...و آن خط پنجم منم!

آنچه محسن بوالحسنی می نویسد

شعر
ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

آن طور که گندمزار را

در مشت گرفته

و با لهجه ای قدیمی حرف می زند

شما هیچ وقت نمی فهمید

که زن چه می گوید.

 

نه از چین ابرو

نه از ابرهای مخدوش روی پیراهنش

نه از آبخوردگی های عکس های کاملا زنانه اش

 

زن به عبری مسلط است

و در روز

به مشاهداتش از گذشته

پاسخ مناسبی می دهد

 

" ای روزهای بی موضعِ سردرگم

در حین این دشواری های مرسوم

من فقط به خودم پناه می برم

نه به آن گلدان

نه به آن عکس

نه به آن خانه ی کنارِ مرز؛

چرا که «ش» در زبان عبری

یک حرف بی ربط است

و من حق دارم

در روزهای آینده

اسمی از روز نیاورم»

 

و همینطور گندمزار را پیش می برد

و اتفاقاً موهایش

تربیت خودشان را دارند

و مجبور است ضمن همه ی این مناسبات

به معاش فکر کند

و حقوقِ پایان ماه

و مشتش را باز کند

پول قهوه را بدهد

و از هیچ چیز راضی نباشد

حتا از این شعر.

 

محسن بوالحسنی

9 مهر 92


ایشان قاتل من است منتشر شد
ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ خرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: ایشان قاتل من است ، محسن بوالحسنی ، شعر

ایشان قاتل من است - محسن بوالحسنی
دوستان عزیز،
مجموعه شعر« ایشان قاتل من است» تازه ترین مجموعه شعر محسن بوالحسنی، توسط نشرناکجا منتشر شد. این مجموعه دربرگیرنده دو دفتر شعر :ایشان قاتل من است(شعرهای تازه) و شمس از قونیه با قطار برگشت(منتشر شده در سال89) خواهد بود.
مجموعه صوتی شعرهای «ایشان قاتل من است»، با صدای شاعر نیز به زودی توسط این نشر منتشر می شود.
http://www.naakojaa.com/node/5689
http://www.naakojaa.com/author/5683
لطفا اطلاع رسانی بفرمایید


شیوه خرید از ایران 
http://www.naakojaa.com/article/2344

 


«ایشان قاتل من است» و « شرح آن الف » منتشر می شود
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ آبان ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:
چهارمین دفتر شعر محسن بوالحسنی منتشر می‌شود
محسن بوالحسنی از انتشار چهارمین مجموعه شعر سپید خود با عنوان «ایشان قاتل من است» خبر داد.

محسن بوالحسنی در گفتگو با خبرنگار مهر درباره این مجموعه شعر گفت: مجموعه شعر «ایشان قاتل من است» چهارمین مجموعه شعر و دومین مجموعه شعر سپید من است که آماده انتشار شده است.

وی ادامه داد: این مجموعه شعردر دو دفتر تهیه شده است که شامل دفتر اشعار سپید بلند و اشعار سپید کوتاه است و انتشار آن از سوی نشر چشمه قطعی شده و مراحل پیش از انتشار را طی می‌کند.

وی همچنین درباره کتاب «شرح آن الف» شامل گزین‌گویه‌های انتخابی خود از کتاب مقالات شمس نیز گفت: این جملات را من ادبیات محض می‌دانم. جملات و قطعاتی درخشان از کتاب مقالات شمس که شاید اگر به تنهایی در میان جملات این اثر باشد کسی نتواند به زیىایی آن پی برد و بخواندش.

وی افزود: در این اثر130 گزین‌گویه از این کتاب را که جدای از زیبایی دارای ادبیات خاص و منحصر به فرد است را با یک مقدمه گردآوری کرده‌ام که برای بررسی و انتشار در اختیار نشر چشمه قرار گرفته است.

«کجا میشه تو رو ندید؟»، «آن خط پنجم منم»، «خانه‌ای جدید در آمریکا» و «لطفا این کتاب را بکارید» از دیگر آثار بوالحسنی به شمار می‌آید.

منبع: خبرگزاری مهر

http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=1439576


برای تو که می گویی دست های من اما مُرده نیست
ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

دست های این مرد مرده را

اگر به من

پیوند نمی زدند

می توانستم صورتت را

تمام آسمانت را

و گنجشک های توی پیرهنت را

به دست ببوسم.

اگر این آرنج ها

این مفاصل بیهوده

بارهایم را از زمین برمی داشت

می توانستم خستگی ات را بگیرم

و جایی دور

در سینه ی زنده ام خاک کنم.

 

 

کاش

تکان می دادم این انگشت ها را

کاش

دست های این مرد مرده

در من جان می گرفت

اما عزیزم!

با دست های عاریه

خجالت می کشم

به تو چای تعارف کنم

پنجره را باز کنم

و با همین مسئله های فرضی

خودم را

تا آغوشِ یک ستاره ی قطعی

بالا بکشم

 

حالا دیگر بخواب

و پتو را

خودت روی خودت بکش

و اصلا فکر نکن

که من چطور با این عصب ها

تا صبح

توی خانه

شعر می نوشتم.


پل ها...
ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

پل ها...

 

از این پل های شکسته

پاهای من به تو می رسد

اما

فقط کفش هایی

که در مرز گیر کرده

و برای نزول باران

در عصرهای شهریور

هیچ معنایی متصور نیست

به تو می رسد

دست های من

وقتی تو نیستی

و زنی زرد مو

برایم چای می ریزد

و از جنگی می گوید

که در خواب پل

خانه ها را از سکنه خالی کرد

 

از این مرثیه های خانگی

تا زمستان های مستهلک شده در تو

فاصله فقط همین پل هاست

همین دو صفرهایی

که مزاحم تماس های عاشقانه اند

همین پرده ها

همین درها

همین دست ها

که نمی گذارند دستم

در حضور تابستان

شاهد زنی باشد

که روزی بی من

از خیابان های دامنه دار

رد می شود

 

با این فرض

من از این زندگی

جان سالم به در نمی برم

و رودخانه های دنیا

گواهی می دهند

که هیچ شاعری

آنقدرها هم ترسو نیست.     

 


پرنده ای در لغت نامه
ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

 

 حوالی ظهر

نامه اش رسید

در حالی که من قرض داشتم

و فکر پرنده ای بودم

که در لغت نامه ضجه میزد

بسته حاوی مقادیر معتنابهی

ازحضور فصل ها

در کشوری دیگر بود.

نامه اینطور شروع می شد:

« عزیزم!

حالا که این نامه را می نویسم

اداره ی پست

مجموعه ای از گریه ها و خنده های مرا

با دقت بسته بندی می کند.

این چشم هایی که در پیراهنت کشیده ام

این روحِ بازِ روی یقه ات

و این شب

شبِ قطعی

و این دو فردِ کاملا سفید

با فاصله های پشت به هم

این ها، این روزها

تماما تو هستی

و آن پرنده ی نایاب در نقاشی ها

آن دستی که تا می زند لباس ها را

و بویِ تند عطر زنی در خواب

به شرح و تفصیلِ آنچه در لغت نامه نمی آید

به انضمام سطرهایی بلند

تماما من  هستم...»

 

هزار بار

این نامه را خواندم

و هزار بار

این شعر را

از اول نوشتم....


این خانه نم دارد
ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

این که می شنوی

صدای من است که تو را کم دارد

نه بوق های تلفن

نه این خطوط ساکت

نه صورتی که هر روز

از لابه لای کتاب ها

به من نگاه می کند

و نه زنی

که از لباس های رنگی

خیابان های رنگی

و مردهای زرد و قرمز و بنفش

بیزار است.

 

این صدای من است

که به کوچه می زند

خواب می بیند

و می ترسد از چادرهای سیاه

زنان سیاه

و دست هاشان بر دهان تو...

 

این صدای من است

که پیش از وقوع حادثه

در را باز می کند

دستت را می گیرد

می نویسد:

این خانه نم دارد

شاعر از آن می چکد.


شعری برای مریم - شعری تازه
ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

شعری برای مریم

 

کاش می توانستم

برای خواهرم شعری بنویسم

که طبق مرسوم در آن

آسیاب های بادی بچرخند

مزارع گندم طلوع کنند

و مریم

برای کنکور

تا روز الست

وقت داشته باشد

 

کاش می توانستم

شکل نهایی خنده

در چهار گزینه ی اصلی را

برایش بکشم

و قول بدهم که فردا

این شعر

در مدارس کشور

ورود خواهد کرد

و البته

آنچه از بین می رود

دست های ما

در فراموشی مداد است

 

کاش می توانستم...

 

 


خبرهای واصله - شعری تازه
ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

خبرهای واصله

 

و اینکه باد

حتا به شکل موقرانه اش

چیز بدی ست

ربطی به افسردگی های من ندارد

می آید که همین را بگوید.

 

همه چیز در سقف

در حرکت ناگهانی اشیاء

و در شروع شرور باران

خلاصه می شود

        " مردی پیش از حادثه

           دست زنش را گرفته

           مردی پس از حادثه

           دست زنش را رها کرده"

و بعد احتمالاً

صدای رعد و برق

کوچه را از بچه ها تحویل می گیرد

و توپ

اولین سرگردان زمین می شود.

( یکی از این بچه ها

هفت سال دیگر

شاعر جوانی خواهد بود)

 

حالا بشنوید روایت اصلی را:

پنجشنبه شب

برابر با 29 اردیبهشت 1390

ابرهای مستهجن

به نقاطی از تهران حمله کردند.

لازم به ذکر است

این حمله ی هدفمند

با همکاری تا دندان مسلح باد

و به قصد تخریب جدی مناطق حساس

به وقوع پیوست.

بنا بر گزارشات رسیده

در این حمله ی سه ساعته

صد و بیست اصله درخت تنومند

صد و بیست اصله دامن زنانه

و  یک شاعر جوان

متاسفانه از پای درآمدند"

 

زن

به اداره هواشناسی زنگ می زند

حال هوای فردا

و گمشده اش را می پرسد

و مرد

با یک شوخی کاملا بی مزه

عطسه کنان

از پرده بیرون می افتد.

 



 

*حرکت ناگهانی اشیاء - نام مجموعه شعری از ایرج ضیایی


آن­طرف ها
ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

خودم را به آن راه زدم
و اتفاقاً آن
طرف ها
اصلاً دور نیست.
خمیده شدی
جوانی
و البته می خندی
آنطرف ها فضای مه آلودی دارد
که من نمی بینم
چند پرنده دارند دعای تو را می برند
و وقتی تو می خندی
سه تا فرشته ی بیدار
گریه می کنند
من البته
خودم را به کوچه زده ام
و مثلاً اصلاً حواسم نیست
که یک دفعه تلفن را قطع کردم
بند کفشم را با گریه بستم در را
و نمی دانم چند بار
طول و عرض اتاق را وجب کردم
و گفتم آن
طرف ها
چه دلهره ای دارد.

از این به بعد
برای خودکشی تصمیم دیگری دارم

 


گفتگو - شرق
ساعت ٤:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

دو گفتگوی تازه ی من در روزنامه شرق را با

علی باباچاهی و رضا امیر خانی

را بخوانید

عکس: محسن محمودزاده - آیدین رهبر


است – شعری تازه
ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

 

این روزها

تمام خیابان های دنیا

با هم یکی ست.

با هم یکی ست

که من نمی روم.

از این دورها می بینم

پاهایی که می روند

می آیند

و نمی دانند می روند

یا می آیند.

 

تمام خیابان های یک طرفه

کوچه های تُو در تُو

مسیری جادویی دارند.

هنوز از جغرافیا چیزی نمی دانم

جای کشورها را روی نقشه...

جای اندوهم را در خانه

اما می دانم.

 

بلدم در خانه نشینی های مفرط

هر روز

انگشتان دستم را بشمارم

و آنقدر راه بروم

که از خستگی بخوابم

 

نقشه ی ساختمان ها

نقشه ی کشورها

نقشه ی تنهایی ها

و رفت و آمد من

با یک گذرنامه ی قانونی

با مهر و امضای خانه ای

که رو به ویرانی ست

 

همین است که دنیا

همین اندازه است

هفتاد و هشت متر مربع

با حمام و آشپزخانه و دست شویی

و تخت

که پایتخت آرام من است

و آسمان تمام شهرها

در جغرافیای من

خواب است


به هیچ دریایی نمی رسم - شعرتازه
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

تذکر داده بودم

که جهان موجی ست

و من با این پیکان قراضه

به هیچ دریایی نمی رسم

و شما خندیده بودید

و همین شما

هیچ وقت سرما خوردگی

یک نهنگ را

جدی نگرفته بودید وُ

همین طور قرص بود

که از یخچال هایتان می ریخت

 

به شما تذکر داده بودم

که این درخت ها

معنایی ندارند در شعر من

یا این رود

که همیشه از پای من درازتر است

و شما خندیده بودید وُ

وقت گذاشته بودید

که برای پیامبرتان دعا کنید

 

می بینید؟

این تجربه ی سی سال

زندگی دریایی ست

و قبول کنید هیچ کس مثل من

نام دریاها را نمی داند

حتا اگر دیگر مسافرت نروم

و شما بخندید

کافی ست این پنجره را باز کنید

و دریا را ببینید

در حالی که از یک مسافر قراضه

امضا می گیرد

 


شعر تازه
ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

با احترام به علی جامعی

 

زیرا که من

روی صدای مرضیه

خواب اسب می بینم

و طبیعی است که موهایم را ببندم

از جذام خانه ها عبور کنم

و اعتراف های باستانی را

یکی یکی صادر کنم به خاور دور

 

این شعرها ضمیرِ میم دارند

میمِ صدای مرضیه

میمِ تشنج من

میمِ هر چه می شوم

میمِ اسب

در شیهه ی موازی

در پله های خانه ام در فردیس

میمِ نام برادرانم

میمِ موی خواهرم

و جدا از این ها

میمِ زنی که هر روز

با ماشین نداشته ام تصادف می کند

 

خانه های آفتاب گیر به درد نمی خورند

زیرا که بیدار شدن با آفتاب

فقط به درد کتاب های مدرسه می خورد

نه من که بلد نیستم بخوابم

و زمزمه می کنم

"برای فردا

برای فردا

برای فردا

هیچ برنامه ای ندارم"

 

مرا ببخش دوست عزیزم

"علی ِ جامعی"

زندگی چیز علیحده ای نیست

حتا با این عکسِ فروغ بالای تختم

حتا با تو

که می خواهی بیدارم کنی

برای زندگی بدوم

و در خودکشی هایم

برنامه مدونی داشته باشم

 

از این طرف ها کسی رد نمی شود

و تا چشم کار می کند

قبض آب و برق و مصیبت است

خانه ای دو خوابه

برای جمعیتی تک نفره

تا دست بو می کشد

تنهایی می وزد

و تکرار میم

 

اسب های وحشی در خانه می دوند

و من زیر برگه ای را امضا می کنم و انگشت

و اعتراف می کنم

که در بزرگراه ها نمی شود عاشق شد

و کسی چه می داند

من در غذای خودم سم می ریزم

یا نه؟!

و کسی چه می داند

شاید فردا عمودی باشد

و اداره ی کلمات

پبراهنم را برای مادرم بفرستد

که عجالتاً گریه کند

 

پس تا وقتی دیگر

یکی این چراغ را خاموش کند

دارم برای فارسی

تلاش می کنم.

 

 


دلم می خواست نمیرم – پاره شعر تازه
ساعت ۳:٥۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

 

آرزوهای کوچکی داشتم

آرزوهایی در حد یک فاجعه

و فکر نمی کردم یک روز

از واژه ی معاش بترسم

می خواستم نمیرم

و دختری داشته باشم

به نام سرمه

که به طعم گل ها دست بزند

 تا من

از صدای جفت گیری گربه ها

نترسم...

دلم می خواست نمیرم.


تا زانو زن بود - شعر تازه
ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

تا زانو زن بود

در برف

و کلماتی شهری

از کوچه به خیابان می ریخت

تا زانو زیبایی بود

شبیه بند رخت

در جریان موازی باد

من آماده ی گریه بودم

منتظر بودم کسی صدایم کند

عطر را بردارم

در برف بریزم

بخندم

تا زانو من بودم

در کلمات

از واژه می ترسیدم

خانه شلوغ بود

مادرم در برف

مرگ مرا حدس زده بود

هنوز می مردم

هنوز می بارید

و اولین سرباز جهان بودم

که در برف

از پا درد شاعر شد

نشست

پنجره منتها نداشت

برادرم به دیدنم آمده بود

با هم به برف نگاه نکردیم

زن تا کمر بود

از این بیشتر نمی توانست

عاشق سربازی باشد

که در برف رد پا نداشت

صبح

مرا از خانه می بردند

معلوم بود که می ترسم

معلوم بود که حرف دارم

پنجره را بستند

زن روی خط استوا

کتاب مرا بست

برادرم را به بیرون مشایعت کرد

و خانه زیر آوار

کلمه کلمه فرو ریخت.


