...و آن خط پنجم منم!

آنچه محسن بوالحسنی می نویسد

اهواز از دهن می افتد
ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸  

اهواز از دهن می افتد

 

 

 

از پله های قدیمی عمارت

زن پایین می آید

لندن خوابیده است و منگ

ستاره نیست

 ندارد شهر

و میز صبحانه تا ابدیت پهن خواهد بود

زن شاهکار نیست

زن صورتش داوینچی نیست

زن قدیمی ست

و پله های های عمارت را راست پایین می آید

به سمت ابدیت جاری در کرانه باختری رود کارون

زن شاهکار نیست

وقتی که می پیچد به سمت اثیری قهوه

در صبح 

گوش می کند

راه می رود

 

اتاق در میان مه و دود لندن

حال عطسه دارد

صبحانه سرد می شود

اهواز از دهن می افتد


کلمات کلیدی:
باران را بشنوید
ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸  

ترانه " بارون"‌

با صدای : رضا رضوانی - امیریل ارجمند

آهنگساز: یل ارجمند

تنظیم : پویا نیکپور

شعر: محسن بوالحسنی

لینک دانلود : http://rapidshare.de/files/49092091/baran.mp3.html

- پس از رفتن به سایت بر روی گزینه free کلیک کنید


کلمات کلیدی:
نامه ای برای او
ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳۸۸  

من که از تو چیزی نمی خواستم، فقط می خواستم دنیا را کمی سبک کنی.

سبک عین عین بال مردگان.

بهاءالدین مرشدی

 

****

باز هم سراغ نوشتنی آمدم که اساسش را نمی دانم...فقط فکر می کنم باید بنویسم و گرنه شاید خفه شوم و یا هر بلای دیگری سرم بیاید...شاید  واقعا آدمیزادی همیشه دیر می رسد..نه من نه تو که همه ما آدمیزادها که اغلب می خواهیم سربگذاریم و یک گوشه ای بمیریم حتا اگر دستمان بخارد انگشتمان بخوابد باز هم دوست داریم یک جایی بخوابیم بمیریم برای خواب ...شاید خواب ابدی یا حداقل دست کمش چند ساله...اما حالا اگر می توانی سرت را بگذار روی این کلمه ها کنار پا درد من و سعی کن کمی آرام باشی...سعی کن مثل من به چیزهای قدیمی گوش کنی...مثل من که دلکش ها و مرضیه ها را گوش می دهم و اصلا عار ندارم که کمی قدیمی باشم گور پدر دنیا که به هر گورستانی می خواهد برود من هم می روم ولی نه با او...

آدم برای وقتی که می خواهد به کسی بگوید می فهمم حسش چیست پیش خودش معذب است... پیش خودش پریشان است که هیچ لحظه ای با هیچ لحظه ای یکی نیست... نه با لحظه های خود نه با لحظه های دیگری .... عزیزم! ما زود گریه هایمان را تمام کردیم...شاید زود باختیم ...اما کی می داند بردن چیست و باختن چیست؟ که کی باخت و کی برد و بردها و باختهای ما کجای ما ایستاده اند...چقدر مبارزه کردیم؟ چقدر مبارزه به چه درد می خورد؟ با کی مبارزه کردیم؟ کی چی؟ که چی؟ کدام ترانه ی قدیمی را باختیم؟ هیچ ...هیچ مطلق...همه ش باطل اباطیل است..دائما باطل اباطیل است.... یک روز پر از روزیم و یک شب پر از شب... می خندیم گریه می کنیم و به هم می گوییم می فهمم! می فهمم چه می کشی با این زخم تا گلوگاه!

می نویسیم...

مثل زیر خاک با هیچ کسانمان هیچ کسیم...داد هم نمی زنیم هوار هم نمی کنیم...آرام فقط به ذهن های رونده به ذهن های سینمایی مان فکر می کنیم...مدام فیلم می بینیم...مدام ترانه های اندوه گوش می کنیم... حوصله زمین و متعلقاتش را نداریم از آسمان هم که مزخرف می بارد یا نمی بارد....اما عیبی ندارد ...بگذار با این کلمه ها باشم ...باشم کنارت...حالا که فاصله بین من و تو مثل دهان تا ضجه است ..کداممان کدامیم معلوم نیست...حالا در این سکوت بهتر می توانم به این صفحه سفید نگاه کنم و به فرسودگی فکر کنم ...شاید همه ی این آتش ها برای سوختن خودمان بود...حالا هیچی نمانده است... برای من یک مشت کلمه و کتاب که یک نان هم به جایشان نمی دهند و برای تو هم تاریخ تاریخ...تاریخ بی قرار....

