...و آن خط پنجم منم!

آنچه محسن بوالحسنی می نویسد

برای دهان های ناتمام
ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۸  

ابابیل در امیرآباد

 نخست گاهی می‌ترسیم
و بعد همیشه می‌ترسیم *

(یدالله رویایی)

الو تنفس مصنوعی!

این دست های او سنگین است

بگو به او

این دست های او سنگین است

و شاهدم من

که فوج فوج ابابیل

آسمان تهران را سیاه کرده

و من

مثل دختری که رفته است هوا خوری

باد توی سینه ام می سوزد

 

الو گلوله!

با تو حرف می زنم

چشم بر می گردانم

من با چشم باز

حیرت کردم از ندیدن مادرم

من با چشم باز

بازی کردم با چیزهای خطرناک

من با چشم باز

کلاس موسیقی ام را تعطیل کردم

و پیچیدم با ماشین

به سمت خیابان ها و پشت بام ها

به سمت تکثیرم در عکس های مختلف

به سمت امیر آباد

 

الو امیرآباد!

ال و

     ا م

         ی ر

      آ ب

  ا د.

 

 

***

سوم تیر هشتاد و هشت

 

واریاسیون ظهر بر دار (۱۱)*


کلمات کلیدی: