غزل امروز در گفت‌وگو با محمدسعید میرزایی - فرهیختگان

همانطور که می‌دانید غزل همانند دیگر قالب‌ها و جریان‌های شعری ما در دهه‌های اخیر فراز و فرودهای بسیاری را تا امروز پشت سر نهاده است. اگر امکان دارد دورنمایی از آنچه بر غزل امروز گذشته است مطرح بفرمایید.
 همانطور که خود شما نیز آگاه هستید پس از نیما، کسانی بودند که همچنان به غزل گفتن خود ادامه دادند و حالا گذشته از آن دسته‌ای که با نگاه سنتی غزل می‌گفتند عده‌ای دیگر نیز خواسته‌ها و دستاوردهای نیما را هم به غزل با عنوان دریافت‌های نو وارد کردند و با یک‌سری رویکردهای اجتماعی غزل گفتند. نمونه‌اش منوچهر نیستانی است و چند نفر دیگر. پس از انقلاب هم این اتفاق افتاد و قالب‌هایی مثل رباعی و غزل ( شاید به خاطر شرایط خاص جنگ و…) رویکردی دیگرگونه‌ای شد. به‌عنوان مثال در این دوره نوعی غزل حماسی شکل گرفت با حضور شاعرانی همچون نصرالله مردانی. پس از جنگ نیز آرام‌آرام این فضا رو به صمیمی شدن پیش رفت که این اتفاق به هر صورت باید می‌افتاد. در این دوره غزل سعی کرد به آن حالت عاشقانه و صمیمانه خودش برگردد که نمونه شاخص آن مجموعه «گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود» محمدعلی بهمنی بود که داری فضاها و شعرهای صمیمی و زمینی خاصی بود و از طرفی پیشنهاددهنده و از طرفی شاید بتوان به‌موقع منتشر شدن این مجموعه را (در همان زمانی که غزل به حرکتی جدید نیاز داشت) ازجمله دلایل موفقیت این کتاب دانست. با گذشت زمان کوتاهی اولین اتفاقی که می‌توان به آن اشاره کرد اشباع شدن همین فضای صمیمی بود و به سمت فضاهای یأس‌آلود و ناامید گرایش یافت که من فکر می‌کنم طبیعی است بعد از تجربه بزرگی مثل جنگ این تضادها اتفاق بیفتد. در اوایل غزل‌هایی در بعضی مطبوعات دیده شد خصوصا در صفحه شعر اطلاعات. کسانی مثل سعید بیابانکی، علیرضا سپاهی، محسن حسن‌زاده‌لیله‌کوهی و… که در همان سال‌های ٧٠، ٧١ و ٧٢ شعرشان منتشر می‌شد. مثلا سعید بیابانکی غزلی داشت به نام «بلم» که روایتی در آن به چشم می‌خورد: «تو دور می‌شدی و روی صورتت می‌ریخت/ نسیم خرمنی از گیسوان خرمایی…» و غزل‌هایی از خود من هم در این دوره بود که در همین صفحه منتشر می‌شد. مثل غزلی با مصراع «سر می‌کشم در آینه حیرانم از خودم/…» شعر من آرام‌آرام به سمت فضاهای انتزاعی پیش رفت. روایتی که من دنبال می‌کردم به شهادت کسانی که شعر را به طور جدی دنبال می‌کردند با یک‌سری رگه‌های سوررئالیستی و فضاهایی خاص همراه بود که همان زبان مخوفی بود که در نیمه اول دهه ٧٠ در غزل‌های من بود؛ نوعی وحشت.