نمی دانم از چی می خواستم حرف بزنم...شاید از چیزهای مسخره...دنبال اینکه حرفهای هوشمندانه بلد نیستم...از اینکه کجا جهان ایستادیم...از اینکه چقدر ما فرق کردیم. چقدر تو خسته ای... مثل زمینی که می لرزد...مثل زلزله ی بم....مثل کوچه های اصفهان... چقدر بد است که آدم وقتی نتواند کسی را آرام کند برگردد به خودش... بهترین کار شاید همین است...طبیعی ست که آدم کم می آورد ..بعضی وقتها می برد...دائم می برد...دائم فکر می کند باید بنشیند...مستاصل...من سه سال طول کشید تا این واژه را فهمیدم...من نمی خواهم تو را آرام کنم....نمی خواهم با آینده حرف بزنم...می خواهم کنارت باشم...حتا اگر بی صدا حتا اگر سایه..اما اگر حتا این را هم نخواهی می روم...خیلی آرام...این اصلا فردین بازی نیست...حس می کنم مث تمام این سالهایی که من حوصله هیچ کس را نداشتم تو هم حق داری....فکر می کنم هیچ حقی برتری ندارد حق های من و حق های تمام آدم های دنیا یکی ست....چیزهایی توی ذهنم است...اما دارم با این کلمه ها مدارا می کنم...دارم فکر می کنم که اصلا نباید به کلمه ی بعدی فکر کرد...شاید بشود این اندوه را اینطور تقسیم کرد... من دنبال ارثیه ای از تو نیستم...من دنبال تو نیستم...من روح رونده ی تو نیستم... دنبال این نیستم که تو تنها کسی هستی که هستی ازتاریخ من...من دنبال نبش قبرهای کهنه نیستم....روزگار با من و تو سناریوهای مختلفی اجرا کرده ...اما خودت می دانی هر چیز که دروغ باشد خنده های کوچک تو برایم دنیایی ست مثل همان که هر انسان دنیایی ست شاملو....کاش تنها نبودم...تو به زمان نیاز داری...نمی دانم ...تو راست گفتی من هیچ هیچ چیز از تو نمی دانم مثل تو که از من مثل ما که از همه...من به تنهایی تو احترام می گذارم و این یک پز و شعار کثیف نیست...فکر می کنم به این تنهایی نیاز داری...شاید به همین دلیل حرفهایم را کور می کنم چشمم را می بندم تا تو آرام باشی و از بی چاره گی می آیم این صفحه را باز می کنم که شاید قلبم منهدم نشود...می خواستم از گذشته بگویم که بدانی...می خواستم همه چیزها را بگویم...من آدم بدی نیستم....هر اتفاقی افتاد این را بدان..من آدم بدی نیستم....مثل تو...و این شاهکار نبود.... من باید به این تنهایی ادامه می دادم....به این سوت و کوری که آخرش که چی...من حتا به این آخرش که چی فکر نکردم...فقط دیگر خیلی چیزها ارضائم نمی کند... حدس می زند...مثل آدمی که می خواهد تنها باشد و فکر کند که چطور شد خانه اش خراب شد...کجا را اشتباه کرد...به چی باخت؟ به چی برد؟ آدم وقتی واژه ها را از توی یک سطر بیرون می کشد تازه می فهمد چه چاه ویلی دارد این زبان پارسی....پشتم می لرزد....

چیزی که زنده نگهم داشت بعد از همه ی ماجراهایی که نمی دانی ...ماجراهایی که هر کدام و هر تکه اش برای کشتن یه طایفه کافی بود این بود که فقط به خودم گفتم نباختم...هر چه نشستم بررسی کردم دیدم نباختم....ترجیح دادم توی اتاق خودم توی کنج خودم گریه کنم زل بزنم به دیوار و به گذشته فکر کنم به تکه تکه ش. به هر تکه ای از من که به جا مانده و خودم را با مسکن های کم سرگرم نکنم چون اگر این کار را می کردم شاید زخمها بعدتر دهن باز می کردند...اما صبوری کردم...دو سال دوسال تمام ماندم توی اتاق ...اینها شوخی نیست... که فکر کنم....فکر کردنی که فقط به گریه ام می انداخت...توی مغزم من پر بود از فیلم های سینمایی که من بازیگرش بودم و پر از خاطره...پر از کوچه پر از شهر....

