گفتگو با جلال ستاری - فرهیختگان

 

گفت‌وگو با جلال ستاری

ایـدئولـوژی اسطوره جهان امروز است

 

به همراه یادداشت هایی از:

لاله تقیان، محمدمحمدعلی، داوود رشیدی، ابوالقاسم اسماعیل پور

علیرضا مشایخی،سهراب حسینی

متن کامل پی د اف را  اینجا بخوانید

 

 

 

محسن بوالحسنی:نام جلال ستاری همواره یادآور جهان گسترده‌ای در حوزه اندیشه است. شناخت متفکران بزرگی همچون «میرچاالیاده»، «دو مزیل»، «بایستید» و «آرتور» در ایران وامدار ستاری است. او در طول کارنامه درخشان ۵٠ ساله‌اش با روحیه‌ای خستگی‌ناپذیر و پرتلاش بیش از ٧٠ جلد کتاب ترجمه و تحقیق را به رشته تحریر درآورده است. جلال ستاری جزو اولین گروه اعزامی به خارج از کشور بود که در زمان رضاخان به اروپا رفت و در ژنو سوئیس به تحصیل روان‌شناسی پرداخت. او از شاگردان «ژان پیاژه» معروف بوده است. ستاری علاقه فراوانی به ادبیات دارد و تحقیقات و تالیفاتی نیز با نگاه به این حوزه همچون «اسطوره تهران» منتشر کرده است. آخرین تحقیق و تالیف ستاری کتابی است با عنوان «اسطوره‌های عشق و عاشقی در ادب فارسی» که بهانه‌ای شد تا با این مرد کهنه‌کار که همواره درصدد نگاهی نو و تازه به حوزه‌های کهن اندیشه است گفت‌وگویی داشته باشیم. عصری پاییزی ‌میهمان خانه او شدیم و فرصت را غنیمت شمردیم تا در مورد مسائل مختلف از اسطوره‌های جهان امروز تا بررسی تطبیقی قصه‌های عاشقانه جهان با او هم‌کلام شویم.

زندگی امروز آنچنان در سایه اختراعات و سرعت و پیشرفت ثانیه به ثانیه قرار گرفته و به  نوعی سویه تفکر را از تفکرات قدیمی‌تر انتزاعی به سمت تفکرات عینی پیش برده است که این ذهنیت را شکل می‌دهد که گویا جهان اسطوره‌ها تحلیل رفته است. از طرف دیگر ما نظریات کسانی چون میرچا الیاده را داریم که معتقد است: «اساطیر در تمامی جوامع بشری حضور دارند» یا نقل‌قولی از رولان بارت که می‌گوید: «به انتها رسیدن اسطوره یعنی به انتها رسیدن جهان». با این مقدمه می‌خواهم از شما بپرسم اگر اسطوره‌ها هستی دارند یا به شکل دیگرگونه‌ای امروز ظهور یا هویت یافته‌اند جایگاه شان کجا است یا چه تعریفی می‌توان برای اسطوره امروز قائل شد؟!