خب شما فکر می‌کنید این رگه‌های نونویسی در شعر شما از کجا نشات گرفته است؟
این شعرهای من شعرهایی با فضاهای وحشت زده و متوهم بود. غزل‌هایی با ردیف «بی‌سر» و در مجموع می‌توانم بگویم فضاهای سیاه. یادم می‌آید سال ٧۴ در مسابقات کشوری دانش‌آموزی رامسر شرکت کرده بودم. در آن سال من اول شدم. غزل مخوفی گفته بودم و سال‌های بعد معلوم شد که پارامترها و معیارسنجش داوران و برگزار‌کنندگان آن، «تن بی‌سر» و چیزهای وحشتناک بود! اما خب چون من دغدغه روایت داشتم فکر می‌کردم که می‌شود همین روایت را جور دیگری مطرح کرد. یعنی از آن حالت خطی فاصله گرفت و به شکلی در متن به نحوی ارگانیک‌تر اجرا کرد و فرم از آن حالت خطی رهاشده و دایره‌وار بشود و روایت به شکلی پشت شعر قرار بگیرد که حاصل آن تجربه‌های من در «مرد بی‌مورد» بود. یک‌سری پارامترها در آن تجربه‌ها شکل گرفته است. یک‌سری از پارامترها ایده‌آل بود. دیدگاه من این بود که موسیقی قافیه را در همه بیت جاری کنیم. مانند بسیاری از شعرهای حافظ که فرم و ارتباطی درونی بین کلمات اتفاق می‌افتد و آن یک بیت اگر تعمیم پیدا بکند به کل شعر؛ غزل کاملا فرمیک می‌شود. همیشه شعر بر تئوری مقدم است. یعنی من همیشه دنبال یک اتفاقم که کار من را دگرگون کند. مانند برخی از غزل‌هایم مثل «انار». اینها اتفاقاتی بود که افتاد. در مجموعه «درها برای بسته شدن آفریده شد» غزلی هست که سه بیت است: «مردی درون آتش چون دود ایستاده بود.» در این تجربه شاید این نکته نهفته است که وقتی غزل کوتاه می‌شود یعنی شکل بصری آن تغییر کرده است. بعد از اینها دوستان کارهایی را چاپ کردند که اصلا خبری از این فضاها در آنها نبود. ببینید من از نوجوانی هر غزلی را در هر جا بود دنبال می‌کردم و دنبال این بودم که ببینم چه رگه‌هایی از کارهای من با دیگران مشترک است و چه رگه‌هایی کشف ذاتی خودم است و من همیشه روی آن رگه‌های متمایز دست می‌گذاشتم و انتزاع عمیق باعث شد که این حالت ایجاد شود و حاصل این تجربه‌ها همین کتاب «مرد بی‌مورد» بود که به نوعی خیلی به موقع هم منتشر شد.
یعنی شما معتقدید آغازگر این جریان بودید؟
کسانی که غزل را دنبال می‌کنند اینگونه می‌گویند. البته بی‌تردید اینطوری هم هست. من این را می‌گویم اما معتقدم غایت کار یک شاعر تاثیر‌گذاری یا ارائه یک تئوری نیست. یعنی من این را در شأن یک شاعر نمی‌دانم به این خاطر است که ابا دارم از گفتنش و دوست ندارم جار بزنم و به این خاطر است که مهم نیست. در دهه ٧٠ همه ادعای پدرسالاری داشتند. در صورتی که شعر در ناخودآگاه تاثیرگذاری‌اش خیلی بیشتر و عمیق‌تر است. یک شعر باید قبل از هر چیزی استخوان محکمی داشته باشد به‌طوری که نسلی آن کار را با خود به نسل‌های دیگر ببرد و با آن ارتباط برقرار کند، تاثیر‌گذاری و... فکر می‌کنم یک چیز ثانویه است. کمااینکه از شاعرانی مثل فروغ یا خیلی کسان دیگر شاید هیچ‌وقت نشنیده باشیم که گفته باشند ما تاثیرگذار بوده‌ایم! با این وجود می‌بینید فروغ در شعر امروز ما بسیار تاثیرگذار بوده است. یک دوره در روزنامه‌ها و مجلات ما بحث بر سر بود و نبود غزل بود و زمانی بحث غزل با تئوری‌های جدید پیش آمد اما امروز دیگر بحث روی حوزه آسیب‌شناسی غزل است و این اتفاقی است که بی‌تردید افتاده است. یعنی امروز دیگر کسی غزل را به‌عنوان یک جریان ثابت نگاه نمی‌کند. کما اینکه در حقیقت زمانی هم که من غزل‌های خودم را ارائه دادم و در محافل خواندم برخوردها بد نبود. به نظر من هر کسی در هر زمانی بگوید غزل عمرش تمام شده در حقیقت مرگ شعر خودش را اعلام کرده است.
