گفتگو با احمد پوری - فرهیختگان

وظیفه ادبیات سرگرم کردن است

   

وظیفه ادبیات سرگرم کردن است

محسن بوالحسنی:احمد پوری ۲۳ فروردین ۱۳۳۲ و در یکی از محلات قدیمی شهر تبریز متولد شد. وی پس از پایان دوران دبیرستان اولین داستان‌های خود را در برخی از مجلات ادبی وقت منتشر کرد. او به قصد معلم شدن تحصیلات خود را در «دانشسرای راهنمایی تحصیلی» پی گرفت و دو سال از عمرش را در روستاها به حرفه معلمی پرداخت. وی در سال ۵۶ به اسکاتلند رفت و در مدتی کمتر از حد معمول مدرک لیسانس خود را از اسکاتلند و مدرک فوق‌لیسانس خود را از دانشگاه نیوکاسل انگلستان دریافت کرد و به ایران بازگشت. وی علاوه‌بر تدریس زبان، فعالیت ادبی را با ترجمه شعر‌های عاشقانه شاعران بزرگ جهان ادامه داد و تا امروز آثاری از شاعرانی چون آنا آخماتوا، پابلو نرودا، فدریکو گارسیالورکا، ناظم حکمت، نزار قبانی و یانیس ریتسوس با ترجمه او در ایران شناخته شده‌اند. «دو قدم این‌ور خط» اولین رمان این نویسنده است. دوستی با او همیشه برای من لذتبخش و پر از لحظه‌های به‌یادماندنی بوده است. آشنایی دقیق من با او به مجموعه شعر «خاطره‌ای در درونم است» از « آنا آخماتوا» برمی‌گرددکه تا امروز ادامه دارد.

 

احمد پوری را طی چند سال اخیر به‌عنوان یکی از مترجمان خوب و پرتلاش می‌شناسیم که ترجمه‌های او- به خصوص در حوزه ترجمه شعر- در ذهن و زبان مخاطبان ادبیات ماندگار شده است. اما بهانه امروز ما برای این گفت‌وگو اولین اثر شما در حوزه داستان است؛ رمان «دو قدم این‌ور خط». چطور و چگونه شد که احمد پوری تصمیم به انتشار داستان گرفت؟


بهتر است اینطور بگوییم که چه شد من جرات نوشتن این رمان را پیدا کردم چون ورود به حوزه داستان سابقه بسیار طولانی در کارهای من دارد. من درواقع کارم را با نوشتن داستان آغاز کردم. داستان‌هایی کوتاه که از سال ۵٠ تا ۵۵ در مجلات آن زمان مثل فردوسی، نگین و... منتشر می‌کردم و به عللی نوشتن داستان را ادامه ندادم و به ترجمه شعر روی آوردم. اما این دغدغه­ دوباره نوشتن داستان و مخصوصا رمان هنوز در وجود من بود و احتیاج به جرات داشت تا اینکه چنین جراتی به سراغ من آمد و درنهایت تصمیم گرفتم این رمان را بنویسم و نوشتم.


از چه زمانی نوشتن این رمان را آغاز کردید؟


نوشتن این رمان را من از سه سال پیش آغاز کردم و یک سال و نیم پیش تمام کردم.


کتاب از هفت فصل تشکیل شده است که با نامگذاری مشخص شده‌اند. در این داستان «قصه‌گویی» وجود دارد و این قصه‌گویی دغدغه اصلی این کتاب است. شما فکر می‌کنید مساله‌ قصه‌گویی در داستان چقدر حائز اهمیت است و خود شما به مساله قصه‌گویی در داستان چگونه نگاه می‌کنید؟


عقیده من در نوشتن داستان و حتی در خواندن داستان مبنی‌بر همین موضوع قصه‌گویی و قصه شنیدن است. در عین حال که رمان نباید خیلی ساده‌لوحانه باشد و همه چیز را فدای روایت کند و از فرم و شکل خیلی دور بماند، اما به نظر من هسته اصلی داستان همان قصه‌گویی است که بتواند خواننده را با خود همراه کند. ببینید خیلی ساده بگویم وظیفه ادبیات سرگرم کردن است. وظیفه دارد که مخاطب را به لذت برساند. بعد از خستگی کار روزانه و این همه تلاطم وقتی روی می‌آورید به ادبیات، دوست دارید فضایی باشد که در آن نفسی بکشید و اگر قرار باشد در آن فضا دست و پنجه نرم کنید با بغرنجی‌هایی که حتی بسیار مصنوعی تحمیل شده است به داستان، شما خسته‌تر خواهید شد و فکر کنم این تا حدی از وظیفه ادبیات دور شدن است. من همواره معتقدم داستان باید قصه‌گویی داشته باشد و این کار را هم عمدا انجام نداده‌ام و به‌خاطر سلیقه‌ای بوده است که داشته‌ام. طبیعتا بعد از این رمان هم هر چه بنویسم چنین ویژگی خواهد داشت.


