل» یک حرف بزرگ جهانی را مطرح می‌کند. گم شدن هویت روشنفکری که خودش هم هویت خودش را نمی‌داند. نمی‌داند کیست و کجا می‌خواهد برود و این نوع روشنفکر عقوبتش همان است که در این نمایش به آن دچار می‌شود. وقتی شروع کردم به کار، یک روز آقای رادی سر تمرین آمدند و دیدند که من از بازی تخته‌حوضی استفاده کردم. گفت برای من جالب است، من فکر نمی‌کردم بخواهید به این سبک کار کنید و من گفتم به نظر من تخته‌حوضی بهترین گزینه برای نوع اجرای این کار است. ما رفتیم و زمانی که دکتر مژده هم کار را دید گفت من اصلا تصور کار را با این شکل و شمایل نداشتم و این‌قدر به این کار دلبسته شدم که اولین اجرای سال ۶٩ را در چهارسو گذاشتیم و یک ماه هم سالن اصلی بود و من به قول معروف حس کردم سفره‌ای پهن بوده و من با شکم گرسنه از سفره کنار کشیده‌ام و همیشه مصمم بودم که یک‌بار دیگر این نمایش را کار کنم. لطف رادی به من آن‌قدر بود که کتاب «هاملت با سالاد فصل» به قول ایشان به خاطر یک عمر تلاش برای اجرای کارهایشان به من و فرزانه کابلی اهدا شد.

 

کمی از تئاتر به صورت کلی بگویید. به نظر شما چرا گاهی عده‌ای تئاتر را همواره سعی کرده‌اند به سمت و سویی بکشانند که بگویند تئاتر مختص به قشر خاصی از جامعه است، شما چگونه می‌اندیشید؟


بله متاسفانه. حرف شما درست است. قبل از انقلاب یک‌سری اداها وجود داشت که پیش‌تر به آن اشاره کردم. نمی‌خواهم مطرح کنم اما حداقل من ١٠ آدرس دارم از کسانی که این کار را می‌کردند و... اما خوشبختانه بعد از انقلاب بخش عمده‌ای از آن متناسب با تغییر شرایط جامعه فروکش کرد اما باز چند سالی است که من می‌بینم دوباره این ماجرا در حال شکل‌گیری است. عده‌ای گمان می‌کنند ساختن کارهای غیرقابل فهم افتخار است و ادعا دارند یک معیارهایی دارند که دیگران نمی‌فهمند و... من شاهد بودم قبل از انقلاب کارگردان‌هایی بودند که می‌گفتند من حرفم را می‌زنم تماشاگر چشمش کور بفهمد من چه می‌گویم! به نظر من اصلا این چیزها خیلی خنده‌دار است. من همیشه می‌گویم یکی از افتخارات تئاتر خود من این است که من با قاطبه مردم ارتباط برقرار می‌کنم. من یکی از افتخاراتم این است که فقط فوکول‌کراواتی در سالن نمایش من نیست. من یکی از افتخاراتم این است که نمایشم ساعت ٣٠/٩، ١٠ تمام شده است، از سالن بیرون آمده‌ام کارگری پشت موتور با زن و بچه‌اش نشسته و تا من را دیده شروع کرده است به نقد کردن نمایش. ببینید ما این نوع تماشاگرها را داریم. ما نمی‌توانیم بگوییم تماشاگران ما فقط یک قشر هستند. اصلا همین مرزبندی‌ها کار را خراب می‌کند. گاهی من در همین طبقه کارگر آدم‌های متفکری پیدا می‌کنم که در تیپ دانشجویی نمی‌توانم پیدا کنم و بالعکس. متاسفانه من جدیدا می‌بینم یک‌سری کارهای عجیب و غریب به خلق‌الله قالب می‌کنند. دکان‌های دونبش زده‌اند برای خودشان و اینها به تئاتر لطمه می‌زنند و برخی هم خوشحال هستند که فلان چهره معروف را آورده‌اند تا گیشه‌شان پر و پیمان شود. مردم برای تئاتر نمی‌آیند، برای دیدن فلان بازیگر معروف می‌آیند. خیلی‌ها به من گفتن سنگلج بدمسیر است و... من اما اعتقاد دارم کسی که تا سنگلج برای دیدن تئاتر می‌آید برای دیدن تئاتر می‌آید و نه برای چیز دیگر و من به این افتخار می‌کنم. من همیشه جزو کسانی بودم که پیگیر تئاتر تجربی بودم اما همین را هم خیلی دوستان با تئاتر آماتور اشتباه گرفته‌اند. جای تئاتر تجربی در دانشگاه‌ها و... است و مخاطبانش هم همینطور. ما همه باید دست به دست بدهیم و تئاتر را با هم جلو ببریم. این مطلقا به معنای مبتذل شدن نیست. تماشاگر با من باید همراه باشد و من هم با او.

 
اجرای جدید‌ هاملت چه‌قدر تغییرات داشته است؟


این تغییرات به اندازه ١٩ سال است. ١٩ سال تجربه، فکر، سلیقه و کار. بالطبع من امروز مثل ١٩ سال پیش فکر نمی‌کنم. موضوعات و دغدغه‌هایی داشتم که امروز ندارم و دغدغه‌های من را امروز چیزهای دیگری تشکیل می‌دهد. پس ‌هاملت ٨٨ مختص به‌ هاملت ٨٨ است.

در انتخاب بازیگران چه‌قدر وسواس داشتید؟

عرض کنم من روی دو نقش از نمایش «هاملت با سالاد فصل» خیلی تاکید داشتم و خیلی تلاش کردم تا بتوانم اصلا جنس را پیدا کنم. بهروز بقایی شاید بعد از ١٠ نفر برای من تثبیت شد و همین‌طور رضا فیاضی. تنها کسانی که از اول مشخص بودند فردوس کاویانی و فرزانه کابلی بودند. خیلی روی انتخاب بقیه وسواس به خرج دادم. من از این کار بسیار راضی هستم. مرحوم مهدی فتحی همیشه می‌گفت فلان کار را من بازی کردم و خوب هم بازی کردم. من هم اعتقاد دارم این کار را من کارگردانی کردم و خوب هم این کار را انجام دادم. این را هم که جامعه ما خیلی نیاز دارد که دولت صد درصد به تئاتر سوبسید بدهد و حتی نسبت به سوبسیدی که به آرد و... می‌دهد تئاتر ارجح‌تر است.

/ 0 نظر / 8 بازدید