کمی آرام باش...فکر کن...فکر کن...توی مغزت مثل میخ کفش مایکوفسکی اذیتت می کنند فکرها...شاید می خواهی داد بزنی نه!....ببخشید که نمی توانم آرامت کنم...ببخش که حضورم بار گرفتاری ها را بارتر کرد.ببخش که نمی توانم حرفی بزنم که به دردت بخورد... ببخش که دست خودم نیست اینجام....نه راه پیش دارم نه راه پس...جایی ندارم بروم... مثل کسی که می فهمد وطن یعنی چه اما کجایی وطن را نمی داند....مثل آدمی که یک قلطک بزرگ رفته روی مغزش...پیش خودم احساس شرم نمی کنم ...مدام به شازده کوچولو فکر می کنم....مدام به اهلی کردن فکر می کنم:« مدام فکر می کنم که یکی باید آدم و نیش بزنه تا برگرده....تا یادش بره که از دست داده که مدام از دست داده....مدام دووم آورده....»

 

 

 

 


کلمات کلیدی:
خطابه به تن
ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸  

شش شعر کوتاه " خطابه به تن"

1

به مهسا امرآبادی

 

دندان!

بر جگر پاره پاره صبر کن

این در فردا باز می شود

و ملکوت چاقو کش

از نردبام

می افتد

 

2

سیلی!

از صورتش برگرد

برگ درخت

حکایتش کبودی نیست

 

 

3

به آیدا عمیدی

در مسیر خانه

تعجیل کن، نفس!

خواهرم

شقیقه اش خونی­ست.

 

4

خدای مهرَبانم

مشتت را باز کن

من هابیلم

 

5

خیابان آزادی!

زن

منها ندارد

 

 

6

حسین روی دیوار نوشت

"هیهات من الذله"

 گلوله

نقطه گذاشت.

محسن بوالحسنی


کلمات کلیدی:
گفتگو با جلال ستاری - روزنامه فرهیختگان
ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ دی ۱۳۸۸  

گفت‌وگو با جلال ستاری

ایـدئولـوژی اسطوره جهان امروز است

 

 

به همراه یادداشت هایی از:

لاله تقیان، محمدمحمدعلی، داوود رشیدی، ابوالقاسم اسماعیل پور

علیرضا مشایخی،سهراب حسینی

متن کامل پی د اف را  اینجا بخوانید

 

 


کلمات کلیدی:
شعری برای "مهسا"های امرآبادی
ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸۸  

دندان!

بر جگر پاره پاره صبر کن

این در فردا باز می شود

و ملکوت چاقو کش

از نردبام می افتد

 

محسن بوالحسنی


کلمات کلیدی:
آنها مشغول مردنند منتشر شد
ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸۸  

«آن ها مشغول مردن اند» گزیده شعرهای آن سکستون با ترجمه ی سینا کمال آبادی و محسن بوالحسنی را به تازگی نشر چشمه منتشر کرده است. «جایی که همه چیز سرجایش برگشت» از همین کتاب است.

 

جایی که همه چیز سر جایش برگشت

همسر!

دیشب خواب دیدم

دست و پایت را بریدند.

همسر!

زیرگوشم گفتی:

حالا هر دو ناقص ایم.

همسر!

هرچهارتا را بغل کردم

مثل پسرها و دخترهایم.

همسر!

آرام خم شدم

و آن ها را در آب های جادویی شستم.

همسر!

هر کدام را سرجایش گذاشتم

گفتی معجزه شده!

و خندیدیم.

خنده ی پیروزی.

 

-----

نشر چشمه - خ کریم خان زند.


کلمات کلیدی:
غزل امروز در گفت‌وگو با محمدسعید میرزایی - فرهیختگان
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۸  
غزل امروز در گفت‌وگو با محمدسعید میرزایی
حافظ ‌زدگی در غزل
 

حافظ‌زدگی در غزل

محسن بوالحسنی:محمدسعید میرزایی متولد ١٣۵۵ و کارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران است. میرزایی را شاید به نوعی بتوان از تاثیر‌گذاران غزل معاصر دانست؛ شاعری با پشتوانه‌ای مناسب و موثر. اگرچه محمدسعید میرزایی در چند سال اخیر دچار فراز و فرودهایی بوده که مجال نقد این فراز و فرودها در این نوشتار نیست اما بعید می‌دانم که بتوان بر نام و تاثیرش بر غزل امروز خط بطلان کشید و آن را نادیده گرفت. میرزایی با «درها برای بسته شدن آفریده شد» اولین پیشنهادهای خود را به غزل معاصر ایران عرضه کرد و در «مرد بی‌مورد» شکل شکل‌یافته این پیشنهادها را ارائه داد و درنهایت از مجموعه غزل‌های جدی او می‌توان «الواح صلح» را یادآوری کرد با غزل‌هایی نو اما نه در یک شرایط مساوی. میرزایی با ایجاد فضاهای جدید و آشنایی‌زدایی‌های تازه، شاعران غزل را با ظرفیت‌های دیگر این قالب مرموز آشنا کرد.

