به تو خيانت می کنم ای شقيقه ی محکوم

خداحافظ

می خواهم برای پیدا کردن آنچه که در يک صندوق چوبی

 در سال هزار و سيصد و شقيقه گم کردم

چند ماهی توی يک تنگ ماهی گرم گم شوم

پس خداحافظ

....نامه به /از رويا*

به این مدِ ساکن که من پیر شده ام و نمی توانم به فکر بیرون کشیدن زندگی ام از لای لابه لای ذره های حیاتی باشم. به این فرض که یک تکه سنگ برای سنگین کردن بار تالمات هستی با یک تکه از من فرقی ندارد. به فرض که هنوز جوانم و فرصت جوانی بر من گسترده ومن با خرده هوش به ارث برده از نیاکان معدومم چیزی هستم شبیه زندگی. اما این ذره ها کی جذب ذره ذره ی دیگر خواهد شد؟! واین البته آن چیزی ست که به گمانم وقت کافی برای دریافتنش ندارم. از اینکه دلم برای کسی تنگ نمی شودکمی می ترسم. مجبورم چیزهای بی شماری را به یاد نیاورم که آدم بی خاطره صد بار بهتر از آدم پخش و پلایی مثل من! که می دانم نه کتاب نجاتم خواهد داد نه روزنامه با تیتر جمعه ونه استودیوهای صدا، نه خستگی های مانده در تهران علیه السلام. هیچ کدام جمعیت شاغل درونم را به یک هفته مرخصی اجباری رهنمون نمی شود…وگفتم سرطانی که بعد از او به من خیانت کرد همچنان در حال پیش روی ست آنچنان که دیگر بسیاری از جوانب روحم را به یاد نمی آورم.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

می ترسم اگر یک روز نام کوچک مادرم را به یاد نیاورم … وتوهم دیگر مرا نخواهی شناخت…با این گودی صورت، با ریشی که تو دوست نداشتی…بهتر است…بهتر است که اگر یک روز به ساعت هرگز مرا در خیابانی دیدی نشناسی ومن فرصت کنم تمام خنده های تو را ببینم با چشم هایت که روشن ترین نقطه ی بی حافظه ی ابدیت توست…

این نوشته ها دیگر به تو نخواهد رسید- سرنوشت محکوم کلمه های من! – مثل صدایم که به دستت نرسید و آنروز تو چقدر جوان بودی و من چقدر شکسته! چقدر دور از فامیل های مضخرف من احساس یگانگی! می کنم! پرت بودن خوب است و حتا سِر شدن ناگهانیِ یکی از دست ها یا پاها … خواب چشم از فرط  بیداریِ بی مایه و آن تخت کوچک که دریای اهواز را در شب برایم کارونی می کرد و می توانستم بگویم کمی رو به مایلم…

مادر! من هنوز دعاهای تو را دوست دارم اگر چه صراطم به مستقیم نیست. دعا کن دستم براثر کشیدگی بر لبه تیز کاغذ آسیب جدی نبیند…دعا کن پسرت خاطره هایش به یکباره دود شوند و دعا. دعا به جانب همه آن کسانی که نگذاشتند من مثل دیگر اولاد تو باشم. بی کتاب و ریش و معمولی!

… و پدر! به حق چشم های تو من گناهکار طبیعی نبودم… من فقط زندگی کردم. و در دهه بیست و نیم زندگی خود می توانم از تو شاکر باشم که می گویم زندگی کرده ام! حالا از تو چشم دارم، دست دارم و لب … و به تبار مفلوکم آموختم که بعد از این «کلمه» یک عنصر حیاتی از سلولی به نام نسل تو بود… در این خرابه من از هر کسی به شما نزدیک ترم ولی کتمان نمی کنم که دلم تنگ نیست. پسر تو هنوز توی شک است که شاید اگر برگردد ترکیب بی خوابی هایش به هم بریزد… مجبور شوم به طبق معمول عادت کنم. …من اشتباه نکرده ام…من فقط آنطور که احساس لذت از رنج و خوشی کردم زندگی ام را معنا دادم. می دانم که در چیزی معنایی وجود ندارد مگر آن معناهایی که ما به دل خواه به خواستنی هایمان می دهیم اما همین خواستنی ها را هم دیگر نمی توانم وبال خودم تا روز حشر ببرم.

