داستانی از من برای آيدين های دنيا- برای عباس معروفی بهترين شريک من

من فقط خلاصش کردم!<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

پدر! سالهاست می خواهم به شما بگویم... حتا از همان روزهای سردی که شما با همه ی سرما، خیز برمی داشتی برای حوض که دست و صورتت را بشویی ... من آن روزها می خواستم بگویم... همیشه پشت سرت راه می رفتم که یک لحظه برگردی و نگاهم کنی، اما با سالکی که روی گونه ی راستم بود بلد نبودم از کسی دلبری کنم چه برسد به شما که سالهاست مرده ای. حتا چند بار آمدم به آیدا بگویم اما او هم از سالک روی گونه ی من می ترسید و هر بار می رفتم حرف بزنم فرار می کرد می رفت آبادان خودش را آنقدر به آتش می کشید که همه روزنامه ها بنویسند و باز آبروی ما برود. من می خواستم بگویم که این کار را من نکردم.اما نمی شد. پناه می بردم به مغازه و اصلا حواسم نبود که توی گذر کی سلام می کرد یا چند نفر داشتند از زیر پتو تخمه می شکستند و دور آتش نیش خند می زدند... حتا حواسم نبود که ایاز کی آمده بود و داشت می گفت :کلاغ! نه ... می گفت: مثل شیر پشت سرت هستم و هی این را تکرار می کرد. من هم دائما توی این فکر بودم که این کار را باید تمام کنم! شما می دانید دقیقا چه سالی را می گویم. همان سالی که کلاغ ها به جای قار قار می گفتند برف برف و از آن سال اسمش شد سال کلاغ. خودم را به مغازه می رساندم. اولِ کار برای اینکه بتوانم باز ادامه بدهم یکی می زدم محکم توی گوشش . فقط می خندید و اشک توی چشمهاش جمع می شد و تخمه تعارفم می کرد! یادتان هست چه قدر از غارداش گفتنش بدم می آمد، مثل بد آمدنم از جمله ی مادر که تا مرا می دید  می گفت:"اجنبی! آیدین من کجاست!؟"... به من چه پدر؟ مگر من کشته بودمش ؟ آن روزها به غیرِ ایازِ شما که می آمد درست مثل کلاغ ها تکرار می کرد، رفیقی نداشتم و حالا که این نامه را می نویسم همه آنها مرده اند ... حتا سورمه! اسمش برایتان آشنا نیست... فکر نمی کنم یادتان باشد... مهم نیست! فقط ... من این کار را نکردم... یعنی تقصیر شما هم بود. آن روز که همه ی کتاب هایش را بعد از کلی تبعید و شکنجه ریختی توی حیاط و آتش زدی تا بوی سوخته با بوی کلاغ ها قاطی شود... همه چیز از همان روزها عوض شد ... نه حتا از روزهایی که آیدین شدیدا جلوی آینه می ایستاد یاروزی که سالم از غرق شده های مردم بر گشت... اصلا شما که نبودی ببینی چه آبرویی از ما می برد وقتی روزنامه را  باز می کرد و خبرهای کهنه شده ی جنگ را چنان با شور و حرارت و جدی می خواند که آدم می خواست دستش را سپر مغز سرش کند و بنشید و همینطور داشت همه ی ما را می مکید! شما فکر کرده اید من حرفهای آن آدم خزعبل باف که این تهمت را انداخت سر زبان همه نشنیده ام که :"در فلان شهری که کلاغ هایش برف برف می گفتند هابیلی بود و قابیلی..." فکر کردی این ها کی بودند؟ همان دوست های خُل و چِل آیدین که برایش کمیته حمایت و از این جور مضخرفات تشکیل دادند... نمی دانم پدر! به خدا من خیلی توی گوشش زدم که دیوانه! چطور می خواهی مسلمانش کنی! فقط می گفت :"کلاغها هم خنده ی پدر را ندیده اند!" دیگر بی خیال شده ام که این حرفها را به کسی بزنم که باور   کند. فقط به شما می گویم که از این کابوس های جهنمی خلاص شوم... کابوسهایی که نفرین های مادر بود... آخر هی می گفت:"اجنبی! آیدین من کجاست؟نفرینت کردم ..نفرینت کردم!".من هم هر چه بهش می گفتم فایده نداشت. پدر! آیدین هر چه بود مال آن دنیا نبود...وقتی توی گوشش می زدم این را بهتر به من حالی می کرد... شاید برای همین      می زدم ! یا وقتی خبرهای مسخره ی صد سال پیش جنگ آلمان را می خواند و هواپیماهای روسی مدام برای ما خواب می دیدند. تقصیر شما کم نیست پدر! یعنی وقتی او را- ببخشید کتابهای او را- آتش زدید دیگر به من یا ایاز و باقی چه ربطی دارد؟ وقتی اسباب بازی های مرا می شکست و می پرید بغل مادر ... وقتی  وصیت می نوشتید ... حالا می توانم بلند بگویم من این کار را نکردم و از وحشت فرار کنم! اصلا چطور می توانستم ... یادم نمی آید آیدین را کشته باشم! اصلا حرف های ایاز هم هیچ که هر روز می آمد مغازه و می گفت:تمامش کن! چند شب است می بینم داریم با آیدین از تپه کارخانه ی آقای لرد پایین می آییم ،خون از صورت من فواره می زد، کلاغ ها خون می خوردند و نمی گفتند: برف برف!     و مادر هی می گفت :" آیدین من کجاست؟ ". من بلد نبودم کت و شلوار بپوشم و راست راه بروم و سالک رو ی گونه ام را زیبا کنم و دلبر باشم... به من چه که زن هایی که به حجره می آمدند تا مرا می دیدند می شدند اسلام ناب خانمانه و تا چشم شان به آیدین می افتاد گوشه چشم که هیچ ساق پا نشان می دادند و هی می گفتند : برف برف! مگر ما از یک گل نبودیم ؟ با این همه گفتم که باید این نامه را بنویسم که به شما، به همه آنها که نمی دانند، بگویم: من شاهد بودم که تو او را کشتی ! اما کسی نمی توانست به شما چیزی بگویم و فقط من می توانستم نقش یک سوجی را برای هابیل بازی کنم ... اما تو آیدین را کشتی، درست نیست همه توی کوچه و محل بعد از این همه سال می گویند : برادر کش! برادر کش! اورهان! اورهان! مثل کلاغ ها که می گویند... اما شما مادر را کشتی ، آیدا را در آبادان آتش زدی و آیدین را کشتی .... مرا از این وحشت خلاص کن، بگو!... آیدین را تو کشتی... من فقط خلاصش کردم!     