در ابتدا عرض کنم که اسطوره یعنی پاسخی که انسان در جهان امروز قصد دارد به خودش بدهد؛ پاسخ‌هایی در برابر سوال‌هایی همچون نوع و شکل پدید آمدن دنیا و اصولا فلسفه وجودی خود انسان در جهان. درواقع اسطوره یک نوع خردورزی است؛ منتها خردورزی بسیار کهن. در مجموع اسطوره‌ها را می‌توان به دو قسمت تقسیم کرد. قسمت عمده این تقسیم‌بندی علت را بیان نمی‌کند، بلکه چرایی به وجود آمدن چیزی را مطرح کرده و بیان می‌کند. به‌عنوان مثال نمی‌تواند بگوید چرا انسان پدید آمد، بلکه می‌گوید چگونه انسان پدید آمد. در اصطلاح این اسطوره‌های سبب شناختی از دوران و سبک روزگار امروزین ما حذف شده‌اند و کارکرد و ارزش آنچنانی نیز ندارند. اما نوع دیگری از اسطوره وجود دارد که بشر واقعا نتوانسته پاسخی در برابر سوال‌هایی که پیش‌تر مطرح کردم بدهد، اما توانسته روایتی دلخراش از آن داشته باشد بدون آنکه راه‌حل واضح و روشنی داشته باشد. این قسم از اسطوره‌ها هنوز که هنوز است ماندگار هستند. مثلا اسطوره «گیل گمش» که واقعا قدیمی‌ترین اسطوره جهان است در جاودانگی. سوال اینجا است که آیا از روزگاری که این اسطوره پدید آمد (حدودچهار، پنج هزار سال پیش) تاکنون بشر دیگری درد جاودانگی نداشته است؟ این درد جاودانگی در اسطوره گیل‌گمش مطرح شده است. گیل‌گمشی که از مردن دوستش به جوش و خروش می‌آید و افسوس می‌خورد که چرا آن  دولت جاودانه نبوده است و به دنبال داروی حیات‌بخش و جاودانگی می‌گردد. گیل‌گمش گیاه جاودانگی را می‌یابد اما مار آن گیاه را می‌خورد و جاودانه می‌شود و... این راه‌حل گیل‌گمش است اما مضمون و اصل که همان درد جاودانگی است بر قوت خود باقی است.
در نهایت داستان این اسطوره با غم و اندوه به اتمام می‌رسد. این موضوع جاودانگی همانطور که گفتم همیشه دغدغه و درگیری بشر بوده است. اسطوره‌های اینگونه انسان را در برابر پرسش‌هایی قرار می‌دهند که به جای اینکه راه‌حل ارائه کنند، انگیزه تفکر هستند؛ نه به این معنا که این قرار گرفتن در موضوع تفکر شیفتگی ایجاد کند. مثالی که در اینجا می‌خواهم مطرح کنم «آنتیگون» است. آنتیگون به‌خاطر مساله‌ای که امروزه بسیار بی‌معنا است و آن خاکسپاری برادری است که به دستور «کرئون» به دلیل حمله به کشور زیبه جسدش نباید به خاک سپرده شود. این موضوع در جهان امروز آنچنان که گفتم موضوعی بی‌معنا است اما این اصل قصه و اسطوره نیست. ممکن است که ما شیفته روایت شویم و از مساله دور بیفتیم ولی خود اسطوره می‌خواهد این نکته را بیان کند که اگر کرئون نباشد شهر دچار آشوب می‌شود به این دلیل که نظم جامعه را باید قانون نگاه دارد ولی اگر فقط آن نظم در میان باشد برای برقراری نظم و پراکنده کردن
هرج و مرج کم‌کم آزادی ممکن است قربانی شود. این طرف نیز آنتیگون است که می‌گوید من به دنبال قانون نانوشته‌ای هستم که عشق در آن حرف اول را می‌زند. با این حال سوفکل شما را برای انتخاب راه‌حل آزاد می‌گذارد. هیچ باید و راه‌حلی به شما عرضه نمی‌کند. مخاطب خود را در انتخاب کرئون یا آنتیگون مختار می‌گذارد. می‌خواهم سوال کنم آیا این مساله‌ای است که در طول زمان از بین می‌رود؟ یا مثلا «پرومته»... پرمته‌ای که جرمش دست‌اندازی به حریم حرم خدای خدایان است؛ آنچنان که در اسطوره‌ها آمده است. کسانی که درباره این اسطوره اظهارنظر کرده‌اند می‌گویند پرومته درواقع سمبل فزونی‌خواهی فرهنگ غرب است و فاوست جلوه‌ای دیگر می‌شود از پرومته و حتی من در جایی مطالعه کردم که مردم ناپلئون را جلوه دیگری از پرومته می‌دانند. در کشور خود ما نیز از این نوع اسطوره‌ها فراوان وجود دارد. نگاه کنید به کاوه آهنگر و ضحاک. آنچه مسلم است اینکه ممکن است همیشه ضحاکی وجود داشته باشد و کاوه آهنگری. این مساله با آمدن و رفتن کسی از صفحه روزگار محو نمی‌شود. این مسائل همیشه ممکن است از نو بجوشند. من فکر می‌کنم اینها ماندگارند و این نوع اسطوره‌ها نیز اندک هستند. شاید حتی به تعداد انگشتان دو دست نیز نباشند اما باید جست‌وجو و پیدایشان کرد و مابقی را نیز باید جزو خرافه دانست و دور ریخت.
به شیفتگی اشاره کردید. بسیار شاهد آن هستیم که در مقابل آنچه به اسطوره‌ها و باورهای کهن ما باز می‌گردد با شیفتگی برخورد می‌شود. آنچنان که گویا از آنها در مناسبت‌های مختلف با ابزار، وسایل و روش‌ها فقط برای یک نوع خودنمایی در قالب شعار استفاده می‌شود و کمتر ردپایی از تفکر و تعقل دیده می‌شود.
بله. این مساله واقعا برای من مهم است که همه آنچه ما گفته و می‌گوییم مجالی برای تفکر است. اگر امروزه روز آن نوع عقلانیت و تفکری که شما در سوال ابتدایی‌تان مطرح کردید، حاکم است اگر با شیفتگی به سراغ این مباحث برویم از خردجمعی به دور می‌افتیم. این اسطوره‌ها در حقیقت باید مجالی باشند برای تفکر در زندگی امروزین. باید اسطوره را تاریخ‌مند کرد وگرنه روایت اسطوره برای اسطوره بی‌معنا است. این شیفتگی مخاطب را از اصل مطلب دور می‌کند و پیام این اسطوره‌ها را درک نمی‌کند. به‌عنوان مثال از تکرار رستم و سهراب و اسفندیار راه به جایی نمی‌بریم. اینها در نهایت زیبا هستند اما ما را به جایی نمی‌رسانند؛ باید این اسطوره‌ها را امروزی کرد.
راه و روش امروزین کردین این اسطوره‌ها چیست و چگونه باید اتفاق بیفتد؟
این مساله در دست هنرمندان است. این کار فرمول ندارد و کاری است که هنرمند می‌کند. آنگونه که هنرمندی مانند «انوی» آنتیگون را در فرانسه تحت اشغال آلمان امروزین می‌کند. می‌گوید آنتیگون امروزی کسی است که می‌خواهد با کرئون که نازی و حاکم بر فرانسه است، ستیز کند. به این طریق امروزینش می‌کند. مضمون را می‌گیرد و امروزینش می‌کند و این مضمون ماندگار است چون بشر همیشه با این مسائل درگیر است. این امروزی کردن اسطوره‌ها مهم است، نه نبش قبر اسطوره‌ها. بنابراین آن اتفاقی که نزدیک نظر من است و البته بعید هم می‌دانم به این سادگی به وقوع بپیوندد این است که در درجه نخست پیام و مطلب اسطوره را دریابیم (به جایی شیفتگی به خود روایت)و درجه دوم لباسی را بر تن این اسطورها کنیم که درخور جامعه امروزین باشد. یعنی با زبانی حرف بزنیم که دیگران بفهمند و بگویند «بله! این همان اسطوره است، اما در شکل امروزی‌اش.» این یعنی همان کاری که عباس معروفی می‌کند با هابیل و قابیل در «سمفونی مردگان» یا همان کاری که خانم غزاله علیزاده در «خانه ادریسی‌ها» می‌کند. خانه ادریس‌ها مبتنی‌بر اسطوره است؛ یک اسطوره کیمیاگری. همان زمان هم من وقتی درباره رمان ایشان این حرف را نوشتم و خودشان جایی نوشته مرا خواندند تعجب و تصدیق کردند. این در حالی است که ظاهر «خانه ادریسی‌ها» هیچ نشانی از اسطوره