شعر جدید
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

دامنی که دوست داشتم

غروب

در صورتم

زنی که آتش گرفته بود

می دوید

همه چیز به شکلی مفرط جریان داشت

یک نخ سیگار روشن

برای مردی که قران می خواند

و ترس هایش را

با لهجه ای غلیظ

شنود می کرد

من تلفن می زدم

دهانم را باز می کردم

شکل های هندسی را

پیش از وقوعشان حدس می زدم

و خبرها حاکی از بارش عده ای ابر

در جغرافیای من بود

بگو بمیر

بگو بخند

بگو بسوز

اما بگذار بگویم

زنی که می سوخت

زنم بود

که به دیوار می خورد

و دامنی که دوست داشتم

شکل زمانی که زنم را می زنم بود

دستی که گر می گرفت

نقاشی های عجیب می کشید

من های نصف نیمه

بوم های به شدت سیاه و سفید

و ترس هایی موضعی

وقتی که اخرین شرط ها را باخته بودم

 

زن سوخت

من سیگار کشیدم

زن سوخت

من بازی کردم

زن سوخت

من شعر نوشتم

زن سوخت

من یاد گرفتم

زن مرد

من پدر شدم

و نمی فهمیدم چرا حق نداشتم

به صورتش دست بزنم

صورتم را شستم

و دود بود

که در حاشیه ام می دوید


شعری برای بهاءالدین مرشدی
ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

باد عمودی می وزد

 بی تو

صبحانه ام نان و

آوارگی است

از یک جهت که می گذاری

سیگار بکشم

با ماهیان شناور در خونم

برقصم

در آینه

به قصد کُشت

صورتم را ببینم

از جهات دیگر

که باد عمودی می وزد

کاروان از آینه های بیضی عبور می کند

به رفت و آمد دو پرنده در پرند

عادت می کنم

یومیه می شوم

بسته ی پستی نرسیده ای

که یک روز کاملش

تقریبا بیست و هشت ساعت قمری ست

از این جهات

من محسنم

و تو که به تازگی

پدر از دست داده ای

با سبیل های لاغر دوچرخه ای

روی اعصاب نیچه راه می روی

 

من از صدای خودم خوشم می آید

من هجا دار می شوم

نهار و شام نمی خورم

گلدان را بر می دارم

که در اسباب کشی نشکند

فیلم را به عقب بر می گردانم

در نان و آوارگی استحاله می شوم

از این جهات من مسافرم

از این جهات چشم های تو در سلام

شکل شاهکار بی خوابی ست

 

دفتر را می بندم

پیرمردها

با عینک های بزرگ

دنیا را گرفته اند.

 


از اعماق خوف دارم
ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

از اعماق خوف دارم

و وقتی پرنده غرق شد

آب از آب تکان نخورد

ومن

رفته بودم برای تکه ای نان

از تهران

گدایی کنم

پرنده شاه ماهی بود

زنی شبیه ترانه

با چشمهای گود و صورت سفید

با تنفس هایی مصنوعی

که از تاریخ می گذشت

مصرف می شد.

 

در صف نان

همه چیز از همه چیز می گذشت

من با قلم های پا

نوبت های مرگ را می نوشتم

می نوشتم که می ترسم از آب

می نوشتم که می ترسم از سرنوشت ماهی ها

می نوشتم که با من خاطره ی خانه ی کوچکی ست

و تهران عظیم بود

پرنده می کشت

و من که بی نان

خوف داشتم پرنده ای را

از آب بگیرم

بادبادکم را هوا کردم

نخ دادم

سرم را بالا گرفتم

شن بود و مازندران

شن بود و روزگاری در تهران

شن بود و معاشقه در صف نان

شن بود و شُش های پرنده ای ناگهان

که از پاهای من بالا می رفت

تا سنگین سنگین

با صورت فلکیِ مردی که دست داشت

به خانه برگردم

کلید بچرخانم

به ترانه ای که در خانه می وزد

سلام کنم

بخوابم.


دو شعر از محسن بوالحسنی با صدای شاعر
ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

دو شعر از محسن بوالحسنی با صدای شاعر

دانلود کنید


مجموعه‌ی شعر «شمس از قونیه با قطار برگشت» نقد شد
ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

خبرگزاری دانشجویان ایران - تهران
سرویس: فرهنگ و ادب - کتاب

مجموعه شعر «شمس از قونیه با قطار برگشت» سروده محسن بوالحسنی در سری نشست‌های «خانه روشنان» نقد شد.


شعری تازه
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

ایشان قاتل من است

 

تو کاری نکردی

فقط زبان دریا را کشتی

و از آبهای آزاد جدایم کردی

و دستم را گذاشتی که شعر بنویسم

خانم ها! و آقایان محترم

ایشان قاتل من است

ما دو دوست بودیم

نشسته ایستاده در سه وضعیت غیر مساوی

صدای دریا پر از سوت های بلند بود

و من که به کشف کریستف کلمب می رفتم

از پشت

 با گلوله ای از تفنگ این دوست قدیمی

به سرعت یک بوسه به قتل رسیدم

حالا دچار آبهای عمیقم

و سرنوشت من هرگز به کشتی های غرق شده شبیه نبود

من کاشف زیر دریایی های عاشق بودم

دوست قاتلم!

تو کاری نکردی

فقط باعث انسداد مسیر هوا

و تشخیص جوان مرگی در کمر من بودی

و حتم دارم برای ناخدا شدن سه تا ناخدای دیگر را

در سه وضعیت نامساوی

به قتل رساندی

نگران آب شدن یخ های قطب نیستم

و دارم برای دزدان دریایی

قصه ی رفیق قاتلم را می گویم

که آب به آب

مرا دچار دریازدگی کرد

ناخدای درگیر من!

 تو کاری نکردی

فقط در مسیر برگشت یک بطری از دریا گرفتی

که به جای نقشه گنج

توی آن نوشته بود

تو کاری نکردی

فقط خون مرا به نهنگ ها تقدیم کردی

و کاری کردی که یک شعر عاشقانه را

از اعماق آب

برای یخ های قطبی سرزمین مجازی ام بنویسم

 


یازده شعر کوتاه
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

1

برو بپرس

که من کی بودم

شاخ غریب گوزنی شهری

که رو به روی قطار می ایستاد

شیهه می کشید

و شاعران جهان را عقب عقب می برد

 

2

از آسمان

اسب می بارد

و من اینقدر شاعرم

که در مزارع پر حرارت خشخاش

به گیس مرضیه فکر می کنم

 

3

یک بار هم تو به من کمک کن

عطرت را از تختم

سرت را از شانه ام

و انگشتت را

از روی دکمه ی کنترل بردار

 

4

برای بهاءالدین و سیدحسام

به جای گریه

به جای آخرین نگاه

به جای اینکه فکر کنی

خوابی یا بیدار

به جای چانه زنی برای قیمت قبر

به جای همه ی کسانی که دوست می داشتم

ساعت را به من اعلام کن

پسرم!

 

 

5

برای امید بلاغتی

برایش نوشتم

هنوز می­توانم تصورت کنم

با سرگنده

دماغ بی منطق

و رویا بافی در یک زیر شلواری راه راه

 

از آخرین پل فرضی عبور می کنی

و از نجابتت به گریه می افتی

 

 

6

این شاهکار است

جام جهانی در آفریقای جنوبی

­­

خرید و فروش بلیط گرسنگی!

 

7

تکذیب کردم آخر الازمان را

و به زندگی نیمه کاره ام

سرعت دادم

 

 

8

اگر رئیس جمهور بشوم چه کنم؟!

زن گفت:

دوست داشتنم را سیاسی نکن

 

 

9

به هر چیزی نگاه می کنم

شعر است

ساعت

در

دیوار

مبل

یک شعر ناتمام تا وقتی تو بیایی

 

 

10

تاریکی در تاریکی شده بودم

با تو

با پیراهنی سفید

به علامت اعتراض

 

11

زن

پشت ضد هوایی می نشیند

زن

به من شلیک می کند

زن

عاشق هواپیماست

 

 

12

زیرا من که محسنم

از سفرهای بسیار وُ

ترس های بسیار وُ

مرگ های بسیار

سه چیز فهمیدم:

بسیار!


گفتگوی من با خبرگزاری ایسنا
ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:
برگزیده بخش شعر آزاد پنجمین همایش شعر خوزستان
محسن بوالحسنی:
همایش شعر خوزستان همایشی باشکوه درخور شعر باشکوه خوزستان است

فرهنگی و هنری  16/3/1389  13:09:23
893-12280-5 کد خبر
RSS :: پرینت
 

کنگره شعر خوزستان
ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

برگزیدگان پنجمین همایش شعر استان خوزستان در دو بخش آزاد و کلاسیک معرفی شدند.

 به گزارش خبرنگار خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) از خوزستان پنجمین همایش استانی شعر خوزستان با همکاری انجمن شعر اهواز و اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان خوزستان جمعه، هفتم خرداد 89 در تالار مهتاب اهواز برپا شد.

