دست به صورتم نزن!
تا کردم تختم را
گذاشتم زیر سرم
قسمش دادم
به صورتی که می چکید از دستم
دستی که می رفت از دستم
شبی که آمدند
چشم هایم را به هم ریختند
شکل مجاب حلقم را
فکر می کردی
این همه تیر برای یک نفر کافی نیست
این همه سرباز برای چند نفر
دیگر جریان نداشتم
و داشتم برای خودم می مردم
نامه ها توی جیبم آب خورده بودند
با دو ستاره روی شانه
و شعر که دیگر نمی نوشتم
هر وقت وقت نداشتم می نوشتم
پای تلفن
پای لهجه ی نازکِ خرمایی ات
و یاد گرفته بودم
دیگر نخندم
نه! دیگر نخندم
حالا با چهار حرف بدنت
یک نقطه گریه کن
فاتحه بخوان
و برای سربازهای دیگر دنیا
بگو:
آمین!
اثر: شيوا رئيسيان
هیچکاکِ پرت
حفره کنده اند توی شریانم
کابل های مخابره انداخته اند
عکسم را دارند می برند
قایم شده اند کنج اتاق
دستم را گذاشته اند زیر سرم
چراغ ها را کور
پنجره ها را بسته
چشم هایم را شکسته اند
لطفا کسی جیغ نکشد
من خوابیده ام