کیمیاگری ندارد. همان‌گونه که «سمفونی مردگان» معروفی که قصه هابیل و قابیل امروزی است که در اردبیل اتفاق می‌افتد. این آن اتفاقی است که باید بیفتد و این کاری است که باید انجام بدهیم. اگر این کار را انجام بدهیم آن اثر جاودانه خواهد ماند. آن وقتی آن اثر درست مانند اسطوره پرسشی را مطرح می‌کند ولی پاسخ آن مساله را مخاطب آنگونه که استدلال می‌کند از اثر می‌گیرد. آنگونه نیست که درس اخلاق به مخاطبش بدهد. بنابراین تعقل وقتی به اسطوره وارد می‌شود که بعد از دریافتن پیام اسطوره بتوانیم پرسشگری کنیم. اینجا است که خرد و عقل در اسطوره امروز نقش اساسی را ایفا می‌کند.
برخورد شما با اسطوره‌هایی همچون فوتبال، اینترنت و... که به عقیده بسیاری اسطوره‌های جهان امروز هستند، چگونه است؟ دیدگاه شما درخصوص این نظریه‌ها چیست؟
این سوال، سوال بسیار خوبی است اما امروزه آن چیزی که درواقع نقش اسطوره را بازی می‌کند نه اینترنت است و نه فوتبال. ایدئولوژی اسطوره‌ امروز است. ایدئولوژی‌هایی که امروزه درواقع حاکم بر جهان هستند، استدلال نمی‌کنند بلکه حکم می‌کنند. اسطوره‌ها نیز دقیقا همین‌گونه هستند؛ نه استدلال بلکه حکم می‌کنند. شما هرگز در اسطوره استدلال منطقی نمی‌بینید. اسطوره همیشه به ما می‌گوید این بود، این شد و این هست. ایدئولوژی امروزه (ایدئولوژی امروز را به‌عنوان مثال «پیشرفت» بدانیم) حکم می‌کند که شما اینگونه پیشرفت می‌کنید. ایدئولوژی به شما می‌گوید مردم از فلان مراحل گذشته‌اند تا به امروز رسیده‌اند، چون و چرا پذیر نیست. به عقیده من آنچه امروز جایگزین اسطوره‌های سابق شده و به همین دلیل نیز محتاج تامل است ایدئولوژی‌ها هستند. سایر مسائل اگر ایدئولوژی شده‌اند به گفته «رولان بارت» به‌خاطر این است که مردم می‌گویند کاری شده است کارستان! به همین دلیل است که شما در روزنامه‌ها به فرض می‌خوانید که فلان شخص اسطوره است. به این دلیل که عمل و کاری که به او نسبت داده می‌شود از عهده هیچ‌کس جز خود آن فرد برنمی‌آید. اینگونه اسطوره‌ها همانگونه که یک دانشمند بزرگ فرانسوی آنها را کاویده است جنبه‌هایی از اسطوره را در خود پنهان دارند ولی نه به طور جامع و کامل. مثلا در فرهنگ‌ ما پیش از آنکه فوتبال اسطوره‌ای باشد که بر ما حاکم شود «انتظار اسطوره» است که بر ما حکمرانی می‌کند و این مساله برای من مهم است. به این دلیل که هیچ انسانی نیست که در دنیا انتظار بهبود نداشته باشد. بنابراین آنچه ما باید انجام بدهیم تفسیر اندیشه اسطوره‌ای است و این کاری است که اگر نخواهیم بگوییم انجام نگرفته باید بگوییم بسیار کم اتفاق افتاده است.
شما معتقدید که اسطوره قدیم‌تر از قصه است، با این استدلال که آنگاه که گرد و غبار اسطوره فرو می‌نشیند قصه آغاز می‌شود. ممکن است این مساله را باز کنید، ضمن اینکه بفرمایید اسطوره‌ها از چه چیز و چه زمان متولد می‌شوند؟‌ آیا این بخش به «نمی‌دانم» باز می‌گردد یا می‌توان آن را تبیین کرد!