 

محسن بوالحسنی

28دی 1385

 

/ 17 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دلقک

به تعریف یکی از بچه ها اومدم مرسی عالی بود

محبوبه آب برين

سلام ممنون که امديد اما نظراتان را راجع به داستانم ننوشته بوديد . برای چاپ کتاب بايد به تهران بياييد و يک سری به يکی از انتشاراتی ها بزنيد مثلا کاروان ، مرکز يا چشمه . برای شما که قبلا کتاب چاپ کرده ايد کار راحت تر است ضمن اين که يکی از دوستان من به اسم بهاالدين مرشدی که دبير تحريريه مجله ی نشانی است دارد دو کتاب با هم چاپ می کتد ومی تواند برای تان راهنمای خوبی باشد وبلاگش لينک است در وب من اسمش هست ؛ ما جماعت چاپلين نديده . حتما حتما به ان جا برويد وبرايش کامنت بگذاريد من هم شما را به او معرفی می کنم . راستی من خيلی هم کدر نيستم به جان شما !!!!!!!!!!!!!!!۱

محبوبه آب برين

خوب می بينم که باز هم براي من نظر نگذاشتی . باشه !!!!!!!!!!! من الان حدود شش ماه هست که از اراک کوچيده ام به تهران و قطعا يکی از دلايلش همين بود که در آن به اصطلاح شهر هيچ جای مناسبی برای چاپ اثر پيدا نمی شود . اما در تهران همان طور که نوشتم شما می توانيد از آقای مرشدی کمک بگيريد به ايشان سر بزنيد . وب ما جماعت چاپلين نديده .

ليلا خوانساری

سلام ...با تعريف محبوبه از وب بها آمدم ....از نشانی های محبوبه در باره شما نشانی در خاطرم نيست ...مطالبت را ذخيره کردم تا سر فرصت بخوانم ...برم از محبوبه نشانی بيشتری بگيرم ... باز هم بر می گردم ... موفق باشی ...يا علی

بهاء الدين مرشدي

درود شما را به ياد دارم اما محو. چرا خواب نديدن مهم نيست؟ من اگر خواب نبينم کلافه می شوم. خط های اين داستان آن قدر توی کامپيوتر من توی هم رفته است که نمی توانم بخوانم. آن را منتقل می کنم توی وورد (نشد انگلیسی اش را بنویسم) و بعد می خوانم. در مورد چاپ هم بالاخره خود آدم باید تلاش کند. به قول شاملو بودن دیگر است و شدن دیگر. من فکر می کنم بوی جنوب هیچ وقت از تن آدمی نمی رود. همین که یاد جنوب هستی یعنی بوی جنوب.

محبوبه آب برين

از خواندن ايميلتان شوکه شدم .خداکند اين اتفاق وقعا نيفتاده باشد .منظورم نامه هايی به روياست که نوشتيد . از من چه کمکی می آيد حتما خوشحال می شوم کاری کنم . اميدورام زود زود پيدا شود رويايتان .

مهدی جهانی

سلام عمو چند ماه پيش سريال جابربن حيان را می ديدی؟ شما عين زبير هستيد!!!!

عباس بخشی

سلام عزيز.جالب بود .راستی هوا خيلی سرد شده.يه چيزی بپوش!!!

ليلا خوانساری

سلام ... نمی دانم چه بگويم ... برايم بيشتر توضيح بده لطفا ...ممنون

ایوان

نوشتن برای مریض های ذهن قشنگه چرا چیزه جدیدی وارد نمینویسید