 

این همایش در 2 بخش کلاسیک و آزاد برپا شد. در بخش آزاد بدون ترتیب و اولویت محسن بوالحسنی از اهواز، سعید سروش‌راد از دزفول و مسعود ضرغامیان و سید حسن موسوی از خرمشهر به عنوان برگزیده معرفی شدند. در این بخش از ابوذر پاکروان، پروانه عزیزی‌فر و امل بن سعیدرامز از اندیمشک و داوود مالکی از شوشتر قدردانی شد.

 

در بخش شعر کلاسیک علی بهرامی از شوشتر، کامران عالیان و داوودرضا کاظمی از اهواز  و افرا عسکریان از ایذه به عنوان برگزیده معرفی شدند. تقدیرشدگان این بخش عبارتند از: محدثه الماسی از ایذه، محمودرضا شالبافان از اهواز، هوشنگ بهداروند و طاهره باقری از شوشتر.

 

در پنجمین همایش شعر خوزستان از سید محمود سجادی، عبدالرضا قناد دزفولی  و رجب‌علی بوستان با تقدیم لوح تقدیر و هدایایی تجلیل شد. جمعی از شاعران پیشکسوت استان خوزستان هم از جمله هرمز علی‌پور، محمد شیدا، رضا حامی‌پور، عزت‌الله‌ قاسمی،‌ قاسم آهنین‌جان و محمد بقالان مورد تقدیر قرار گرفتند و از افسانه نجومی و میترا سرانی‌اصل نیز به خاطر فعالیت در انجمن شعر اهواز تجلیل شد.

 

این همایش با داوری محمود نائل، بهزاد خواجات، علی قنبری، حبیب پیام، ‌پروانه حلوسی و سیامک میرزاده و با حضور بیش از 300 شاعر جوان و پیشکسوت به کار خود پایان داد.

 

 

 


شمس از قونیه با قطار برگشت
ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

شمس از قونیه با قطار برگشت

مجموعه شعر محسن بوالحسنی

 


"شمس از قونیه با قطار برگشت" در نمایشگاه کتاب
ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

"شمس از قونیه با قطار برگشت" در نمایشگاه کتاب

سومین مجموعه شعر محسن بوالحسنی با عنوان " شمس از قونیه با قطار بر گشت" توسط نشر نوح نبی در نمایشگاه کتاب تهران عرضه‌ می‌شود.

به گزارش خبرنگار مهر،این شاعر و نویسنده پیش از این مجموعه شعرهای " کجا میشه تو رو ندید" و " و آن خط پنجم منم " را در سالهای  1382 و 1384 منتشر کرده است.

همچنین بوالحسنی یک مجموعه دوجلدی از کلیه شعرهای ریچارد براتیگان را با عنوان های " خانه ای جدید در آمریکا" (1387) و"لطفا این کتاب را بکارید" (1389) توسط نشر رسش و گزیده شعرهای "آن سکستون" را از سوی نشر چشمه منتشر کرده است.

وی در حال حاضر مشغول  جمع آوری جدیدترین مجموعه شعر خود است  که " این تن من است" نام دارد.

 

لینک خبر : http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=1069244


لطفا این کتاب را بکارید منتشر شد
ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

لطفا این کتاب را بکارید

جلد دوم مجموعه شعرهای ریچارد براتیگان با ترجمه ی

محسن بوالحسنی، سینا کمال آبادی

توسط نشر رسش منتشر شد.

این مجموعه شامل شش دفتر و در ٣٢٠ صفحه با قیمت ۵٢٠٠ تومان جمع آوری شده است. جلد اول این مجموعه شامل ۵ دفتر از شعرهای این شاعر سال ٨٧ توسط همین نشر منتشر شد.

 

 

همراه ترجمه‌ی شعرهای براتیگان و سکستون،
شعرهای محسن بوالحسنی در نمایشگاه کتاب عرضه می‌شود

سرویس: فرهنگ و ادب - کتاب
1389/01/24
04-13-2010
11:33:47
8901-08047: کد خبر

خبرگزاری دانشجویان ایران - تهران
سرویس: فرهنگ و ادب - کتاب

به گزارش خبرنگار بخش کتاب خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، یکی از این ترجمه‌ها، جلد دوم یک مجموعه‌ی دوجلدی از شعرهای ریچارد براتیگان به‌ نام «لطفا این کتاب را بکارید» است که جلد اولش سال گذشته با نام «خانه‌ای جدید در آمریکا» منتشر شد.

 جلد دوم این مجموعه شامل شش دفتر شعر براتیگان است که در 320 صفحه توسط انتشارات رسش به چاپ رسیده است.

 بوالحسنی گفت، این مجموعه از شعرهای براتیگان کامل‌ترین مجموعه‌ی منتشرشده از شعرهای او در ایران است.

 این مترجم در ادامه به چاپ ترجمه‌ی کتاب دیگری با همکاری کمال‌آبادی اشاره کرد و افزود: این کتاب ترجمه‌ی شعرهای آن سکستون با عنوان «آن‌ها مشغول مردن‌اند!» است که با ویراستاری احمد پوری توسط نشر چشمه به چاپ رسیده است.

 او تأکید کرد که این مجموعه اولین کتابی است که به ‌صورت مستقل به‌ نام آن سکستون در ایران منتشر می‌شود و پیش از این، شعرهای او تنها به صورت پراکنده منتشر شده‌اند.

 او آن سکستون را یکی از شاعران مقوله‌ی شعر اعتراف دانست و گفت: شعرهای او دغدغه‌های شخصی‌اش است. سکستون همچنین از دوستان بسیار نزدیک سیلویا پلات بوده است.

 بوالحسنی درباره‌ی ویژگی این مجموعه گفت: تلاش کرده‌ایم تا به شعر آن سکستون برای مخاطب ایرانی نزدیک شویم. یک شاعر و مترجم کنار هم بوده‌اند و سعی کرده‌ایم متن را تا آن‌جا که می‌شده و متن اجازه می‌داده است، به شعر نزدیک کنیم.

 او همچنین به زیر چاپ‌ بودن مجموعه‌ای از شعرهای خود اشاره کرد و گفت: این مجموعه شامل گزیده‌ی شعرهای سپید من در سال‌های 81 تا 87 است که با عنوان «شمس از قونیه با قطار برگشت» توسط نشر نوح نبی تا هفته‌ی‌ آینده به چاپ خواهد رسید و در نمایشگاه کتاب عرضه خواهد شد.

 بوالحسنی درباره‌ی شعرهای این مجموعه گفت: این مجموعه نگاه و دغدغه‌ی یک شاعر و نویسنده در قالب شعر است. در واقع با یک نگاه امروزی، نگاه‌ کردن به مسائل و اتفاقات امروز در قالب دغدغه‌های شخصی یک شاعر است و چیزی که در این مجموعه برایم مهم بوده است و به آن اعتقاد دارم، تلاش برای ایجاد عاطفه و تفاهم بین متن و مخاطب است؛ چون خود من اعتقاد دارم آن چیزی که شعر امروز به‌خاطر پرداخت‌های بی‌حد‌ و حصر به زبان و دچار چالش ‌کردن زبان از آن دور شده، عاطفه در شعر است.

 او در ادامه افزود: این مسأله‌ی عاطفی حلقه‌ی مفقوده‌ی شعر امروز است و این باعث شده است تا مخاطب شعر ما را پس بزند و این همان مسأله‌ای است که ما فکر می‌کنیم چرا مخاطب شعرمان را پس می‌زند.

 محسن بوالحسنی متولد سال 1359 در اهواز است و «آن خط پنجم منم» و «کجا می‌شه تو رو ندید» آثار قبلی او هستند.

لینک:

 http://isna.ir/ISNA/ServiceView.aspx?SrvID=Literature&Lang=P

 


تکمله ای بر نوروز 89
ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

تنهایی تنهایی

و البته تنهایی عریان

 

تمام شد. سال بد، سال اشک .. تمام شد..آدمها مدام در رفت و آمد..حالا آدم ها ساکن در رفت و آمد..آدمها شلوغ در بازارهای حراجی..در خرید جنس ارزان..آدمها مدام در شانه های هم زندگی می کردند..می کوبیدند و رد می شدند و من چه می کردم انگار وسط این جمعیت...راهم گیر کرده بود..به من نگاه می کردند غریبه ای آمده بود هیچ چیز بخرد..

خریدم.