چه شد که جرقه استفاده از شخصیت «آنا آخماتوا» شاعر -که خود شما نیز مجموعه‌ای از این شاعر به فارسی ترجمه کرده‌اید- در ذهن شما زده شد؟


شما واژه خوبی را به کار بردید «جرقه». در واقع یک جرقه بود که اصل داستان به بهانه‌ای در مسیری قرار بگیرد که این مسیر بین فانتزی و واقعیت حرکت ­کند و به جلو برود. در جمعی شنیده بودم که آخماتوا بارها می‌خواسته عشقش را به «آیزیابرلین» ابراز کند و نتوانسته بعد که دنبال این ماجرا رفتم و یک‌سری ماجراهایی که از زبان دیگران درباره آیزیابرلین خواندم متوجه شدم دیدار شبانه آنها مساله جالبی بوده است و بعد متوجه شدم خود آیزیابرلین هم علاقه‌ای به آخماتوا داشته است. اما این اصلا قرار نبود یک رمان بشود. به اندازه کافی درباره این مساله نوشته بودند و لزومی نداشت من درباره این مساله رمان بنویسم. اما خود این خواسته یک دفعه جرقه زده شد که یک مساله فانتزی‌وار اتفاق بیفتد. مثلا اینکه چه اتفاقی می‌افتاد اگر یک روز یک نفر نامه­ آیزیابرلین را - که نمی‌دانم اصلا چنین نامه‌ای بوده است یا خیر- که به آخماتوا نوشته شده بود بگیرد و برای او ببرد مسلما این مساله از نظر زمانی درست از آب در نمی‌آمد. آخماتوا مرده بود و... در این جرقه بود که این داستان شکل گرفت.


خود شما از واژه فانتزی استفاده کردید. همانطور که گفتید اساس این داستان از یک اتفاق فانتزی شکل می‌گیرد که همان تونل زمان است. برایم سوال است که چرا راوی وقتی به ۵٠ سال پیش برمی‌گردد اتفاقی در زبان و لحن راوی و مردمی که در آن دوره و مقطع زمانی زندگی می‌کنند، نمی‌افتد؟


من فکر می‌کنم تغییر لحن و زبان در راوی نباید اتفاق می‌افتاد و حتی لباس راوی هم تغییر نمی‌کند. چون به هر صورت راوی از مسائل آگاه است. راوی اولین لحظه‌ای که مردم در آن اتوبوس پی می‌برند لباس‌هایش مثلا شلوار لی است و پیراهن و... تعجب می‌کنند و مجبور می‌شود لباس‌هایش را عوض کند، به همان اندازه لحن، واژگان و روایتش نباید تغییر کند چون از نظر زمانی واقعا به ۵٠ سال پیش برنگشته است اما در مورد آدم‌های آن زمان من فکر می‌کنم این مساله را رعایت کرده‌ام و حتی خیلی جاها وسواس نشان داده‌ام. در نوع جملات، در نوع عبارات، حتی وقتی راجع به ادبیات یا در مورد سیاست حرف می‌زنند. به این مساله خیلی دقت کرده‌ام که از جمله‌بندی‌هایی استفاده کنم که مخصوص آن زمان بوده است. آنها به زبان امروزی بحث نمی‌کنند. بحث‌های آنها مربوط به ۵٠ سال پیش است. درکل من در زبانی که در این رمان به کار بردم به ریزه‌کاری‌های زبان محاوره‌ای اصلا نپرداختم و این عامدانه بود. شما ۵٠ سال پیش برمی‌گشتید به شهری که در آن زبان فارسی نبود و من نمی‌توانستم این کار را بکنم. به‌عنوان مثال اگر قرار بود ۵٠ سال پیش تهران باشد و مثلا چهارراه آبسردار باشد با چهار جوان که می‌خواهند در کافه‌ای قهوه‌ای بخورند و حرف بزنند طبیعتا می‌توانستید انتظار داشته باشید که اصطلاحات خیابانی را به کار ببرند. اما اینجا شما در تبریز هستید و درواقع راوی گفته‌های آنها را به زبان امروز ترجمه می‌کند. اما لحن را همانطور که گفتم، لحن از نظر من مجموعه‌ای است از حس و ارتباط فکر با زبان. من سعی کردم اینها را مطابقت بدهم با ۵٠ سال پیش و آگاهانه روی اینها کار کردم. من معتقد هستم سعی کردم این از آب در بیاید و اینکه مخاطبان من نظر دیگری داشته باشند بحث دیگری است.