کلمات کلیدی:
با احمد پوری برای رمان «دو قدم این‌ور خط»-روزنامه فرهیختگان
ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ آبان ۱۳۸۸  

وظیفه ادبیات سرگرم کردن است

 
 

وظیفه ادبیات سرگرم کردن است

محسن بوالحسنی:احمد پوری ۲۳ فروردین ۱۳۳۲ و در یکی از محلات قدیمی شهر تبریز متولد شد. وی پس از پایان دوران دبیرستان اولین داستان‌های خود را در برخی از مجلات ادبی وقت منتشر کرد. او به قصد معلم شدن تحصیلات خود را در «دانشسرای راهنمایی تحصیلی» پی گرفت و دو سال از عمرش را در روستاها به حرفه معلمی پرداخت. وی در سال ۵۶ به اسکاتلند رفت و در مدتی کمتر از حد معمول مدرک لیسانس خود را از اسکاتلند و مدرک فوق‌لیسانس خود را از دانشگاه نیوکاسل انگلستان دریافت کرد و به ایران بازگشت. وی علاوه‌بر تدریس زبان، فعالیت ادبی را با ترجمه شعر‌های عاشقانه شاعران بزرگ جهان ادامه داد و تا امروز آثاری از شاعرانی چون آنا آخماتوا، پابلو نرودا، فدریکو گارسیالورکا، ناظم حکمت، نزار قبانی و یانیس ریتسوس با ترجمه او در ایران شناخته شده‌اند. «دو قدم این‌ور خط» اولین رمان این نویسنده است. دوستی با او همیشه برای من لذتبخش و پر از لحظه‌های به‌یادماندنی بوده است. آشنایی دقیق من با او به مجموعه شعر «خاطره‌ای در درونم است» از « آنا آخماتوا» برمی‌گرددکه تا امروز ادامه دارد.


کلمات کلیدی:
شعری تازه
ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸۸  

دست از این شانه بردار

این روزها هر کسی زنگ می زند

گریه می کند

تلفن گریه می کند

و یادم نیست

جریان بادهای جنوبی

از کی شروع شد

که اینطور منم

به گرمسیر خیابان ولی عصر

و سنگرم دستم نیست

خانه ام دستم نیست

و می پرسم از خودم:

شهید کی ام من؟

غریب کی؟

 

دست از این شانه بردار

اینجا خانه های عزا دار

پرده های عزادار

عزا های عزا دار از هم می ترسند

 

تلفن را قطع می کنم

لطفا دیگر کسی از من

سئوال های عجیب نپرسد

من دیدم که مرگ

آنقدرها هم اهل سیگار نیست.


کلمات کلیدی:
گفتگو با مهدی غبرائی- روزنامه فرهیختگان
ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸۸  
با مهدی غبرایی به بهانه انتشار آخرین ترجمه‌ها
نشر ما بیمار است
26 مهر 1388 - 21:22
نشر ما بیمار است

محسن بوالحسنی:مهدی غبرایی متولد ١٣٢۴ لنگرود است. غبرایی به گفته خود تا امروز ٧٠ اثر را ترجمه کرده و از این میان تنها ٢٠ اثر منتشر شده است. غبرایی را با ترجمه‌های سلیس و روانش می‌شناسیم که امروز او را به‌عنوان یکی از پویاترین مترجمان در حوزه ترجمه قرار داده است. گفت‌وگوی امروز من با وی به بهانه آثار جدیدی است که از «هاروکی موراکامی»، «یاسمینا خضرا» و «پل استر» منتشر کرده است. چشم‌های غبرایی حسرت و اندوه خود را نمی‌تواند پنهان کند. در آه‌کشیدنش چیزی نهفته است که مدام به یاد می‌آورد؛ غم از دست دادن دو برادر. فرهاد و هادی. این گفت‌وگو به میزبانی «کافه‌سینما» در محیطی دنج و آرام صورت گرفت.