ما نمی‌توانیم تاریخی را برای تولد اسطوره وضع کنیم؛ فقط می‌دانیم قدیمی‌ترین پدیده‌ای است که وجود دارد. به‌عنوان مثال ما قدیم‌تر از «گیل‌گمش» سراغ نداریم. قدیمی‌ترین اسطوره‌‌ای که تا امروز در جهان شناخته شده است. از گیل‌گمش است که قصه‌های توراتی بیرون می‌آید و ماجرای توفان نوح و... استخراج می‌شود. اسطوره به این دلیل که اولین‌بار در اندیشه انسانی است در باب تبیین خود و جهان،‌ می‌توانیم بگوییم از روزگاری که بشر قادر شده اندکی بیندیشد اسطوره آفریده است، یعنی به‌عنوان مثال از خود پرسیده که من چگونه پدید آمده‌ام و سوالاتی از این دست و چون نمی‌توانسته به توجیه و علتی برای سوال‌هایش برسد به فکر این افتاده که بگوید پدیده‌ها چگونه‌ پدید آمده‌اند. چرا پدید آمده را به کناری رها کرده به این دلیل است که واقعا  نمی‌داند. این قدیمی‌ترین چیزی است که از تاریخ فرهنگ اسطوره می‌شناسیم. اما اینکه از «چه زمان» را بخواهیم بدانیم بسیار دشوار است. اسطوره ژن فرهنگ آدمی است. همانگونه که ارگانیسم اگر ژن نباشد فرو می‌ریزد انسان نیز بدون اسطوره فرو می‌ریزد و درواقع همانگونه که شما گفتید پاسخ به پرسش شما به نوعی همان نمی‌دانم است. شاید چهار، پنج هزار سال پیش، شاید هم پیش‌تر. اما به قصه برسیم. من معتقدم اسطوره قدیمی‌تر از قصه است و مسلما ممکن است عده‌ای نیز برخلاف این اعتقاد من نظری داشته باشند. اسطوره در درجه اول امری باورشدنی است؛ همانگونه که ما قصه را باور نداریم اما اسطوره را باور داریم و همین مساله خود دلیلی است که واقعا باید چیزی وجود داشته باشد و بشر را قانع کند. باورپذیری اسطوره اصل اساسی‌ای است که شما مثلا به باور رفتن یونس در دهان ماهی می‌رسید و به همان صورت می‌پذیرید و آن را تغییر و تفسیرپذیر نمی‌دانید؛ بعدها هست که عده‌ای به رمزگشایی می‌پردازند. اما شما قصه را ممکن است باور کنید یا خیر. قصه درواقع بیشتر یک شوخی ذهنی است بنابراین چون نیت اقناع آدمی را ندارد و باید بعد از چیزی ظهور کند که هدفش به باور رساندن مساله‌ای به آدمی است. دومین مساله این است که قصه را می‌توان در هر روزگاری و هر جایی بیان کرد اما اسطوره در روایتش همیشه تاکید بر زبان خاصی دارد. به این دلیل که قصد داشته به مردم چیزی را یاد بدهد که آن مساله تقدسی داشته است. چنان که می‌بینید در روزگار ما شاهنامه را همه جا نمی‌خوانند، بلکه در جای خاص و زمان خاص آن را می‌خوانند، در صورتی که قصه تابع این شرایط نیست و همه‌جا می‌توان آن را روایت کرد. بنابراین وجه شوخی بودن قصه را اسطوره ندارد. نکته دیگری که نشان می‌دهد قصه بعد از اسطوره است این مساله است که اسطوره همانگونه که گفتم  حتی اگر خرافه هم در خود داشته باشد باورپذیر است. یعنی مردم اسطوره یک فرد روئین‌تن را قبول دارند اما در قصه باورپذیری نیست. یعنی می‌توان قصه‌ای را مبنی‌بر روئین‌تن بود کسی باور کرد یا نکرد. به هر شکل مدتی با شنیدن این قصه خوش گذرانده می‌شود اما قداستی برای این قصه ابدا قائل نیستیم. قصه مسائل بسیار پیچیده را ساده می‌کند و برای پی‌بردن به مطالب آنچنان شما را سرگردان نمی‌کند. اسطوره همیشه به‌دنبال آیین است. مثلا اسطوره‌ای به نام شهادت داریم و از درون آن تعزیه بیرون می‌آید. اگر اسطوره شهادت نباشد نمایش تعزیه بی‌معناست و اصلا به‌وجود نمی‌آید. این نمایش درواقع به جلوه درآوردن آن اسطوره است، اما در قصه شما ممکن است به امری سنتی جامه نو بپوشانید. بنابراین آیین (که به عقیده من معیار تشخیص قصه از اسطوره است) خط مشخص و قدمت تشخیص و تمییز دادن اسطوره و قصه از یکدیگر است. مثلا شما اگر در «سووشون» اسطوره شهادت یک بی‌گناه را حذف کنید این رمان بسیار زیبای خانم دانشور بسیار بی‌معنی‌ جلوه می‌کند. قصه برای قصه است و فقط نشأت ‌گرفته از اسطوره‌ها هستند.