هفت سین و سبزه و ماهی و شوق زندگی را و تنگ را او خرید و گفت بنویس...نوشتم..پاره کردم..نوشتم...پاره کردم..روی یک دستمال..مادر گریه می کرد..من حرفی برای گفتن نداشتم...ننوشتم. فقط روی یک دستمال کاغذی اسم نوشتم و نوشتم رفقا جایتان خالی...سینه ی من مزار همه ی شما باد... یاد سال پیش کردم...دو نفر بودیم.. با هم رفتیم.شهر به شهر..میدان میدان و حالا منم و مثل وقتی که توی آن بیمارستان پنجاه و چهار تختخوابی به دنیا آمدم..دقیقا مثل آن وقتها هستم با کمی فرق کوچک و بزرگ...در این خانه..در این شهر که نامی بزرگ دارد..دوستی می گفت وصیت نامه همیشه همراه آدم است. مثل شناسنامه و خودکار و فندک برادر فروغ..من هم نوشتم...جایی ست... اینجا هم می نویسم کوتاه..مثل همان جا که نوشتم. من از خاک می ترسم..به خاطر همین دیروز آنفدر به سه ماهی عجیبی که گرفته بودم نگاه کردم که تا صبح روی آب دراز به دراز خوابیدند..من از خاک می ترسم و نفسم می گیرد...مثل تو که شاید حالا داری به نوشتن من نگاه می کنی که یعنی ببینی شاعر چطور می نویسد وقتی که می نویسد...یحتمل اخمهای متشنج و بوی سیگار و قصه تا آخر...

می گفتم.. همین چند روز پیش که بعد از مدتها رفتم به زیارت اهل قبور. دیدم، دوباره دیدم که چه زیر سختی دارد خاک و دیدم شاملو گرم صدای خاک گرفته اش بود و محمود به همسایه هایش فکر می کرد و می گفت همسایه های کوچک من و می خندید..خنده از زور نتوانستن جابه جا کردن قفسه سینه یا ریختن خاک سیگار..دهان گلشیری اما چیز دیگری بود..گلشیری با ترس هایش مرده بود و صفرخان قهرمانی هنوز تفنگش را تمیز می کرد و مختاری و پوینده هم زمان از وزن دنیا حرف می زدند و قبرستان را صدای ترمز ماشین برداشته بود..غزاله یک گوشه صدایش به من نمی رسید هر چه صدا می کردم غزاله غزاله...

و می گفتم که..چه زیر سختی دارد خاک.

اصلا به چه درد می خورد وصیت نامه نوشتن وقتی که هر کسی کاری می کند که خودش فکر می کند درست است..حالا تو بگو وصیت نامه بنویس..باشد می نویسم. به همین کوتاهی..نه خاکم کنید نه بسوزانید..من بچه ی کارون را به آب بدهید...سیاه نپوشد کسی و همچنان که خندیدم بخندند مردم..فقط اگر قرار شد کار خودش را بکند هر کسی...لطفا مرا تنها نگذارید..چون زیر سختی دارد خاک و وقتی شاعر دستش را نتواند تکان دهد دنیا را و خواب دنیایی ها را اشفته می کند...برایم بنویسید: بین من و دنیا حرفهایی هست که بین منو دنیا می ماند..اسم ندارم من...مسمای من همین چند خط خالی ست...دیگر همین...وگرنه چه فرق می کند وصیت را کی بنویسی...مهم این است که من به دنبال مردن می روم نه دنبال مرگ...و اینکه حالا که سال نو می شود بهتر می فهمم قبرستان برای خواندن فاتحه نیست...برای مطالعه است...و من هنوز مشتاقم برای زندگی بدوم...مهم نیست که چند روزی هم بخوابم..مهم این است که اگر بتوانم بمیرم دیگر نیازی به خودکشی ندارم...پس هفت سین می چینم..مبارزه می کنم... و برای ارامش مادرم، دستهای پدرم، صبوری برادرانم و سکوت خواهرم دعا می کنم. برای تو دعا می کنم..برای خودم دعا می کنم.. و می نویسم..و شاید این نوشتن به من کمک می کند که از مرگ برگردم و به قبرستان بروم...و خوب فکر کنم به سرنوشت ماهی ها...شاعر این طور می نویسد.

والسلام.

 

١ فروردین ١٣٨٩- ساعت ١.٢۶ بامداد

 


نخستین مجموعه داستان بهاءالدین مرشدی منتشر شد
ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

«ماهی که توت فرنگی ها سرخ می شوند» نخستین  مجموعه ی داستان بهاءالدین مرشدی به چاپ رسید. این کتاب را نشر چشمه منتشر کرده است.

کتاب «ماهی که توت فرنگی ها سرخ می شوند» شامل دوازده داستان کوتاه است که بین سال های 1380 تا 1385 نوشته شده اند.

«اول ماهی بود که توت فرنگی ها سرخ می شن .یه بچه ی تخس و عوضی به دنیا اومد. همیشه از این اتفاق ها رخ می ده. یه بچه ی تخس و عوضی کجا جاشه؟ کی می دونه؟ شاید اولین جا که به ذهنت بیاد خیابون های کثیفه که داره ... هی ... داره از یه ماشین چیز می دزده. این تازه اول ماهیه که توت فرنگی ها سرخ می شن.»

 


پیش از رفتن به قونیه: شمس از قونیه با قطار برگشت
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

« شمس از قونیه با قطار برگشت» ..ششمین کتاب من زیر چاپ رفت و فکر می کنم همین روزها منتشر شود... اما من به قونیه نرفتم...آرزوم بود؛ آرزوم در دلم شکسته شد....

خیلی ها رفتن...شاید باید می رفتن...خیلی ها با سکه رفتن...من نرفتم..خیلی ها سالی چند بار رفتن...من نرفتم... شاید یه روزی، خدای محمد کنه و برم قونیه..من که نه شمسم نه من که هیچ کس... برای من دعا کنید به قونیه بروم... هوس دیدن این مجنون الشعرا سینه ام را چنگ می زند... هزینه یک میلیون تومانی رفتن به قونیه سخت تر است یا علم..؟ علم بهتر است یا ثروت؟ مولانا بهتر است یا قونیه؟ خسته ام! می روم بخوابم قونیه...شاید فردا روز تو باشد... ای همه کسانی که قونیه را دیدید سلام من را برسانید...بگویید پنجمین خطت خسته است...اما یادت باشد قونیه... من خوابت را می بینم و احتیاج به تعریف کسی ندارم...بخواه که ببینمت مولانا...

 

 


اهواز از دهن می افتد
ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

اهواز از دهن می افتد

 

 

 

از پله های قدیمی عمارت

زن پایین می آید

لندن خوابیده است و منگ

ستاره نیست

 ندارد شهر

و میز صبحانه تا ابدیت پهن خواهد بود

زن شاهکار نیست

زن صورتش داوینچی نیست

زن قدیمی ست

و پله های های عمارت را راست پایین می آید

به سمت ابدیت جاری در کرانه باختری رود کارون

زن شاهکار نیست

وقتی که می پیچد به سمت اثیری قهوه

در صبح 

گوش می کند

راه می رود

 

اتاق در میان مه و دود لندن

حال عطسه دارد

صبحانه سرد می شود

اهواز از دهن می افتد


باران را بشنوید
ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

ترانه " بارون"‌

با صدای : رضا رضوانی - امیریل ارجمند

آهنگساز: یل ارجمند

تنظیم : پویا نیکپور

شعر: محسن بوالحسنی

لینک دانلود : http://rapidshare.de/files/49092091/baran.mp3.html

- پس از رفتن به سایت بر روی گزینه free کلیک کنید


نامه ای برای او
ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

من که از تو چیزی نمی خواستم، فقط می خواستم دنیا را کمی سبک کنی.

سبک عین عین بال مردگان.

بهاءالدین مرشدی

 

****

باز هم سراغ نوشتنی آمدم که اساسش را نمی دانم...فقط فکر می کنم باید بنویسم و گرنه شاید خفه شوم و یا هر بلای دیگری سرم بیاید...شاید  واقعا آدمیزادی همیشه دیر می رسد..نه من نه تو که همه ما آدمیزادها که اغلب می خواهیم سربگذاریم و یک گوشه ای بمیریم حتا اگر دستمان بخارد انگشتمان بخوابد باز هم دوست داریم یک جایی بخوابیم بمیریم برای خواب ...شاید خواب ابدی یا حداقل دست کمش چند ساله...اما حالا اگر می توانی سرت را بگذار روی این کلمه ها کنار پا درد من و سعی کن کمی آرام باشی...سعی کن مثل من به چیزهای قدیمی گوش کنی...مثل من که دلکش ها و مرضیه ها را گوش می دهم و اصلا عار ندارم که کمی قدیمی باشم گور پدر دنیا که به هر گورستانی می خواهد برود من هم می روم ولی نه با او...