کلمات کلیدی:
با پیمان خاکسار به بهانه انتشار رمان «عامه‌پسند» چالرز بوکفسکی - فرهیختگان
ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۸  

با پیمان خاکسار به بهانه انتشار رمان «عامه‌پسند» چالرز بوکفسکی
نویسندگان ما قصه‌گویی را فراموش کرده‌اند

 

 

نویسندگان ما قصه‌گویی را فراموش کرده‌اند

عکس: محسن بوالحسنی

 

محسن بوالحسنی:پیمان خاکسار با ترجمه مجموعه شعر «سوختن در آب؛ غرق شدن در آتش» خودش را به دنیای ترجمه معرفی کرد. ترجمه سلیس و روان او فاصله نویسنده با مخاطب فارسی‌زبان را کم می‌کند و این حرکت نه حرکتی نو بلکه حرکتی است قابل احترام. پیمان را در دفتر کار بهمن کیارستمی ملاقات کردیم. محجوب و کم‌حرف. در حال مونتاژ فیلمی که گویا مستندی درباره داریوش مهرجویی بود. با او از بوکفسکی و عامه‌پسند گفتیم. پیمان خاکسار ترجمه رمان «هالیوود» بوکفسکی را هم انجام داده است که به همراه چند ترجمه از چند نویسنده دیگر در انتظار مجوز به سر می‌برد... وقتی حرف از نویسنده‌های ایرانی می‌شود پیمان خاکسار با حرارتی خاص از علاقه‌اش به غلامحسین ساعدی می‌گوید.

 


کلمات کلیدی:
گفتگو با هادی مرزبان - روزنامه فرهیختگان
ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸۸  

گفتگو با هادی مرزبان - به بهانه ی نمایش" هاملت با سالاد فصل" نوشته اکبر رادی

دکان های دو نبش

محسن بوالحسنی: هادی مرزبان سال ١٣٢٣ در سبزوار متولد شد. او همچنین لیسانس بازیگری و کارگردانی از دانشکده هنرهای دراماتیک و فوق‌لیسانس طراحی صحنه از انگلستان دارد. بازی در تئاتر را از سال ١٣۴۵ و بازی در سینما را از سال ١٣۶۶ با «جنگلبان» کاری از «منوچهر حقانی‌پرست» آغاز کرد. مرزبان این روزها نمایش «‌هاملت با سالاد فصل» نوشته اکبر رادی را در سنگلج روی صحنه می‌برد. این موضوع و همچنین تولد رادی در دهم مهرماه بهانه‌ای شد تا در سالن تئاترشهر پای گفت‌وگویی با این کارگردان و بازیگر تئاتر بنشینیم. مرزبان تاکنون آثاری همچون «ملودی شهر بارانی»، «هاملت با سالاد فصل»، «لبخند باشکوه آقای گیل» و... را از اکبر رادی روی صحنه برده است.


کلمات کلیدی:
با لیلا صادقی، به بهانه انتشار «داستان‌های برعکس» - فرهیختگان
ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ مهر ۱۳۸۸  
با لیلا صادقی، به بهانه انتشار «داستان‌های برعکس»
خرده‌شیشه‌هایی که به هم چسبانده‌ام
   
07 مهر 1388 - 17:25

خرده‌شیشه‌هایی که به هم چسبانده‌ام

لیلاصادقی: متولد ٢٨ فروردین ١٣۵۶ در تهران. تحصیلات: کارشناسی ادبیات فارسی از دانشگاه علامه طباطبایی، کارشناسی مترجمی انگلیسی از دانشگاه آزاد اسلامی کارشناسی ارشد زبان‌شناسی همگانی از دانشگاه علامه طباطبایی تألیف: ضمیر چهارم شخص مفرد (نشر‌هامون: ١٣٧٩) (رمان)، وقتم کن که بگذرم (نشر نیلوفر: ١٣٨١) (مجموعه داستان)، اگه اون لیلاست پس من کی‌ام؟! (نشر آوام‌سرا، ١٣٨١) (مجموعه داستان)، داستان‌هایی برعکس (نشر نگاه، ١٣٨٨) (اثر چندرسانه‌ای)، من از غلط‌های نحوی معذورم (زیر چاپ) (مجموعه شعر)، نقطه‌چین‌هایی که پر ‌نمی‌شوند (زیر چاپ) (فیلم‌داستان)، کارکرد گفتمانی سکوت در داستان کوتاه ایرانی (زیر چاپ) (نظریه) ترجمه: وهم بزرگ: من زیر نظرم (نشر آوام‌سرا، ١٣٨١) نوشته مارک استانلی بوبین، در جست‌وجوی نشانه‌ها (نشر علم، ١٣٨٨) نوشته جاناتان کالر