خود شما از چه ریشه‌ها و گذشته‌ای تغذیه کردید؟ نگاه شما روی چه کسانی بیشتر متمرکز بود یا در شعر چه کسانی رگه‌هایی را که فکر می‌کردید بیشتر به درد شعر شما بخورد پیدا کردید؟
 این سوال پردامنه‌ای است. نگاه من به شکل غزل‌هایی بود که مثلا ردیف در آنها کارکرد دیگرگونه‌ای داشت. به‌عنوان مثال وقتی با مرحوم منزوی صحبت می‌کردیم ایشان به ردیف اعتقادی نداشت. یعنی به شکلی معتقد بودند که غزل را محدود می‌کند. من فکر می‌کنم که دکتر شفیعی‌کدکنی است که در موسیقی شعر می‌گوید: ویژگی شعر ایرانی بافت و فرم مستدیر غزل است. یعنی غزل یک دایره است و کلمه ردیف در مرکز این دایره قرار می‌گیرد و همه ابیات به شکل شعاع‌هایی به آن می‌پیوندند. بنابراین به لحاظ بسامدی کلمه ردیف یک کلمه محسوب می‌شود و این کلمه در تمام بیت‌ها مشترک است و ردیفی که خوش نمی‌نشیند یا به لحاظ نحوی، موسقایی و… قابل توجیه نیست در آن دایره قرار نمی‌گیرد و این شکل دایره‌ای آن برای من نکته قابل تاملی بوده و هست اما غالبا غزلسرایان متوجه این موضوع نیستند. این یک دایره است و اگر بخواهیم به شکل هندسی‌تر نگاه کنیم غزل یک کره کامل است که کلمه ردیف در مرکز این کره است و این شکلی است که شاعران آمریکا در دوره معاصر از این شکل و قالب که از آسیا گرفته شده استفاده می‌کنند. مثلا این کارکرد ردیف را در شعر مولانا می‌بینیم یا شعر بیدل که به نظر من پیشرفته‌ترین و پیچیده‌ترین شکل ردیف است. من فکر می‌کنم در غزل ما حافظ‌زدگی بسیاری وجود دارد که باعث شده ما نتوانیم از زیبا‌شناسی شعر مولوی و بیدل استفاده کنیم و حتی رگه‌هایی از تصرفات نحوی در شعر ناصر خسرو. یا رگه‌های سوررئالیستی مولوی که بسیار زیاد است و باید با فرآیند یک خوانش خلاق به سراغ آنها رفت و بازخوانی کرد. متاسفانه فرهنگ انتشار گزیده اشعار یک شاعر بزرگ باعث می‌شود که از ظرایف همه شعرهای شاعران غافل بمانیم و درواقع آن چیزی که قرار بوده به ودیعت به ما برسد، نرسد.
فکر می‌کنید چه مولفه‌هایی برای غزل امروز قائلید؟ مثلا ما می‌گوییم شعر سپید می‌تواند این مولفه‌ها را داشته باشد. حالا مولفه‌های غزل معاصر چیست؟ غزلی که بتواند روی پای خودش بایستد و به قول شما پیشنهاددهنده باشد.