کتاب اخیرتان درباره «اسطوره‌های عشق و عاشقی در ادب فارسی» است که تحقیق بسیار ارزشمندی است در ادامه کارنامه پربار شما. در ادب ما به‌طور کلی (حداقل تا ابتدای مکتب واسوخت) همواره عاشق مجنون است یا فرهاد و معشوقه لیلی است یا شیرین و... همواره نگاه مقتدر و جایگاه بالا معشوقه بر عاشق وجود دارد. اگر بخواهید با نگاه و دیدی تطبیقی اسطوره‌های عشق و عاشقی ما را با ملل دیگر مقایسه کنید به چه نکاتی اشاره می‌کنید؟
در فرهنگ ما آنچه در حوزه عشق و عاشقی است توسط مردان به رشته تحریر درآمده و سخن‌ زن عاشق را نه در قصه و نه در شعر و نه در هیچ جای دیگری نمی‌خوانیم یعنی ما شنونده حرف مردان هستیم و اصولا در همه این ١۵ منظومه عاشقانه که بررسی کرده‌ام حرفی از حرف‌های عاشق و معشوق و آنچه بین اینها گذشته است؛ نمی‌بینیم. در واقع یک مساله تکراری است که پشت به پشت ١٠ قرن ادامه پیدا می‌کند، این نکته اول است. به هر شکل روان‌شناسی عشق و عاشقی در ادبیات یک بحث نظری است. ما به این دلیل که مناسبات اجتماعی را به درستی نمی‌بینیم و به‌درستی بر سر مسائل جامعه‌شناختی و... بحث نمی‌کنیم همیشه عاشق در معذورات و معشوق نیز در حال ناز و غمزه و جور و جفا است و این مساله و رویکرد مدام تکرار می‌شود. همان‌طور که عرض کردم معمولا با ناکامی هم پایان می‌یابد. چون یا نویسنده نتوانسته مقصود خود را آنگونه که می‌خواسته مطرح کند یا اینکه شرایط روزگار به‌گونه‌ای بوده که وصال کار سخت و دشواری می‌نموده است. اما از این نکات که بگذریم اصولا تفاوت عمده‌ای میان بحث‌های عشق و عاشقی در ملل دیگر وجود دارد زیرا  این اسطوره‌ها در فرهنگ ما اینگونه هستند که در فرهنگ ما تمام مسیر عشق و عاشقی به برگزیدن همسر منتهی می‌شود؛ یعنی از روزگار شیفتگی تلاش برای وصلت است. اما در فرهنگ کشورهای دیگر این شیفتگی بعد از وصلت اتفاق می‌افتد. یعنی در  آن‌سوی دنیا ماجراهای عشق و عاشقی کمتر به شکل ماجرایی است که کسی شیفته زنی باشد که می‌خواهد با او ازدواج کند. تقریبا شاید بتوان گفت چنین مضمونی در ادبیات‌شان وجود ندارد. ادبیات آنها ادبیاتی زناآمیز است و اخلاق در عشق آنان جایی ندارد. اما در ادبیات ما تنها مسیری که می‌بیند (بعد از آن سوز و گدازهای عاشقان) مسیری است که از عاشقی شروع شده و به ازدواج ختم می‌شود. این عمده‌ترین تفاوت میان ادبیات عاشقانه ما با ملل دیگر است. البته در روزگار اخیر از این مرحله کمی فراتر رفته‌اند. به‌عنوان مثال «شهرزاد» هزار و یک شب قصه می‌گوید برای شهریار. اما فقط قصه می‌گوید و شما هیچ چیز از آنچه میان اینها گذشته است نمی‌شنوید و این بزرگ‌ترین کتاب عاشقانه دنیای اسلام که من این همه برایش زحمت کشیدم. به عقیده من گفت‌وگویی است میان شهرزاد و شهریار. یعنی تخیل کرده‌ام که اینها، به هم چه گفته‌اند. همیشه شهرزاد می‌گوید قصه‌ای که فردا شب می‌گویم از امشب بهتر است و شهریار هم به خواب می‌رود اما حتی یک کلمه از آنچه میان آنها اتفاق می‌افتد، حرفی زده نمی‌شود. بنابراین شما در ادبیات عاشقانه فقط با مسائل انتزاعی روبه‌رو هستید نه با واقعیات. حتی اگر واقعیتی نیز وجود