کلمات کلیدی:
ترجمه‌ی برگزیده‌ی شعرهای آن سکستون مجوز گرفت
ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸  
 
ترجمه‌ی برگزیده‌ی شعرهای آن سکستون مجوز گرفت

سرویس: فرهنگ و ادب - کتاب
1388/07/01
09-23-2009
09:47:10
8806-00334: کد خبر

خبرگزاری دانشجویان ایران - تهران
سرویس: فرهنگ و ادب - کتاب

ترجمه‌ی برگزیده‌ی شعرهای آن سکستون - شاعر آمریکایی - مجوز نشر گرفت.

 

به گزارش خبرنگار بخش کتاب خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، محسن بوالحسنی گفت، کتاب «آن‌ها مشغول مردنند» شامل برگزیده‌ی 40 شعر از آن سکستون را که با سیلویا پلات هم‌دوره بوده است، با همکاری سینا کمال‌آبادی از انگلیسی به فارسی ترجمه کرده که به تازگی مجوز انتشار گرفته و از سوی نشر چشمه به چاپ می‌رسد.

 

به گفته‌ی او، این اولین مجموعه‌ی شعر مستقل از سکستون است که در ایران به چاپ می‌رسد.

 

بوالحسنی همچنین گفت، جلد دوم از مجموعه‌ی شعرهای ریچارد براتیگان را با عنوان «لطفا این کتاب را بکارید» از سوی نشر رسش بیش از یک‌ سال است که در انتظار دریافت مجوز برای چاپ دارد.

 

او ترجمه‌ی کتاب یادشده را نیز با همکاری کمال‌آبادی به انجام رسانده است.

 

جلد اول این اثر با نام «خانه‌ای جدید در آمریکا» پیش‌تر از سوی نشر یادشده منتشر شده است.

 

انتهای پیام

کد خبر: 8806-00334
 
 
Imam and Superme leaders views - Strategic Policies - Iran Future Plans - Economy - Industry - Information Society - Social - Health - Education - Science - Politic - Islamic Parliament - Legal - Nuclear Energy - Foreign Policy - World - Iran Neighbours - Imposed War - Islamic Insights - Literature - Art - Radio and TV - Cultural Heritage - Sport - Provinces - Photo - Photo Gallery -
 

© Copyright 1998-2009 Iranian Students' News Agency - ISNA


کلمات کلیدی:
گفتگو با بهاره رهنما - روزنامه فرهیختگان
ساعت ٤:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸۸  

مردها آدمهای بهتری هستند

 

گفتگو با بهاره رهنما

به بهانه انتشار مجموعه داستان «چهار چهارشنبه و یک کلاه گیس»

 

بهاره رهنما متولد 1353 اراک لیسانس زبان و ادبیات فارسی لیسانس حقوق قضایی و فوق­لیسانس ادبیات نمایشی . رهنما داستان­نویسی را به صورت جدی از دوره های آموزشی کارگاه حسین مرتضائیان آبکنار شروع کرد. داستان­های او تا­کنون در روزنامه­ها و مجله­هایی مانند شرق، سلام، هفت منتشر شده است. داستان «شمس العماره» از مجموعه چهار چهارشنبه و یک کلاه­گیس در ژورنال «گالریا» در کشور هندوستان به زبان انگلیسی ترجمه و منتشر شده است. رهنما همچنین به­عنوان یک روزنامه­نگار با روزنامه ها و مجلاتی مانند اعتماد ملی، شرق، کارگزاران ، شهروند امروز و...همکاری مستمر داشته است.

رهنما سینما را با فیلم "افعی" آغاز کرد و تا به امروز در عرصه سینما تئاتر و تلویزیون توانسته است حضور موفق و قابل تاملی داشته باشد. رهنما حضور در جشنواره کن را (به عنوان اولین بازیگر زن ایرانی) را در کارنامه خود دارد و در جشنواره های متعدد برنده و کاندیدای جوایز متعددی بوده است.  از آثار او در سینما می توان به " نان، عشق، موتور هزار" و در تئاتر نیز به بازی متفاوت او در نمایش " خدای کشتار" به نویسندگی "یاسمینا رضا" اشاره کرد...او این روزها در حال تمرین تئاتری از اکبر رادی با عنوان" هاملت با سالاد فصل" به کارگردانی "هادی مرزبان" است... بهانه این گفتگوی صمیمانه انتشار اولین مجموعه داستان بهاره رهنما با عنوان "چهار چهارشنبه و یک کلاه گیس" است که توسط نشر چشمه منتشر گردیده... وبلاگ شخصی بهاره رهنما " ماه هقت شب" یکی از قدیمی های جهان مجازی ست .