شما دوبار سفر زمان را برای مخاطبتان بازگو می‌کنید؛ یک بار در قطار به سمت تبریز که در تونل این اتفاق می‌افتد و راوی تلویحا به این سفر زمانی اشاره می‌کند و بار دیگر در انتهای داستان. فکر می‌کنید داشتن این شگرد برای این رمان چقدر مهم بوده است. یعنی اگر ما این سفر زمانی را حذف می‌کردیم با چه شگرد دیگری می‌توانستیم به این رمان بیندیشیم؟ یا...


می‌شد از شگردهای دیگری هم استفاده کرد. مثل فلش‌بک‌های مرسوم و... من به هیچ کدام از اینها فکر نکردم به این دلیل که این شگردها را بسیار مستعمل و نخ‌نما می‌بینم. به هر حال از این نوع شگردها و تکنیک‌ها بسیار استفاده شده است. به نظر من، حداقل در ایران این سفر زمانی سابقه کمتری دارد. با یک شگرد ساده یک سفر زمانی می‌کند و با همان شگرد هم از این سفر زمان برمی‌گردد.


چرا سفر زمانی باید اتفاق می‌افتاد و ضرورتش چه بود و اینکه آیا مساله خاصی پشت این مساله بود یا نه؟


مسلما بوده است. اما من نمی‌خواهم همه اینها را بشکافم چون اصلا کار من این نیست. به هر حال هر چه هست در رمان هست، اگر بتواند خودش را نشان بدهد که رمان موفقی است خب توانسته و اگر هم نتواند که حتما نتوانسته است. فقط این مساله را بگویم که من می‌خواستم ببینم آیا ۵٠ سال پیش هم در خیلی از مسائل آسمان همین رنگ بوده است یا خیر. به هر حال یک برهه‌ای بود که حادثه‌ای تاریخی در تمام دنیا اتفاق افتاده بود. جنگ مهیبی مثل جنگ جهانی دوم تازه تمام شده بود. در این شرایط نگاه مردم به زندگی، نگاه مردم به سیاست، نگاه مردم به ماندن و مبارزه؛ هم این طرف خط که ما بودیم و هم آن طرف خط که آن طرف زمان هست. دلم می‌خواست این دو سوی خط تا حدی مقایسه شود. شما وقتی می‌خوانید می‌بینید که دغدغه‌های ۵٠ سال پیش هم کم از امروز نداشت.


زمانی یادم می‌آید آقای براهنی به رمان «سمفونی مردگان» آقای معروفی ایراد می‌گرفتند مسائلی تاریخی‌ای که در این کتاب آمده در خیلی موارد مغایر با مسائل سیاسی آن دوره در اردبیل بوده است. شما چقدر به مسائل سیاسی- اجتماعی آن زمان در روایت وفادار بوده‌اید؟


در وهله اول من معتقدم اگر اسم اثر «رمان» است که طبیعتا نباید تعهدی در این باب داشته باشد که تاریخ را نعل به نعل روایت کند که مثلا در فلان تاریخ فلان مساله پیش آمده است و... اما در مورد این رمان باید بگویم برای روایت این مسائل به‌خاطر دقتی که داشته‌ام ادعای دقیق بودن می‌کنم، حتی در روز و ساعتش. هر روزی که در این رمان گفته شده واقعیت محض است. مثلا گفته شده است جمعه قبل فریدون ابراهیمی را جلوی باغ گلستان اعدام کردند. شما اگر پیگیری کنید می‌بینید این اتفاق دقیقا در همان روز افتاده است. تمام این تاریخ‌هایی که گفته شده است نعل‌به‌نعل با تاریخ مطابقت دارد.


