پل ها...

پل ها...

 

از این پل های شکسته

پاهای من به تو می رسد

اما

فقط کفش هایی

که در مرز گیر کرده

و برای نزول باران

در عصرهای شهریور

هیچ معنایی متصور نیست

به تو می رسد

دست های من

وقتی تو نیستی

و زنی زرد مو

برایم چای می ریزد

و از جنگی می گوید

که در خواب پل

خانه ها را از سکنه خالی کرد

 

از این مرثیه های خانگی

تا زمستان های مستهلک شده در تو

فاصله فقط همین پل هاست

همین دو صفرهایی

که مزاحم تماس های عاشقانه اند

همین پرده ها

همین درها

همین دست ها

که نمی گذارند دستم

در حضور تابستان

شاهد زنی باشد

که روزی بی من

از خیابان های دامنه دار

رد می شود

 

با این فرض

من از این زندگی

جان سالم به در نمی برم

و رودخانه های دنیا

گواهی می دهند

که هیچ شاعری

آنقدرها هم ترسو نیست.     

 

/ 9 نظر / 32 بازدید
مهرنوش قربانعلي

درود: اميد كه پويايي قدم هايت هماره باشد، وبا هر فرضي شعر جان سالم به در برد و ماندگار شود.

علی محمدی

ممنون محسن جان دلم برای خودت و صدات وقتی شعر می خوندی تنگه

فائزه امینی

فاصله فقط همین پل هاست همین پرده ها همین درها همین دست ها ... همه چیز ... همه چیز ... همه چیز ... سلام احوال شما؟! زیبا بود...خیلی! موفق باشید آقای شاعر![گل]

فراز بهزادی

درود محسن جان. دعوتی به شماره "صفر"م ماهنامه الکترونیکی عقربه. منتظر آثار.نظرات و حضور سبزت هستم و دوست دارم از تجربه هایت استفاده کنم.

سمیرا کرمی

شعر زیبایی بود /روزی بی من / از دامنه ی خیابان/ رد می شود

نیلوفراعتمادی

چه خوب بود این