بهاره رهنما علاوه بر تمام این ها اهل ژست های رایج نیست و صداقت و مهربانی­اش همیشه مهم­ترین عامل دوستی بوده است ..زمانی که فرصتی دست بدهد تا خارج از هیاهوی سینما به کتابت و کتاب فکر کنیم... بهاره رهنما ستونی در اعتماد ملی داشت با عنوان فیلم دیدن که هر شماره با یکی از چهره ها به تماشای یک فیلم می نشست ... این بار من با او به تماشای کتاب " چهار چهارشنبه و یک کلاه گیس " نشستم

.

محسن بوالحسنی 


کلمات کلیدی:
از بس تشنگی دیگر...
ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸۸  

چه بگویم؟

-         هیچ!

جوی خشکیده است و از بس تشنگی دیگر.....


کلمات کلیدی:
شکنجه عقل را یاوه می کند
ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸  

نامه ای از یدالله رویایی:

مرسی دوست عزیز، از این نامۀ دردمند، و از شعری که خود ترسیم درد بود. و آن صحنۀ ناباور و ویران کننده.

 شعر فلج می شود و کلمه ها مستاصل، و شما که خودرا"مستاصل" دیده اید از آنست که ما از بربریت تا مدرنیسم فاصله را نمی شناسیم و خیال می کنیم که اگر فاصله ای هست از بربریت تا انسانیت است.

 مرسی بوالحسنی عزیز برای اهدائ شعر و نقل آن دومصرع ِمن، شاید این چند سطربرای تو تسکینی  باشد.

 

کوراژ ! : رویا

 

 


کلمات کلیدی:
برای دهان های ناتمام
ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۸  

ابابیل در امیرآباد

 نخست گاهی می‌ترسیم
و بعد همیشه می‌ترسیم *

(یدالله رویایی)

الو تنفس مصنوعی!

این دست های او سنگین است

بگو به او

این دست های او سنگین است

و شاهدم من

که فوج فوج ابابیل

آسمان تهران را سیاه کرده

و من

مثل دختری که رفته است هوا خوری

باد توی سینه ام می سوزد

 

الو گلوله!

با تو حرف می زنم

چشم بر می گردانم

من با چشم باز

حیرت کردم از ندیدن مادرم

من با چشم باز

بازی کردم با چیزهای خطرناک

من با چشم باز

کلاس موسیقی ام را تعطیل کردم

و پیچیدم با ماشین

به سمت خیابان ها و پشت بام ها

به سمت تکثیرم در عکس های مختلف

به سمت امیر آباد

 

الو امیرآباد!

ال و

     ا م

         ی ر

      آ ب

  ا د.

 

 

***

سوم تیر هشتاد و هشت

 

واریاسیون ظهر بر دار (۱۱)*


کلمات کلیدی:
برای این آن روزها
ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ تیر ۱۳۸۸  

این روزها مدام
آدم‌ها را اعدام می‌کنند
در این بین عده‌ای دانشگاه می‌روند
برای فردوسی کلاه
برای فروغ ریمل
برای شاملو سنگ قبر می‌پزند
طبیعتاً عده‌ای شهید می‌شوند
و راست راست
از خواب‌های حدود 2 شب
حرف می‌زنند

فقط من
پشت سرم را نگاه می‌کنم
و صاف
تا روز الست می‌خوابم.

 


کلمات کلیدی:
گفت‌وگو با شهاب مقربین - اعتماد ملی
ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸۸  

مخاطبِ من تو هستی

 

گفت‌وگو با شهاب مقربین به مناسبت انتشار مجموعه شعر «این دفتر را باد ورق خواهد زد»

اعتماد ملی 19 خرداد 1388

محسن بوالحسنی

 

http://roozna.com/2009/6/9/EtemaadMelli/939/Page/10/EtemaadMelli_939_10.pdf

 

«شهاب مقربین»، «مرد آرام» شعر امروز ماست. شاعری با حد‌اقل حاشیه و ادعا که کار خودش را می‌کند و نه زیاد سر‌به‌سر جریان‌های شعر امروز می‌گذارد و نه زیاد تمایل دارد، جریان‌ها و جریان‌سازها سر به ‌سرش بگذارند. فرصتی شد تا با این برنده جایزه شعر «کارنامه»، به انگیزه انتشار تازه‌ترین کتابش «این دفتر را باد ورق خواهد زد»، به گفت‌و‌گو بنشینیم و دیدگاهش را درباره شعر امروز ایران جویا شویم.