پدر! من به تبار انسانیِ بعد از خودم کلمه صادر کردم وآسان نبود نشستن و دیدنِ "زمین که زیر دو پایم از تکیه گاه تهی می شود" خوشحالم که نسل های بعد حتما مرا و تو را از روی کلمه های من خواهد شناخت و فکر می کنی کلمه ها عمر کمتری نسبت به چک و تراول های تو دارند؟!

ربطم به نوشتن از چشم های تو آغاز شد و به همین عنوان ساده  از تو سپاس گذارم و سربلند.

این ها را اگر نمی نوشتم می مُردم وحالا هر لحظه آماده ام برای مرگ وبرای هر کسی می گویم می خندد! ویقین بدان که سطرهای تعارف شده زیر آسمان اهواز جهنمیِ من، مرا از تیرهای چراغ برق خیابان جدا کرد... شهری که برای من مصداق مظلوم کلمه است... من خواب آلودم و آن دختر فقط آمد روحم را کثیف کرد و کلمه هایم را، که پیدا کنم برای رنگ کردن مرئیِ دردهایی که مائده های آسمانی نبود....

احساس بندگی بود...همین...

 

بوی سوختن چوب می آید!!!

 

 * نامه به/از رويا وضمائم پاره وقت-- نام کتاب و شعری از علی قنبری

/ 12 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ياسمی

سلام آقای بوالحسنی عزيز از ابراز لطفتان ممنوم و از باز يافتنتان خرسند هر گاه دوستی از دوستان گمشده اهواز پيدا می شود همان سکر مستی آور اهواز و آن کيفیت حال دوران دانشجویی هم دست می دهد پیوسته باد این سلسله دوستی و مستی سلام و عرض ارادت مرا به همه دوستان برسان یا علی

امير سنجری ( مسافر )

سلام محسن عزيز از ديدنت محروميم ولی از نوشته هايت خدا را شکر نه خوشحال شدم که به شما سر زدم يا عشق

حميدرضاشکارسری

سلام و احترام دوست عزيز از وبلاگت لذت بردم و بايد دقيقتر هم خدمت برسم . خوشحال می شوم آثارت را داشته باشم و بخوانم . می توانی لطف کنی و کتابهایت را به نشانی تهران - تقاطع خ حافظ و سميه - حوزه هنري - دفتر ادبيات برايم ارسال کنی ؟ ممنون !

يوکابد

سلام بابا کجايی دلمون برات تنگ شده روی موبايلت زنگ زدم بابات جواب داد ضايع وشدم خلاصه يه زنگ بزن يا يه خبری بده از خودت به ما داداش

پويا آريانا

تو را چون آرزوهايم هميشه دوست خواهم داشت به شرطی که مرا در آرزوی خويش نگذاری يه سری هم به ما بزن چراغم بيار یاعـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی

اميد حلالی

سلام جناب آقا محسن بالاخره شما را هم در اين فضای لايتناهی يافتم کجا هستيد در اهواز؟ و آيا کتابتان چاپ شد؟ تشکر اميد حلالی

اميد حلالی

بازهم سلام قدری که پايين های صفحه را نگاه کردم روی جلد دو کتابتان را ديدم تبريک هرچند مقداری هم دير شده

سيد مهدي موسوي

سلام عزيز! با مطلبي تحت عنوان « رقص بندري با هايديگر» ، يك شعر و چند لينك جالب به روزم حتما سر بزنيد... منتظرم!!

سیاسی

چند بار خوندمش تکانم داد خیلی وقت بود این طوری بغض نکرده بودم ممنون