آدم برای وقتی که می خواهد به کسی بگوید می فهمم حسش چیست پیش خودش معذب است... پیش خودش پریشان است که هیچ لحظه ای با هیچ لحظه ای یکی نیست... نه با لحظه های خود نه با لحظه های دیگری .... عزیزم! ما زود گریه هایمان را تمام کردیم...شاید زود باختیم ...اما کی می داند بردن چیست و باختن چیست؟ که کی باخت و کی برد و بردها و باختهای ما کجای ما ایستاده اند...چقدر مبارزه کردیم؟ چقدر مبارزه به چه درد می خورد؟ با کی مبارزه کردیم؟ کی چی؟ که چی؟ کدام ترانه ی قدیمی را باختیم؟ هیچ ...هیچ مطلق...همه ش باطل اباطیل است..دائما باطل اباطیل است.... یک روز پر از روزیم و یک شب پر از شب... می خندیم گریه می کنیم و به هم می گوییم می فهمم! می فهمم چه می کشی با این زخم تا گلوگاه!

می نویسیم...

مثل زیر خاک با هیچ کسانمان هیچ کسیم...داد هم نمی زنیم هوار هم نمی کنیم...آرام فقط به ذهن های رونده به ذهن های سینمایی مان فکر می کنیم...مدام فیلم می بینیم...مدام ترانه های اندوه گوش می کنیم... حوصله زمین و متعلقاتش را نداریم از آسمان هم که مزخرف می بارد یا نمی بارد....اما عیبی ندارد ...بگذار با این کلمه ها باشم ...باشم کنارت...حالا که فاصله بین من و تو مثل دهان تا ضجه است ..کداممان کدامیم معلوم نیست...حالا در این سکوت بهتر می توانم به این صفحه سفید نگاه کنم و به فرسودگی فکر کنم ...شاید همه ی این آتش ها برای سوختن خودمان بود...حالا هیچی نمانده است... برای من یک مشت کلمه و کتاب که یک نان هم به جایشان نمی دهند و برای تو هم تاریخ تاریخ...تاریخ بی قرار....

نمی دانم از چی می خواستم حرف بزنم...شاید از چیزهای مسخره...دنبال اینکه حرفهای هوشمندانه بلد نیستم...از اینکه کجا جهان ایستادیم...از اینکه چقدر ما فرق کردیم. چقدر تو خسته ای... مثل زمینی که می لرزد...مثل زلزله ی بم....مثل کوچه های اصفهان... چقدر بد است که آدم وقتی نتواند کسی را آرام کند برگردد به خودش... بهترین کار شاید همین است...طبیعی ست که آدم کم می آورد ..بعضی وقتها می برد...دائم می برد...دائم فکر می کند باید بنشیند...مستاصل...من سه سال طول کشید تا این واژه را فهمیدم...من نمی خواهم تو را آرام کنم....نمی خواهم با آینده حرف بزنم...می خواهم کنارت باشم...حتا اگر بی صدا حتا اگر سایه..اما اگر حتا این را هم نخواهی می روم...خیلی آرام...این اصلا فردین بازی نیست...حس می کنم مث تمام این سالهایی که من حوصله هیچ کس را نداشتم تو هم حق داری....فکر می کنم هیچ حقی برتری ندارد حق های من و حق های تمام آدم های دنیا یکی ست....چیزهایی توی ذهنم است...اما دارم با این کلمه ها مدارا می کنم...دارم فکر می کنم که اصلا نباید به کلمه ی بعدی فکر کرد...شاید بشود این اندوه را اینطور تقسیم کرد... من دنبال ارثیه ای از تو نیستم...من دنبال تو نیستم...من روح رونده ی تو نیستم... دنبال این نیستم که تو تنها کسی هستی که هستی ازتاریخ من...من دنبال نبش قبرهای کهنه نیستم....روزگار با من و تو سناریوهای مختلفی اجرا کرده ...اما خودت می دانی هر چیز که دروغ باشد خنده های کوچک تو برایم دنیایی ست مثل همان که هر انسان دنیایی ست شاملو....کاش تنها نبودم...تو به زمان نیاز داری...نمی دانم ...تو راست گفتی من هیچ هیچ چیز از تو نمی دانم مثل تو که از من مثل ما که از همه...من به تنهایی تو احترام می گذارم و این یک پز و شعار کثیف نیست...فکر می کنم به این تنهایی نیاز داری...شاید به همین دلیل حرفهایم را کور می کنم چشمم را می بندم تا تو آرام باشی و از بی چاره گی می آیم این صفحه را باز می کنم که شاید قلبم منهدم نشود...می خواستم از گذشته بگویم که بدانی...می خواستم همه چیزها را بگویم...من آدم بدی نیستم....هر اتفاقی افتاد این را بدان..من آدم بدی نیستم....مثل تو...و این شاهکار نبود.... من باید به این تنهایی ادامه می دادم....به این سوت و کوری که آخرش که چی...من حتا به این آخرش که چی فکر نکردم...فقط دیگر خیلی چیزها ارضائم نمی کند... حدس می زند...مثل آدمی که می خواهد تنها باشد و فکر کند که چطور شد خانه اش خراب شد...کجا را اشتباه کرد...به چی باخت؟ به چی برد؟ آدم وقتی واژه ها را از توی یک سطر بیرون می کشد تازه می فهمد چه چاه ویلی دارد این زبان پارسی....پشتم می لرزد....

چیزی که زنده نگهم داشت بعد از همه ی ماجراهایی که نمی دانی ...ماجراهایی که هر کدام و هر تکه اش برای کشتن یه طایفه کافی بود این بود که فقط به خودم گفتم نباختم...هر چه نشستم بررسی کردم دیدم نباختم....ترجیح دادم توی اتاق خودم توی کنج خودم گریه کنم زل بزنم به دیوار و به گذشته فکر کنم به تکه تکه ش. به هر تکه ای از من که به جا مانده و خودم را با مسکن های کم سرگرم نکنم چون اگر این کار را می کردم شاید زخمها بعدتر دهن باز می کردند...اما صبوری کردم...دو سال دوسال تمام ماندم توی اتاق ...اینها شوخی نیست... که فکر کنم....فکر کردنی که فقط به گریه ام می انداخت...توی مغزم من پر بود از فیلم های سینمایی که من بازیگرش بودم و پر از خاطره...پر از کوچه پر از شهر....

کمی آرام باش...فکر کن...فکر کن...توی مغزت مثل میخ کفش مایکوفسکی اذیتت می کنند فکرها...شاید می خواهی داد بزنی نه!....ببخشید که نمی توانم آرامت کنم...ببخش که حضورم بار گرفتاری ها را بارتر کرد.ببخش که نمی توانم حرفی بزنم که به دردت بخورد... ببخش که دست خودم نیست اینجام....نه راه پیش دارم نه راه پس...جایی ندارم بروم... مثل کسی که می فهمد وطن یعنی چه اما کجایی وطن را نمی داند....مثل آدمی که یک قلطک بزرگ رفته روی مغزش...پیش خودم احساس شرم نمی کنم ...مدام به شازده کوچولو فکر می کنم....مدام به اهلی کردن فکر می کنم:« مدام فکر می کنم که یکی باید آدم و نیش بزنه تا برگرده....تا یادش بره که از دست داده که مدام از دست داده....مدام دووم آورده....»

 

 

 

 


خطابه به تن
ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

شش شعر کوتاه " خطابه به تن"

1

به مهسا امرآبادی

 

دندان!

بر جگر پاره پاره صبر کن

این در فردا باز می شود

و ملکوت چاقو کش

از نردبام

می افتد

 

2

سیلی!

از صورتش برگرد

برگ درخت

حکایتش کبودی نیست

 

 

3

به آیدا عمیدی

در مسیر خانه

تعجیل کن، نفس!

خواهرم

شقیقه اش خونی­ست.

 

4

خدای مهرَبانم

مشتت را باز کن

من هابیلم

 

5

خیابان آزادی!

زن

منها ندارد

 

 

6

حسین روی دیوار نوشت

"هیهات من الذله"

 گلوله

نقطه گذاشت.

محسن بوالحسنی


گفتگو با جلال ستاری - روزنامه فرهیختگان
ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ دی ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

گفت‌وگو با جلال ستاری

ایـدئولـوژی اسطوره جهان امروز است

 

 

به همراه یادداشت هایی از:

لاله تقیان، محمدمحمدعلی، داوود رشیدی، ابوالقاسم اسماعیل پور

علیرضا مشایخی،سهراب حسینی

متن کامل پی د اف را  اینجا بخوانید

 

 


شعری برای "مهسا"های امرآبادی
ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

دندان!

بر جگر پاره پاره صبر کن

این در فردا باز می شود

و ملکوت چاقو کش

از نردبام می افتد

 

محسن بوالحسنی


آنها مشغول مردنند منتشر شد
ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

«آن ها مشغول مردن اند» گزیده شعرهای آن سکستون با ترجمه ی سینا کمال آبادی و محسن بوالحسنی را به تازگی نشر چشمه منتشر کرده است. «جایی که همه چیز سرجایش برگشت» از همین کتاب است.

 

جایی که همه چیز سر جایش برگشت

همسر!

دیشب خواب دیدم

دست و پایت را بریدند.

همسر!

زیرگوشم گفتی:

حالا هر دو ناقص ایم.

همسر!

هرچهارتا را بغل کردم

مثل پسرها و دخترهایم.

همسر!

آرام خم شدم

و آن ها را در آب های جادویی شستم.

همسر!

هر کدام را سرجایش گذاشتم

گفتی معجزه شده!

و خندیدیم.

خنده ی پیروزی.

 

-----

نشر چشمه - خ کریم خان زند.


غزل امروز در گفت‌وگو با محمدسعید میرزایی - فرهیختگان
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:
غزل امروز در گفت‌وگو با محمدسعید میرزایی
حافظ ‌زدگی در غزل
 

حافظ‌زدگی در غزل

محسن بوالحسنی:محمدسعید میرزایی متولد ١٣۵۵ و کارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران است. میرزایی را شاید به نوعی بتوان از تاثیر‌گذاران غزل معاصر دانست؛ شاعری با پشتوانه‌ای مناسب و موثر. اگرچه محمدسعید میرزایی در چند سال اخیر دچار فراز و فرودهایی بوده که مجال نقد این فراز و فرودها در این نوشتار نیست اما بعید می‌دانم که بتوان بر نام و تاثیرش بر غزل امروز خط بطلان کشید و آن را نادیده گرفت. میرزایی با «درها برای بسته شدن آفریده شد» اولین پیشنهادهای خود را به غزل معاصر ایران عرضه کرد و در «مرد بی‌مورد» شکل شکل‌یافته این پیشنهادها را ارائه داد و درنهایت از مجموعه غزل‌های جدی او می‌توان «الواح صلح» را یادآوری کرد با غزل‌هایی نو اما نه در یک شرایط مساوی. میرزایی با ایجاد فضاهای جدید و آشنایی‌زدایی‌های تازه، شاعران غزل را با ظرفیت‌های دیگر این قالب مرموز آشنا کرد.

با احمد پوری برای رمان «دو قدم این‌ور خط»-روزنامه فرهیختگان
ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

وظیفه ادبیات سرگرم کردن است

 
 

وظیفه ادبیات سرگرم کردن است

محسن بوالحسنی:احمد پوری ۲۳ فروردین ۱۳۳۲ و در یکی از محلات قدیمی شهر تبریز متولد شد. وی پس از پایان دوران دبیرستان اولین داستان‌های خود را در برخی از مجلات ادبی وقت منتشر کرد. او به قصد معلم شدن تحصیلات خود را در «دانشسرای راهنمایی تحصیلی» پی گرفت و دو سال از عمرش را در روستاها به حرفه معلمی پرداخت. وی در سال ۵۶ به اسکاتلند رفت و در مدتی کمتر از حد معمول مدرک لیسانس خود را از اسکاتلند و مدرک فوق‌لیسانس خود را از دانشگاه نیوکاسل انگلستان دریافت کرد و به ایران بازگشت. وی علاوه‌بر تدریس زبان، فعالیت ادبی را با ترجمه شعر‌های عاشقانه شاعران بزرگ جهان ادامه داد و تا امروز آثاری از شاعرانی چون آنا آخماتوا، پابلو نرودا، فدریکو گارسیالورکا، ناظم حکمت، نزار قبانی و یانیس ریتسوس با ترجمه او در ایران شناخته شده‌اند. «دو قدم این‌ور خط» اولین رمان این نویسنده است. دوستی با او همیشه برای من لذتبخش و پر از لحظه‌های به‌یادماندنی بوده است. آشنایی دقیق من با او به مجموعه شعر «خاطره‌ای در درونم است» از « آنا آخماتوا» برمی‌گرددکه تا امروز ادامه دارد.


شعری تازه
ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

دست از این شانه بردار

این روزها هر کسی زنگ می زند

گریه می کند

تلفن گریه می کند

و یادم نیست

جریان بادهای جنوبی

از کی شروع شد

که اینطور منم

به گرمسیر خیابان ولی عصر

و سنگرم دستم نیست

خانه ام دستم نیست

و می پرسم از خودم:

شهید کی ام من؟

غریب کی؟

 

دست از این شانه بردار

اینجا خانه های عزا دار

پرده های عزادار

عزا های عزا دار از هم می ترسند

 

تلفن را قطع می کنم

لطفا دیگر کسی از من

سئوال های عجیب نپرسد

من دیدم که مرگ

آنقدرها هم اهل سیگار نیست.


گفتگو با مهدی غبرائی- روزنامه فرهیختگان
ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:
با مهدی غبرایی به بهانه انتشار آخرین ترجمه‌ها
نشر ما بیمار است
26 مهر 1388 - 21:22
نشر ما بیمار است

محسن بوالحسنی:مهدی غبرایی متولد ١٣٢۴ لنگرود است. غبرایی به گفته خود تا امروز ٧٠ اثر را ترجمه کرده و از این میان تنها ٢٠ اثر منتشر شده است. غبرایی را با ترجمه‌های سلیس و روانش می‌شناسیم که امروز او را به‌عنوان یکی از پویاترین مترجمان در حوزه ترجمه قرار داده است. گفت‌وگوی امروز من با وی به بهانه آثار جدیدی است که از «هاروکی موراکامی»، «یاسمینا خضرا» و «پل استر» منتشر کرده است. چشم‌های غبرایی حسرت و اندوه خود را نمی‌تواند پنهان کند. در آه‌کشیدنش چیزی نهفته است که مدام به یاد می‌آورد؛ غم از دست دادن دو برادر. فرهاد و هادی. این گفت‌وگو به میزبانی «کافه‌سینما» در محیطی دنج و آرام صورت گرفت.


با پیمان خاکسار به بهانه انتشار رمان «عامه‌پسند» چالرز بوکفسکی - فرهیختگان
ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

با پیمان خاکسار به بهانه انتشار رمان «عامه‌پسند» چالرز بوکفسکی
نویسندگان ما قصه‌گویی را فراموش کرده‌اند

 

 

نویسندگان ما قصه‌گویی را فراموش کرده‌اند

عکس: محسن بوالحسنی

 

محسن بوالحسنی:پیمان خاکسار با ترجمه مجموعه شعر «سوختن در آب؛ غرق شدن در آتش» خودش را به دنیای ترجمه معرفی کرد. ترجمه سلیس و روان او فاصله نویسنده با مخاطب فارسی‌زبان را کم می‌کند و این حرکت نه حرکتی نو بلکه حرکتی است قابل احترام. پیمان را در دفتر کار بهمن کیارستمی ملاقات کردیم. محجوب و کم‌حرف. در حال مونتاژ فیلمی که گویا مستندی درباره داریوش مهرجویی بود. با او از بوکفسکی و عامه‌پسند گفتیم. پیمان خاکسار ترجمه رمان «هالیوود» بوکفسکی را هم انجام داده است که به همراه چند ترجمه از چند نویسنده دیگر در انتظار مجوز به سر می‌برد... وقتی حرف از نویسنده‌های ایرانی می‌شود پیمان خاکسار با حرارتی خاص از علاقه‌اش به غلامحسین ساعدی می‌گوید.

 


گفتگو با هادی مرزبان - روزنامه فرهیختگان
ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

گفتگو با هادی مرزبان - به بهانه ی نمایش" هاملت با سالاد فصل" نوشته اکبر رادی

دکان های دو نبش

محسن بوالحسنی: هادی مرزبان سال ١٣٢٣ در سبزوار متولد شد. او همچنین لیسانس بازیگری و کارگردانی از دانشکده هنرهای دراماتیک و فوق‌لیسانس طراحی صحنه از انگلستان دارد. بازی در تئاتر را از سال ١٣۴۵ و بازی در سینما را از سال ١٣۶۶ با «جنگلبان» کاری از «منوچهر حقانی‌پرست» آغاز کرد. مرزبان این روزها نمایش «‌هاملت با سالاد فصل» نوشته اکبر رادی را در سنگلج روی صحنه می‌برد. این موضوع و همچنین تولد رادی در دهم مهرماه بهانه‌ای شد تا در سالن تئاترشهر پای گفت‌وگویی با این کارگردان و بازیگر تئاتر بنشینیم. مرزبان تاکنون آثاری همچون «ملودی شهر بارانی»، «هاملت با سالاد فصل»، «لبخند باشکوه آقای گیل» و... را از اکبر رادی روی صحنه برده است.