کلمات کلیدی:
گفت گوی مجله پست گازِته امریکا با محسن بوالحسنی
ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸۸  

 

فیس بوک یک دی­وی­دی آموزشی

 برای اخلاق دموکراسی است.

 

 

گفت گوی مجله پست گازِته امریکا با محسن بوالحسنی

الهام خاتمی

مترجم: کوروش کیوان

 

 * بیوگرافی:

 محسن بوالحسنی. شاعر، نویسنده و مترجم- متولد - مهرماه 1359- سپتامبر 1980 ؛ انتشار دو مجموعه شعر در حوزه ی ترانه و انتشار مانیفست ترانه متفاوت امروز ایران (کجا میشه تو رو ندید؟! 1382 نشر چی چی کا/ ...و آن خط پنجم منم! -  نشر لاجورد1384)/ دو مجموعه ترجمه شامل کلیه ی شعرهای ریچارد براتیگان نشر رَسش (خانه ای جدید در آمریکا -  انتشار اسفند 1387 - جلد دوم : لطفا این کتاب را بکارید - در انتظار مجوز وزارت ارشاد ) - / گزیده شعرهای آن سکستون" آنها مشغول مردنند" زیر چاپ؛ نشر چشمه/ مجموعه شعرسپید"شمس از قونیه با قطار برگشت" در انتظار مجوز/ مجموعه گفتگوی "چون کشتی بی لنگر" گفتگو با شاعران داستان نویسان سینماگران و موزیسین های پیشروی ایران - در حال انجام/ مدیر مسئول مجله الکترونیکی امضا - ویژه ادبیات و اندیشه امروز ایران www.emzaa.com

 


کلمات کلیدی:
آنها مشغول مردنند - مجوز انتشار دریافت کرد
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۸  

"آنها مشغول مردنند " گزیده شعرهای شاعره آمریکایی " آن سکستون"  از سوی دایره کتاب وزارت ارشاد مجوز نشر دریافت کرد. این کتاب شامل چهل شعر از این شاعر امریکایی ست که سینا کمال آبادی و محسن بوالحسنی ترجمه ی آن را به انجام رسانده اند. این مجموعه توسط نشر چشمه به بازار کتاب عرضه خواهد شد."آنها مشغول مردنند" اولین تجربه ی ترجمه شعرهای این شاعر به صورت کتابی مستقل در ایران خواهد بود. 

«آن گَری هاروِی»آن سکستون سومین و کوچکترین دخترِ«رالف چرچیل هاروِی» و «ماری گری استیپلز هاروِی» در 9 نوامبر سال 1928 در نیوتن ماساچوست به دنیا آمد. سکستون دوست نزدیک سیلویا پلات در سوم نوامبر 1974 با همراهی گاز مونوکسید کربن خود را از چرخه ی چرخان دنیا حذف کرد

 


کلمات کلیدی:
خانه ای جدید در آمریکا در نمایشگاه کتاب
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸۸  

"خانه ای جدید در آمریکا" در نمایشگاه کتاب

نشر رَسش

سالن عمومی

غرفه ١۶/ راهروی ٢٢


کلمات کلیدی:
برای تو: هـ دو چشمِ غیر اهوازی
ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸۸  

از نبود بوی تو

می میرم ای قمری هند

با شکل عوض شده ی میت

می افتم

راه می روم

این جا خیابان ندارد

حومه ندارد

و بوی تو مست

بازرگان مرا گیج کرده است.

 

به بوی نبود تو

دلم خوش نیست

دلم دارد از درخت می افتد

حوالی هند مدام جای خالی ات

متکثر می شود

دریا طوفانی ست

هوای هند طوفانی ست

عکس های کاملا جدی تو طوفانی ست

و من دارم برمی گردم

به طوطی ام بگو:

مدام تکرار کن

رفت

   رفت

        رفت

 

 

2 اردیجهنم 1388

 


کلمات کلیدی: