من که از تو چیزی نمی خواستم، فقط می خواستم دنیا را کمی سبک کنی.
سبک عین عین بال مردگان.
بهاءالدین مرشدی
****
باز هم سراغ نوشتنی آمدم که اساسش را نمی دانم...فقط فکر می کنم باید بنویسم و گرنه شاید خفه شوم و یا هر بلای دیگری سرم بیاید...شاید واقعا آدمیزادی همیشه دیر می رسد..نه من نه تو که همه ما آدمیزادها که اغلب می خواهیم سربگذاریم و یک گوشه ای بمیریم حتا اگر دستمان بخارد انگشتمان بخوابد باز هم دوست داریم یک جایی بخوابیم بمیریم برای خواب ...شاید خواب ابدی یا حداقل دست کمش چند ساله...اما حالا اگر می توانی سرت را بگذار روی این کلمه ها کنار پا درد من و سعی کن کمی آرام باشی...سعی کن مثل من به چیزهای قدیمی گوش کنی...مثل من که دلکش ها و مرضیه ها را گوش می دهم و اصلا عار ندارم که کمی قدیمی باشم گور پدر دنیا که به هر گورستانی می خواهد برود من هم می روم ولی نه با او...
آدم برای وقتی که می خواهد به کسی بگوید می فهمم حسش چیست پیش خودش معذب است... پیش خودش پریشان است که هیچ لحظه ای با هیچ لحظه ای یکی نیست... نه با لحظه های خود نه با لحظه های دیگری .... عزیزم! ما زود گریه هایمان را تمام کردیم...شاید زود باختیم ...اما کی می داند بردن چیست و باختن چیست؟ که کی باخت و کی برد و بردها و باختهای ما کجای ما ایستاده اند...چقدر مبارزه کردیم؟ چقدر مبارزه به چه درد می خورد؟ با کی مبارزه کردیم؟ کی چی؟ که چی؟ کدام ترانه ی قدیمی را باختیم؟ هیچ ...هیچ مطلق...همه ش باطل اباطیل است..دائما باطل اباطیل است.... یک روز پر از روزیم و یک شب پر از شب... می خندیم گریه می کنیم و به هم می گوییم می فهمم! می فهمم چه می کشی با این زخم تا گلوگاه!
می نویسیم...
مثل زیر خاک با هیچ کسانمان هیچ کسیم...داد هم نمی زنیم هوار هم نمی کنیم...آرام فقط به ذهن های رونده به ذهن های سینمایی مان فکر می کنیم...مدام فیلم می بینیم...مدام ترانه های اندوه گوش می کنیم... حوصله زمین و متعلقاتش را نداریم از آسمان هم که مزخرف می بارد یا نمی بارد....اما عیبی ندارد ...بگذار با این کلمه ها باشم ...باشم کنارت...حالا که فاصله بین من و تو مثل دهان تا ضجه است ..کداممان کدامیم معلوم نیست...حالا در این سکوت بهتر می توانم به این صفحه سفید نگاه کنم و به فرسودگی فکر کنم ...شاید همه ی این آتش ها برای سوختن خودمان بود...حالا هیچی نمانده است... برای من یک مشت کلمه و کتاب که یک نان هم به جایشان نمی دهند و برای تو هم تاریخ تاریخ...تاریخ بی قرار....