 اولا باید بتواند مخاطب را به این باور برساند که با یک متن زنده طرف است؛ متنی که سطربه‌سطر نوشته شده باشد. یعنی اینکه شاعر واقعا به این ریسک تن داده باشد که درگیر شود و متن را بنویسد و بعد اینکه شکلی از غزل را در ذهن مخاطب پیشنهاد بدهد. (حالا اصلا با شکل بصری متن کاری نداریم) اما یک شکلی از غزلیت یا تاریخیت غزل درونش باشد؛ یعنی از امکانات غزل برخوردار باشد. یعنی وقتی در یک بیت مصراع‌ها را دوستان وصل می‌کنند به هم بدون هیچ‌گونه مکث و تنفسی خب این می‌شود بحر طویل و می‌شود یک شعر نیمایی. حالا اگر شما بیایید به صورت قراردادی به شکل غزل بنویسید یا ننویسید چه تفاوتی می‌کند…؟ من فکر می‌کنم وقتی که ما این مختصات را به درستی شناختیم بعد هرکسی می‌تواند هر فرم و شکلی را اجرا کند. چون اصلا هدف این نبوده که غزل به‌عنوان یک شکل خاص به شعر معاصر تحمیل شود. نسل ما باید به این باور برسد که می‌تواند کارهای دیگری بکند و به آن تغییر صدایی که در غزل می‌خواهیم دست پیدا کنیم. یعنی آن جنبه از شعر نیمایی که پیشنهاد چندصدایی بودن داشت. اما در قالب غزل در هر دوره‌ای، معمولا یک صدا غالب بوده است. به هر حال می‌شود این کار را کرد به شرطی که شاعران از عسرت و تنهایی و طرد شدن نترسند زیرا همیشه آن مرحله‌ای که کار شما فرم می‌شود و جریانی پدید می‌آید مرحله بعدی است. اما ترس از خوانده نشدن در شاعران باعث می‌شود که متن را ننویسند! مثلا وقتی که آن فضاهای مخوف را من در شهرستان می‌گفتم خیلی از شاعرانی که از من مسن‌تر بودند و من جوانی ١٧-١۶ ساله بیشتر نبودم این شعر را به نوعی طرد می‌کردند، یعنی حتی خودم در آن زمان در اتاقم منزوی شده بودم. همین امر باعث شد که من عمیق‌تر به شعر نگاه کنم و بخوانم. این کشف ذاتی و آن انتزاع فرآیند بسیار سخت و دشواری است و این نیست که هرکسی بیاید پیشوند یا پسوندی به غزل اضافه کند و بگوید که من این کار را کرده‌ام و خودش هم برای خودش هورا بکشد. رسیدن به آن کشف واقعی فرآیند بسیار سختی است و لزوما متفاوت شدن به معنای کشف نیست یعنی خیلی وقت‌ها ما می‌بینیم که بچه‌ها شعری می‌نویسند که متفاوت است اما به کشف نرسیده‌اند. چیزی که خیلی مهم است چه در غزل و چه در سپید این است که شاعران ما و اکثرا جوان‌ترها در حال کشف و تجربه‌های فضاهای جدیدتر هستند. اما این نباید باعث گم‌شدن و خاک خوردن نام‌های بزرگ و شاعران کم‌نظیر پشت سر ما باشد. بزرگانی مثل حسین منزوی، نوذر پرنگ، عمران صلاحی و… اینها کسانی بودند که هم ذوق‌های بزرگی داشتند و هم ذاتا شاعر بودند و هم اینکه ادبیات را خوب خوانده بودند، عرق ریخته بودند. اینها خیلی ارزشمند هستند و جزو میراث ادبی ما به حساب می‌آیند و نباید به سادگی از تحربه‌های آنها و عمری که بر سر این شناخت‌ها گذاشتند، گذشت. امروز یک خلاء بزرگ از بابت نبود این ذوق‌ها احساس می‌شود و این موضوع باعث می‌شود که نسل ما یک مقداری به بیراهه برود. یعنی اگر بخواهد مقدار خودش را رها کند به خاطر ندانستن و عطش متفاوت بودن راه را اشتباه برود! یعنی به نظر من چیزی که نسل ما را تهدید می‌کند این موضوع است: عدم وجود ذوق‌هایی که بشود به آنها اعتماد کرد. نمی‌گویم در روزگار ما وجود ندارد اما ذوق‌هایی که هم شعر کهن را خوانده باشند و درک کنند و هم حافظه ادبیات معاصر را داشته باشند بسیار کم است. این مساله خیلی مهم است و باعث می‌شود که فضاها نسبی بشوند. البته من فکر می‌کنم کسانی می‌توانند به آن ناحیه‌ها و قله‌های بلند دست پیدا کنند که واقعا شاعر بودن درون‌شان و نه بیرون‌شان اتفاق افتاده باشد و اصلا هم مهم نیست که این اتفاق در کدام نوع نوشتن بیفتد.

/ 0 نظر / 17 بازدید