پیش از رفتن به قونیه: شمس از قونیه با قطار برگشت

« شمس از قونیه با قطار برگشت» ..ششمین کتاب من زیر چاپ رفت و فکر می کنم همین روزها منتشر شود... اما من به قونیه نرفتم...آرزوم بود؛ آرزوم در دلم شکسته شد....

خیلی ها رفتن...شاید باید می رفتن...خیلی ها با سکه رفتن...من نرفتم..خیلی ها سالی چند بار رفتن...من نرفتم... شاید یه روزی، خدای محمد کنه و برم قونیه..من که نه شمسم نه من که هیچ کس... برای من دعا کنید به قونیه بروم... هوس دیدن این مجنون الشعرا سینه ام را چنگ می زند... هزینه یک میلیون تومانی رفتن به قونیه سخت تر است یا علم..؟ علم بهتر است یا ثروت؟ مولانا بهتر است یا قونیه؟ خسته ام! می روم بخوابم قونیه...شاید فردا روز تو باشد... ای همه کسانی که قونیه را دیدید سلام من را برسانید...بگویید پنجمین خطت خسته است...اما یادت باشد قونیه... من خوابت را می بینم و احتیاج به تعریف کسی ندارم...بخواه که ببینمت مولانا...

 

 

/ 9 نظر / 50 بازدید
شاهرخ

یه بار تو تذکره الولیای عطار یه حکایت محشر خوندم. عارفی برای زیارت به مکه می ره و می بینه کعبه سر جاش نیست! چون و چراش رو تحقیق می کنه و می فهمه که خانه کعبه به دیدار رابعه رفته! انقدر که شوق داری می ترسم تو هم قونیه رو به تهران بیاری! شادباش و دیر زی.

sapin

هر که عاشق دیدی اش معشوق دان ! مولانا

ahoo

کی بریم قونیه؟:)

طلا

سلام کاری جدید حاضر کردم آماده ی نقد لطفا از ایراد نظرات شخصی در نقد پرهیز کنید از نقد های برگزیده تقدیر میشود بالای این دکل همه ی شهر قرمز است... [گل]

سایه سرشار

وجودم سرشار می شود از تو. وقتی که سایه ات بر روی جمجمه ی من طرح فردا می زند.

فاطمه

سلام من همین روزها می رم قونیه سالهاست آرزوش رو داشتم سلام یک عاشق رئ بهش می رسونم[لبخند]

الهه

سلام هیچ وقت فکر نمیکردم کسی دیگه ای هم آرزوی رفتن به قونیه رو داشته باشه!! منم آرزوشو دارم به منم سر بزن[قلب]