نمی دانم از چی می خواستم حرف بزنم...شاید از چیزهای مسخره...دنبال اینکه حرفهای هوشمندانه بلد نیستم...از اینکه کجا جهان ایستادیم...از اینکه چقدر ما فرق کردیم. چقدر تو خسته ای... مثل زمینی که می لرزد...مثل زلزله ی بم....مثل کوچه های اصفهان... چقدر بد است که آدم وقتی نتواند کسی را آرام کند برگردد به خودش... بهترین کار شاید همین است...طبیعی ست که آدم کم می آورد ..بعضی وقتها می برد...دائم می برد...دائم فکر می کند باید بنشیند...مستاصل...من سه سال طول کشید تا این واژه را فهمیدم...من نمی خواهم تو را آرام کنم....نمی خواهم با آینده حرف بزنم...می خواهم کنارت باشم...حتا اگر بی صدا حتا اگر سایه..اما اگر حتا این را هم نخواهی می روم...خیلی آرام...این اصلا فردین بازی نیست...حس می کنم مث تمام این سالهایی که من حوصله هیچ کس را نداشتم تو هم حق داری....فکر می کنم هیچ حقی برتری ندارد حق های من و حق های تمام آدم های دنیا یکی ست....چیزهایی توی ذهنم است...اما دارم با این کلمه ها مدارا می کنم...دارم فکر می کنم که اصلا نباید به کلمه ی بعدی فکر کرد...شاید بشود این اندوه را اینطور تقسیم کرد... من دنبال ارثیه ای از تو نیستم...من دنبال تو نیستم...من روح رونده ی تو نیستم... دنبال این نیستم که تو تنها کسی هستی که هستی ازتاریخ من...من دنبال نبش قبرهای کهنه نیستم....روزگار با من و تو سناریوهای مختلفی اجرا کرده ...اما خودت می دانی هر چیز که دروغ باشد خنده های کوچک تو برایم دنیایی ست مثل همان که هر انسان دنیایی ست شاملو....کاش تنها نبودم...تو به زمان نیاز داری...نمی دانم ...تو راست گفتی من هیچ هیچ چیز از تو نمی دانم مثل تو که از من مثل ما که از همه...من به تنهایی تو احترام می گذارم و این یک پز و شعار کثیف نیست...فکر می کنم به این تنهایی نیاز داری...شاید به همین دلیل حرفهایم را کور می کنم چشمم را می بندم تا تو آرام باشی و از بی چاره گی می آیم این صفحه را باز می کنم که شاید قلبم منهدم نشود...می خواستم از گذشته بگویم که بدانی...می خواستم همه چیزها را بگویم...من آدم بدی نیستم....هر اتفاقی افتاد این را بدان..من آدم بدی نیستم....مثل تو...و این شاهکار نبود.... من باید به این تنهایی ادامه می دادم....به این سوت و کوری که آخرش که چی...من حتا به این آخرش که چی فکر نکردم...فقط دیگر خیلی چیزها ارضائم نمی کند... حدس می زند...مثل آدمی که می خواهد تنها باشد و فکر کند که چطور شد خانه اش خراب شد...کجا را اشتباه کرد...به چی باخت؟ به چی برد؟ آدم وقتی واژه ها را از توی یک سطر بیرون می کشد تازه می فهمد چه چاه ویلی دارد این زبان پارسی....پشتم می لرزد....
چیزی که زنده نگهم داشت بعد از همه ی ماجراهایی که نمی دانی ...ماجراهایی که هر کدام و هر تکه اش برای کشتن یه طایفه کافی بود این بود که فقط به خودم گفتم نباختم...هر چه نشستم بررسی کردم دیدم نباختم....ترجیح دادم توی اتاق خودم توی کنج خودم گریه کنم زل بزنم به دیوار و به گذشته فکر کنم به تکه تکه ش. به هر تکه ای از من که به جا مانده و خودم را با مسکن های کم سرگرم نکنم چون اگر این کار را می کردم شاید زخمها بعدتر دهن باز می کردند...اما صبوری کردم...دو سال دوسال تمام ماندم توی اتاق ...اینها شوخی نیست... که فکر کنم....فکر کردنی که فقط به گریه ام می انداخت...توی مغزم من پر بود از فیلم های سینمایی که من بازیگرش بودم و پر از خاطره...پر از کوچه پر از شهر....
کمی آرام باش...فکر کن...فکر کن...توی مغزت مثل میخ کفش مایکوفسکی اذیتت می کنند فکرها...شاید می خواهی داد بزنی نه!....ببخشید که نمی توانم آرامت کنم...ببخش که حضورم بار گرفتاری ها را بارتر کرد.ببخش که نمی توانم حرفی بزنم که به دردت بخورد... ببخش که دست خودم نیست اینجام....نه راه پیش دارم نه راه پس...جایی ندارم بروم... مثل کسی که می فهمد وطن یعنی چه اما کجایی وطن را نمی داند....مثل آدمی که یک قلطک بزرگ رفته روی مغزش...پیش خودم احساس شرم نمی کنم ...مدام به شازده کوچولو فکر می کنم....مدام به اهلی کردن فکر می کنم:« مدام فکر می کنم که یکی باید آدم و نیش بزنه تا برگرده....تا یادش بره که از دست داده که مدام از دست داده....مدام دووم آورده....»