داشته باشد آنقدر در پرده پوشیده شده و‌ آنقدر رنگ اخلاق و قداست و... به خود گرفته که از واقعیات روزمره کنده شده است. مثلا شما وقتی قصه نظامی را می‌خوانید در مورد خسرو و شیرین متوجه می‌شوید که نظامی واقعا سعی کرده شیرین را آن چیزی نشان بدهد که وجود نداشته و خسرو را نیز چیزی نشان بدهد که قطعا آنگونه نبوده است. خسرو یک شهریار خود کامه ساسانی است و شیرین هم کسی است که در بند ازدواج با شاهان خودکامه‌ای چون خسرو پرویز نیست. اما نتیجه کار این چیزی است که می‌گویم از واقعیت دور افتاده است. اما آنچه در کشور من الگوی اسطوره عشق و عاشقی شده که همان لیلی و مجنون است که شما مثال زدید قصه‌ای جاهلی است و ریشه‌اش مربوط به ادب فارسی نیست. حال ما به این ادب جاهلی که برآمده از عشق عذری است [عشق عذری: عاشق عشق خود را آنقدر از معشوق پنهان می‌کند تا اینکه از دنیا می‌رود] که من فکر می‌کنم این یک مساله و ذهنیت بیمارگونه و برآمده از اخلاق لاابالی‌گرایانه در برابر زن است. اگر در فرهنگ ما این عشق بیمارگونه به عشقی واقعی تبدیل شده به این دلیل است که از آن تعبیرهای عارفانه شده است... آنچه امروز در عشق لازم است شناخت و درک و گفت‌وگو است. دو آدمی که مکمل هم باشند نه شبیه و نه یکی غالب و دیگری همواره مغلوب.
جهانی که امروزه اسطوره‌ها در آن زندگی می‌کنند (با توجه به پاسخ‌های شما) چگونه جهانی است؟ آیا جهان برای اسطوره‌ها نیز جهانی تراژیک است؟
جهان امروز ما (همان‌گونه که در کتاب اسطوره ایرانی به آن اشاره کرد) جهانی است که هنوز که هنوز است آیینه تمام‌نمای ستیز میان خیر و شر است. همین ماه پیش وقتی در کپنهاگ آن‌همه جمعیت جمع شدند و گفتند کشورهای فقیر نمی‌توانند بدون کمک ما با آلودگی هوا مقابله کنند شما اگر آلودگی را اهریمنی بدانید و پاکی را اهورایی؛ نتیجه می‌گیریم این ستیز هنوز وجود دارد و در این نشست مطرح شد که جامعه بورژوازی باید به کمک این ستیز بیاید. هنوز که هنوز است انسان امیدوار است که یک روزی اهریمن توسط خیر و خوبی شکست بخورد و از صحنه هستی نیست و نابود شود اما تا آن روزگار انسان گرفتار است. بنابراین تراژیک بودن جهان برای اسطوره‌ها نیز وجود دارد چرا که مدام در حال ستیز و جنگ و خونریزی هستیم. بزرگان می‌گویند تراژدی چهره اسطوره‌گون دنیای امروز است. آنچه امروزه جایگزین اسطوره شده است (بنابر قول این بزرگان) تراژدی است؛ چه در تئاتر و چه در ادبیات و... به این دلیل که تراژدی نبرد انسان با تقدیر است و ما همواره با این تقدیر دست و پنجه نرم می‌کنیم و بر ما حاکم است.
از اولین تصمیم برای قدم‌گذاشتن در جهان اسطوره‌ها و دست به کاغذ و کتاب‌بردن در این راه تا امروز که با این کارنامه درخشان روبه‌روی شما نشسته‌ایم، فکر می‌کنید چه اندازه در رسیدن به آن هدف اولیه نزدیک شده‌اید و چقدر موفق بوده‌اید؟
متاسفانه باید بگویم موفق نشده‌ام. از روزی که تصمیم به این کار گرفتم می‌خواستم برای مردم این مساله را روشن کنم که اسطوره محلی است برای تفکر. نباید شیفته اسطوره‌ها شد. اما اینقدر مردم شیفته روایت اسطوره‌ای شده‌اند که اندیشه را فراموش کرده‌اند. بنابراین تا آن اندازه که می‌خواستم نتوانستم این سویه تفکر را جا بیندازم و کماکان آن شیفتگی حضور پررنگ‌تری دارد.

 

/ 0 نظر / 12 بازدید