با لیلا صادقی، به بهانه انتشار «داستان‌های برعکس» - فرهیختگان
ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ مهر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:
با لیلا صادقی، به بهانه انتشار «داستان‌های برعکس»
خرده‌شیشه‌هایی که به هم چسبانده‌ام
   
07 مهر 1388 - 17:25

خرده‌شیشه‌هایی که به هم چسبانده‌ام

لیلاصادقی: متولد ٢٨ فروردین ١٣۵۶ در تهران. تحصیلات: کارشناسی ادبیات فارسی از دانشگاه علامه طباطبایی، کارشناسی مترجمی انگلیسی از دانشگاه آزاد اسلامی کارشناسی ارشد زبان‌شناسی همگانی از دانشگاه علامه طباطبایی تألیف: ضمیر چهارم شخص مفرد (نشر‌هامون: ١٣٧٩) (رمان)، وقتم کن که بگذرم (نشر نیلوفر: ١٣٨١) (مجموعه داستان)، اگه اون لیلاست پس من کی‌ام؟! (نشر آوام‌سرا، ١٣٨١) (مجموعه داستان)، داستان‌هایی برعکس (نشر نگاه، ١٣٨٨) (اثر چندرسانه‌ای)، من از غلط‌های نحوی معذورم (زیر چاپ) (مجموعه شعر)، نقطه‌چین‌هایی که پر ‌نمی‌شوند (زیر چاپ) (فیلم‌داستان)، کارکرد گفتمانی سکوت در داستان کوتاه ایرانی (زیر چاپ) (نظریه) ترجمه: وهم بزرگ: من زیر نظرم (نشر آوام‌سرا، ١٣٨١) نوشته مارک استانلی بوبین، در جست‌وجوی نشانه‌ها (نشر علم، ١٣٨٨) نوشته جاناتان کالر


ترجمه‌ی برگزیده‌ی شعرهای آن سکستون مجوز گرفت
ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:
 
ترجمه‌ی برگزیده‌ی شعرهای آن سکستون مجوز گرفت

سرویس: فرهنگ و ادب - کتاب
1388/07/01
09-23-2009
09:47:10
8806-00334: کد خبر

خبرگزاری دانشجویان ایران - تهران
سرویس: فرهنگ و ادب - کتاب

ترجمه‌ی برگزیده‌ی شعرهای آن سکستون - شاعر آمریکایی - مجوز نشر گرفت.

 

به گزارش خبرنگار بخش کتاب خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، محسن بوالحسنی گفت، کتاب «آن‌ها مشغول مردنند» شامل برگزیده‌ی 40 شعر از آن سکستون را که با سیلویا پلات هم‌دوره بوده است، با همکاری سینا کمال‌آبادی از انگلیسی به فارسی ترجمه کرده که به تازگی مجوز انتشار گرفته و از سوی نشر چشمه به چاپ می‌رسد.

 

به گفته‌ی او، این اولین مجموعه‌ی شعر مستقل از سکستون است که در ایران به چاپ می‌رسد.

 

بوالحسنی همچنین گفت، جلد دوم از مجموعه‌ی شعرهای ریچارد براتیگان را با عنوان «لطفا این کتاب را بکارید» از سوی نشر رسش بیش از یک‌ سال است که در انتظار دریافت مجوز برای چاپ دارد.

 

او ترجمه‌ی کتاب یادشده را نیز با همکاری کمال‌آبادی به انجام رسانده است.

 

جلد اول این اثر با نام «خانه‌ای جدید در آمریکا» پیش‌تر از سوی نشر یادشده منتشر شده است.

 

انتهای پیام

کد خبر: 8806-00334
 
 
Imam and Superme leaders views - Strategic Policies - Iran Future Plans - Economy - Industry - Information Society - Social - Health - Education - Science - Politic - Islamic Parliament - Legal - Nuclear Energy - Foreign Policy - World - Iran Neighbours - Imposed War - Islamic Insights - Literature - Art - Radio and TV - Cultural Heritage - Sport - Provinces - Photo - Photo Gallery -
 

© Copyright 1998-2009 Iranian Students' News Agency - ISNA


گفتگو با بهاره رهنما - روزنامه فرهیختگان
ساعت ٤:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

مردها آدمهای بهتری هستند

 

گفتگو با بهاره رهنما

به بهانه انتشار مجموعه داستان «چهار چهارشنبه و یک کلاه گیس»

 

بهاره رهنما متولد 1353 اراک لیسانس زبان و ادبیات فارسی لیسانس حقوق قضایی و فوق­لیسانس ادبیات نمایشی . رهنما داستان­نویسی را به صورت جدی از دوره های آموزشی کارگاه حسین مرتضائیان آبکنار شروع کرد. داستان­های او تا­کنون در روزنامه­ها و مجله­هایی مانند شرق، سلام، هفت منتشر شده است. داستان «شمس العماره» از مجموعه چهار چهارشنبه و یک کلاه­گیس در ژورنال «گالریا» در کشور هندوستان به زبان انگلیسی ترجمه و منتشر شده است. رهنما همچنین به­عنوان یک روزنامه­نگار با روزنامه ها و مجلاتی مانند اعتماد ملی، شرق، کارگزاران ، شهروند امروز و...همکاری مستمر داشته است.

رهنما سینما را با فیلم "افعی" آغاز کرد و تا به امروز در عرصه سینما تئاتر و تلویزیون توانسته است حضور موفق و قابل تاملی داشته باشد. رهنما حضور در جشنواره کن را (به عنوان اولین بازیگر زن ایرانی) را در کارنامه خود دارد و در جشنواره های متعدد برنده و کاندیدای جوایز متعددی بوده است.  از آثار او در سینما می توان به " نان، عشق، موتور هزار" و در تئاتر نیز به بازی متفاوت او در نمایش " خدای کشتار" به نویسندگی "یاسمینا رضا" اشاره کرد...او این روزها در حال تمرین تئاتری از اکبر رادی با عنوان" هاملت با سالاد فصل" به کارگردانی "هادی مرزبان" است... بهانه این گفتگوی صمیمانه انتشار اولین مجموعه داستان بهاره رهنما با عنوان "چهار چهارشنبه و یک کلاه گیس" است که توسط نشر چشمه منتشر گردیده... وبلاگ شخصی بهاره رهنما " ماه هقت شب" یکی از قدیمی های جهان مجازی ست .

بهاره رهنما علاوه بر تمام این ها اهل ژست های رایج نیست و صداقت و مهربانی­اش همیشه مهم­ترین عامل دوستی بوده است ..زمانی که فرصتی دست بدهد تا خارج از هیاهوی سینما به کتابت و کتاب فکر کنیم... بهاره رهنما ستونی در اعتماد ملی داشت با عنوان فیلم دیدن که هر شماره با یکی از چهره ها به تماشای یک فیلم می نشست ... این بار من با او به تماشای کتاب " چهار چهارشنبه و یک کلاه گیس " نشستم

.

محسن بوالحسنی 


از بس تشنگی دیگر...
ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

چه بگویم؟

-         هیچ!

جوی خشکیده است و از بس تشنگی دیگر.....


شکنجه عقل را یاوه می کند
ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

نامه ای از یدالله رویایی:

مرسی دوست عزیز، از این نامۀ دردمند، و از شعری که خود ترسیم درد بود. و آن صحنۀ ناباور و ویران کننده.

 شعر فلج می شود و کلمه ها مستاصل، و شما که خودرا"مستاصل" دیده اید از آنست که ما از بربریت تا مدرنیسم فاصله را نمی شناسیم و خیال می کنیم که اگر فاصله ای هست از بربریت تا انسانیت است.

 مرسی بوالحسنی عزیز برای اهدائ شعر و نقل آن دومصرع ِمن، شاید این چند سطربرای تو تسکینی  باشد.

 

کوراژ ! : رویا

 

 


برای دهان های ناتمام
ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

ابابیل در امیرآباد

 نخست گاهی می‌ترسیم
و بعد همیشه می‌ترسیم *

(یدالله رویایی)

الو تنفس مصنوعی!

این دست های او سنگین است

بگو به او

این دست های او سنگین است

و شاهدم من

که فوج فوج ابابیل

آسمان تهران را سیاه کرده

و من

مثل دختری که رفته است هوا خوری

باد توی سینه ام می سوزد

 

الو گلوله!

با تو حرف می زنم

چشم بر می گردانم

من با چشم باز

حیرت کردم از ندیدن مادرم

من با چشم باز

بازی کردم با چیزهای خطرناک

من با چشم باز

کلاس موسیقی ام را تعطیل کردم

و پیچیدم با ماشین

به سمت خیابان ها و پشت بام ها

به سمت تکثیرم در عکس های مختلف

به سمت امیر آباد

 

الو امیرآباد!

ال و

     ا م

         ی ر

      آ ب

  ا د.

 

 

***

سوم تیر هشتاد و هشت

 

واریاسیون ظهر بر دار (۱۱)*


← صفحه بعد