من فکر می‌کنم چاپ چهارم برای یک مجموعه رمان یک میزان واقعی، قابل باور و احترام است، مخصوصا برای یک رمان و نشان می‌دهد این کتاب خواننده واقعی داشته است. خودتان تصور این مساله را داشتید؟


قبل از نوشتن خیر. یعنی زمانی که شروع کردم به نوشتن هیچ تصوری نداشتم. یعنی تجربه‌ای بود که آمده بودم ببینم بعد از این سال‌ها خواهم توانست از عهده این رمان بربیایم یا خیر. اما رمان که تمام شد- این را حمل بر خودستایی نکنید- فکر کردم رمانی نوشتم که شاهکار نیست اما در رده رمان‌های خوب کشور خودمان قرار می‌گیرد. در نتیجه انتظار داشتم از این رمان استقبال بشود. تا اینجا هم بسیار راضی هستم. به قول شما که بسیار به نظرم حرف‌تان سنجیده بود یک استقبال خوب و قابل قبول و تشویق‌کننده‌ای پیش آمد. حال اینکه تا این اتفاق خوب کجا ادامه یابد واقعا نمی‌دانم. اما تا همین‌جا هم برای من بسیار دلگرم‌کننده بود.


احمد پوری را تا پیش از این کتاب مترجم می‌دانستیم. امروز فکر می‌کنید عنوان اصلی احمد پوری چیست؟ مترجم، داستان‌نویس یا هر دو؟


هر دو. مترجم و نویسنده داستان. چون عشق ترجمه در این سال‌ها چنان در جانم نشسته است که من فکر نمی‌کنم به این سادگی‌ها بتوانیم دست از هم بکشیم. مخصوصا اخیرا در سفری که داشتم کتاب‌های شعری را که می‌دیدم واقعا احساس این را داشتم که از جایی به جایی رفته‌ام و غربت دوری از جای پیشین مرا گرفته است. من در اولین فرصت بعد از رمانی که در دست نوشتن دارم مجموعه شعری که برای ترجمه کنار گذاشته‌ام را به انجام خواهم رساند.


جناب پوری باخبر شدم که رمان شما در جایزه «روزی‌روزگاری» جزو سه کتابی است که کاندیدای دریافت جایزه این همایش شده است. می‌خواستم ضمن اینکه به شما و کتابتان تبریک بگویم بپرسم دیدگاه و نگرش شما به این نوع جوایز ادبی و برگزاری برنامه‌های اینگونه چیست؟


من با تمامی این جوایز به شرطی که فرمایشی، اگر و امایی و شرط و شروطی نباشد موافقم. معتقدم که مطرح‌شدن آثار به این شکل باعث جذب مخاطبان بیشتری خواهد شد و برای وضعیت یتیم هنر ما لازم است. اگرچه شما هم می‌دانید که در تمام این جوایز مسائلی وجود دارد و این کاملا طبیعی است که برخی از این مسائل به مذاق من یا دیگری خوش نیاید یا حتی تنگ‌نظری‌هایی هم گاهی اتفاق می‌ا‌فتد. اما فراموش نکنیم که این مساله در همه جای دنیا وجود دارد و اصلا مختص به ایران نیست. امیدوار هستم روزبه‌روز تعداد این برنامه‌ها و جوایز ادبی بیشتر و بیشتر شود و این بی‌شک به ادبیات ما کمک و یاری خواهد رساند.


سوال آخر اینکه با توجه به پتانسیل‌هایی که رمان شما از نظر سویه‌های دراماتیک و سینمایی دارد، آیا پیشنهادی برای ساخت فیلم براساس این رمان شده است؟


بله. یک پیشنهاد در ایران شد که یک نفر فیلمنامه‌ای آماده کرده بود ولی متاسفانه روح داستان را متوجه نشده بودند و به هر صورت ما به توافقی برای کار نرسیدیم و من هم به ایشان گفتم که اگر هم قرار است کاری انجام دهند، ننویسند «براساس» دو قدم این‌ور خط و فقط ذکر اقتباسی از این کتاب بشود. یک پیشنهاد هم بوده که به هر صورت فکر می‌کنم هنوز زود است درباره‌اش حرفی بزنم.

 

/ 0 نظر / 9 بازدید